۲۶ دی ماه سال ۵۷ محمد رضا شاه پهلوی با چشمانی گریان خاک ایران را ترک کرد. ایرانی که میخواست آن را با شتاب به سوی تمدن بزرگ هدایت کند و در دل خاورمیانه از آن ژاپنی دیگر بسازد. شاه در آن روز مانند ناخدایی بود که کشتی در حال غرق شدن را حتی پیش از خدمه کشتی ترک میکنند و از دور سقوط آن را نظارهگر میشوند. هیچگاه معلوم نخواهد شد که رفتن شاه از ایران به چه میزان تاریخ پیروزی انقلاب اسلامی را جلو انداخت؟ اما این سؤال که چرا شاه مملکتی که خود را صاحب آن میدانست ترک کرد، سوالیاست که هنوز میتوان از خود پرسید و امیدوار بود که در میان انبوه دادههای تاریخی به جوابی رسید .
برخی معتقدند شاه از ایران رفت به دلیل اینکه نمیخواست در مقابل مردمش بایستد، به روی آنها اسلحه بکشد و آنها را بکشد. پس آوارگی را به جان خرید و مملکت را به مردم سپرد و رفت. این پاسخ، علیرغم سادهانگارانه بودنش اولین جوابی است که به ذهن خطور میکند. در این جواب اما شاه تبدیل به فردی دموکرات میشود که در یک رفراندوم مردمی که علیرغم میل وی برگزار شده بود به عدم محبوبیت خود پی میبرد و بدون هیچگونه اعتراضی قدرت را به مخالفینش میدهد و میرود و چندی بعد هم میمیرد. برای اثبات این نظر میتوان دادههایی را هم پیدا کرد؛ از جمله اینکه شاه بعد از پشیمانی از کشتار میدان ژاله بارها به اطرافیانش گفته بود "دیکتاتوها با کشتار مردم میتوانند سر کار بمانند اما پادشاهان نمیتوانند"؛ و یا اینکه وقتی دریادار کمالالدین حبیباللهی فرمانده نیروی دریایی با گزارشی سی صفحهای به نزد شاه رفت و از او خواست کنترل امور را به نظامیان بسپارد تا با حبس و اعدام ۵۰۰۰ تن از درباریان و سودجویان فاسد و ۵۰۰۰ روحانی و انقلابی، آرامش را به کشور باز گرادند شاه پیشنهاد او را رد کرد و دیگر گزارشهایی از این دست.
اما همه این حرفها مربوط به چند ماه باقی مانده به انقلاب است، زمانی که شاه دیگر قدرت تصمیمگیریاش را از دست داده بود. درست یک سال پیش از رفتنش او با احساس قدرت حزب رستاخیز را تأسیس کرده و صراحتاً گفته بود یا عضو این حزب میشوید یا از ایران میروید. درست یک سال قبل از رؤیت آن گزارش سی صفحه ایِ دریادار، با اجازه خود او، آن مقاله بیجا و بیمعنی با امضای جعلی لاک مهر شده به روزنامه اطلاعات رفت و دومینوی سقوط خود او را رقم زد .
شاهِ گریان روز ۲۶ دی ماه همان کسی بود که ساواک را با مخوفترین سازوکارها و شکنجهها تأسیس کرد تا هر جوانی به دلیل داشتن برگهای اعلامیه روزها و ماهها شکنجه شود. شاهِ گریان سال ۵۷ که کشور را به "خدا و بختیار سپرد " و رفت هر کس را که با حکومت او مخالفت میکرد "مارکسیست "، "تروریست" یا "مارکسیست اسلامی" میدانست ؛ترکیبی که او "اتحاد نامقدس بین سرخ و سیاه " مینامید . در تمام سیستم شاهنشاهیِ فردمحور او جایی برای مخالفت قانونی وجود نداشت. زندان یا تبعید تنها دوراهیِ ممکن پیش پای معترضین و منتقدین بود . شاه رئوفالقلبِ دیماه ۵۷ با تأسیس ساواک به عنوان پلیس مخفی، محاکمه و دادگاه و حق دفاع و اعتراض را از سیستم قضایی ایران حذف و غیرانسانیترین شیوهها را برای اعتراف گرفتن از زندانیان مرسوم کرد. به شهادت زندانیانِ سابق، ابزارهای شکنجه ساواک معمولا عبارت بود از شلاق، کتک، شوکبرقی، کشیدن ناخن و دندان، تنقیه آب جوش، آویختن وزنههای سنگین به بیضهها، بستن زندانی به تختی آهنی که به تدریج داغ میشد، فرو کردن بطری شکسته به زندانی و تجاوز به عنف. (۱)
این شکنجهها مسایلی نبود که بعد از سقوط پهلوی علنی شده باشد؛ پیش از انقلاب شاه در مصاحبهای با روزنامه لوموند درباره ادعاهای شکنجه اظهار داشت "چرا ما نباید از روشهایی که شما اروپاییان به کار میبرید استفاده کنیم؟ ما روشهای پیشرفته شکنجه را از شما یاد گرفتهایم .شما برای بیرون کشیدن حقیقت از شیوههای روانی استفاده میکنید ما هم همین کار را میکنیم". در مصاحبه دیگری با شبکه سی.بی.اس در سال ۱۹۷۵ ، شاهِ گریان سال ۷۹ بار دیگر یادآور شد که "ساواک همان شیوههایی را به کار میبرد که هر سرویس مخفی از آنها استفاده میکند" و وقتی از او درباره ادعای کشیدن ناخن و فرو کردن بطری و تجاوز به زنان در حضور شوهرانشان به وسیله ساواک سؤال شد، شاه پاسخ داد "اینگونه ادعاها مسخره است مشمئز کننده است، منظورم کشیدن ناخن نیست اما بقیه این کارها مشمئز کنندهاست من اصلاً خوشم نمیآید".
با استناد به تمامی این شواهد و دهها و صدها سند دیگر نمیتوان دلیل رفتن شاه را عدم تمایل او به سرکوب مردم دانست. واقعیت آن است که او اساساً با مفهومی به نام مردم بیگانه بود. نکته اساسی در ماههای قبل از رفتن شاه از ایران تا زمان مرگ او این است که هیچ گاه باور نکرد این مردمند که او را نمیخواهند . همانطور که فرح میگوید، بعد از رفتن از ایران شاه لب به شکایت از هیچ کس نگشود فقط گاهی میگفت " نفهمیدم چرا اینطور شد".
در اوایل پاییز ۵۷ شاه در ملاقاتی با سالیوان -سفیر انگلستان - گفت: "همه حوادث و نا آرامیها بقدری پیچیده است که باید نتیجه یک توطئه خارجی علیه او باشد". شاه گفت "ک.گ.ب قادر به هماهنگ ساختن چنین تظاهراتی نیست باید دست اینتلیجنس سرویس بریتانیا و سازمان سیا نیز در کار باشد". به سالیوان گفت بهخوبی میداند که انگلیسیها هیچگاه او را دوست نداشتند اما "سازمان سیا چرا علیه او دست به اقدام زده است؟ آیا او خطایی مرتکب شدهاست؟ یا اینکه بین واشنگتن و مسکو توافق محرمانهای صورت گرفته که ایران به عنوان بخشی از منطقه نفوذ دو ابرقدرت میان آنها تقسیم شود؟".
در واقع یکی از مهمترین دلایل ناتوانی شاه برای تصمیم گیری در ماههای پایانی حضورش در ایران این بود که هیچ یک از قدرتهای غربی نمیتوانست یا حاضر نبود نسخه نهایی را در دست او قرار دهد. شاه تا آخرین روز نفهمید غربیها از او چه توقعی دارند؟ آیا آنها میخواستند او فضای سیاسی را باز کند؟ آیا مایل بودند به آشوبگران شلیک شود؟ آیا با حبس و کشتار هزاران نفر موافق بودند؟ پیامهای واصله از واشنگتن و لندن نیز متناقض بود : زبیگنیو برژینسکی مشاور امنیت ملی طرفدار اعمال زور و سایروس ونس وزیرخارجه طرفدار خویشتنداری بود. در واقع آنها منتظر بودند ببینند شاه چکار میکند. شاه که نمیخواست مردم را ببیند و نمیتوانست حدس بزند که آنهایی که او فکر میکرد سرِ نخ این ماجراها در دست آنهاست چه میخواهند، در عمل همه کارهای گفته شده را انجام داد. هم فضا را بازتر کرد، هم به دستگیری و شکنجه تا روز آخر ادامه داد و هم از زمین و هوا به مردم شلیک کرد. و عاقبت هم کشور را گذاشت و رفت.
البته شاید بتوان با به یاد آوردن سرگذشت رضاشاه این سردرگمی محمدرضا شاه را بیشتر فهمید. او دیده بود که پدری که مراتب از او قدرتمند تر بود توسط همین دولتهای غربی آواره دریا ها شده بود. او در تمام طول عمر خود احساس خودکم بینیاش را نسبت به غربیها از دست نداد چرا که هیچگاه نخواست مردمش را ببیند. او تنها آدمهایی را میدید که سبک زندگیشان عوض شده و شبیه اروپاییها شده اند اما نتوانست از آنچه در زیر پوست جامعه ایران میگذرد باخبر شود. در آن زمان طنزی میان مردم جاری بود که اگر آن هم به گوش شاه رسید بود ممکن بود در او کارگر افتد . در افواه عمومی رایج بود که "رضا شاه مردی بود که نمیشد به او دروغ گفت و محمدرضا پادشاهیاست که نمیتوان به او راست گفت". او با سپردن کارها به رجلی که تنها هنرشان تأیید حرفهای او بود، تمام سیاستمداران واقعی را از خود راند و تنها زمانی دستِ یاری به سوی آنها دراز کرد که دیگر کاری از دست آنها هم ساخته نبود ....
(۱) "آخرین سفر شاه"، ویلیام شوکراس، ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوی و "اعترافات شکنجه شدگان"، یرواند آبراهامیان، مترجم ناشناس.