وطن ای هستی من؛ نگاهی به نمایش مشروطه بانو
چهارشنبه ۲۸ دی ۹۰

شبانه، در تاریکی، دو زن سوار بر کالسکه‌. گفتگو راز این سفر شبانه را برملا می‌کند. انتقام خونِ معشوق و محبوب زن میانسال و پدر دختری که هرگز او را ندیده است. در شهری که به سوادش نزدیک می‌شوند، مردی است کوچ کرده از شهر و دیار خویش که در نقابی از خیرخواهی دم و دستگاهی برای خود بر هم زده است و نامی نیکو، بدون بیمِ برملا شدنِ رازی ۲۷ ساله.

این راز ۲۷ ساله اما توسط زنی که مردم شهر او را "مشروطه‌بانو" می‏خوانند به زودی فاش می‏شود تا، آخرین اثر نمایشی حسین کیانی با نام "مشروطه بانو" شکل بگیرد و مجموعه درگیری‏ها این نمایش را تبدیل کند به "مجلس شبیه حصرنامه کارگاه بکاء".
رویدادهای نمایش مشروطه بانو، اگرچه، همچون بسیاری از آثار کیانی، در فضایی تاریخی (عصرقاجار) اتفاق می‌افتد اما زیرساخت تاریخی این اثر صرفاً بهانه‌ای زیبایی شناختی و مبنایی مستدل برای طرح مسائل انسان ایرانی معاصراست. ایران معاصری که همچنان چون دوران مشروطه که نمایش در بستر آن اتفاق می‏افتد به دنبال آزادی و رها شدن از بند استبداد است. دغدغه کلی همان دغدغه است پس چرا بستر مناسبات و رفتارهای جامعه آنگونه نباشد؟ شاید از همین رو است که حسین کیانی کوشیده تا کلیت مناسبات و دغدغه‏های اجتماعی واحساسات عمومی را در قالب داستانی متعلق به صد سال پیش روایت کند تا با داستانی تمثیلی، هم راهی برای رهایی از گزند تیغ سانسور یافته باشد و هم به زعم خود آفتی از مجموعه آفات آزادیخواهی این مرز و بوم را به تصویر بکشد که هنوزهم قسمتی از جامعه ما گرفتار آن است. این آفت به زعم خالق نمایش "مشروطه بانو" چیست؟ برای پی بردن به پاسخ این سؤال بهتر است ادامه داستان نمایش را روایت کنیم. روایتی که خود شاید بدون هیچ توضیح اضافی گویای این مسئله باشد.

باقی داستان
در شهر، همه در تکاپوی فراهم آوردنِ ابزار پذیرایی از بانویی هستند که در وقتِ تنگ‌دستی، دستِ محبت بر سر ایشان کشیده و اطعام‌شان کرده است. مردانِ نامی شهر از "سید" و "ملا" گرفته تا "تاجرالملوک" (یکی از متمولین شهر) و "اعتمادالدوله" (سانسورچی حکومت) و "بیگلربیگی" (حاکم نظامی شهر) جمع شده‌اند تا پذیرای این بانوی ثروتمند و خیرخواه باشند. در خلالِ تئاتری که "جمهور" تنها پسر "پیرولی"(مردی که مشروطه بانو به دنبال گرفتن انتقام از وی است) به میمنت ورود این زن ترتیب داده‌است تا نیتِ حقیقی ورود زن را به مردانِ طماع بنمایاند، با اعطای عنوان "مشروطه‌بانو" به میمنتِ حمایت‌های او از مبارزان ضد استبدادی، تفنگی را به دستانِ او می‌سپارد. غافل از کینه‌ای که به وقت، چون دملی چرکین سر باز کرده، شهر را مسموم کرده و آبروی بیست و چند ساله‌ی پیرولی را دستخوش فروریختن ساخته است.
زن در حضور مردم، از خون‌خواهی شوهر شورشی خویش، فرهادمیرزا، سخن می‌راند و پیرولی را به دامن عدالتِ قاضی شهر "میرزاآقای حسینی" (روحانی شهر) می‌اندازد. شوهری که ۲۷ سال پیش سرکرده ۱۰۰ نفر از شورشی‏هایی بوده که در جنگ با سپاه ناصری گردن بریده شده‏اند. در آن روز پیر ولی فرماندهی سپاه ناصری را بر عهده داشته است. اکنون زن که مردم او را "مشروطه بانو" نامیده‏اند مشخص می‏کند که نه نسبتی با مشروطه‏چیان دارد و نه حکومت. آن کس که بتواند او را در انتقام گرفتن بیشتر یاری رساند به او نزدیک‏تر است. پس اعلام می‏کند که همگی از این پس او را با نام اصلی‏اش یعنی "بِه بانو" صدا بزنند.

کشمکش آغاز می‌شود
در خانه‌ای که به‏بانو منزل کرده است، گروه گروه به منظورهایی مختلف به دیدارش می‌آیند. از مردانِ زن‌خواه مایل به تجدید فراش گرفته تا دختران دردمندِ پیرولی. اما عدالت، پیرولی را بی‌توجه به تمام کارهای خیرخواهانه‌اش متهم و به قصاص رأی می‌دهد. پیرولی شرمنده از خویش به کارگاهِ خویش یعنی همان کارگاه بکاء پناهنده می‌شود تا در انتضار فرارسیدن روز قصاص با خود خلوتی کند. از آن سوی، زن از بیم نرم شدنِ چالشی که در مردمان شهر افکنده‌است، مردانِ خواهانش را به بهای ریختنِ خونِ پیرولی مردد می‌کند؛ و حتی برادرزاده‌ ناخلفِ پیرولی، "عبدل" را نیز می‌شوراند تا به تهمتی ناروا، او را به خودکشی وادارند.
اما با ورود قشون به فرماندهی "میر دستان" (یک سرکرده نظامی حکومت) و منزل کردنِ ایشان در خانه‌ او، تخم شک و دو دلی و بداندیشی به نیاتِ غیراستبدادی و مشروطه‌خواهی به‌بانو در دل مردم ریشه می‌دواند و نقشه‌های به‌بانونقش بر آب می‌شود. در کارگاه بکاء به ترفندی "شاه لیرانه"، پیرولی از حب و بغض فرزندان مطمئن می‌شود. او برای تکمیل توبه‌نامه‌اش، دست به کار فراهم آوردن تجهیزاتی برای نبرد با مستبدین می‌شود تا مگر خونش که در این راه ریخته می‌شود، ننگ آن خون ۲۷ ساله را بشورد. میردستان، پیرولی و خاندانش را در محاصره می‌گیرد بی هیچ تعرضی. بیست و سه روز می‌گذرد. اما در آشفتگی و دلسردی و عصیانی که در به‌بانو خیز برداشته است، محاصره‌ شهر بی هیچ مقاومتی از سوی میردستان، توسط مشروطه‌چیان شکسته می‌شود. پیرولی از خانه‌ به‌بانو جلوگیرِ هجوم می‌شود و از در دوستی و عذر تقصیر در آمده و به‏بانوی به زانو در آمده را به خانه‌ خویش دعوت می‌کند.
اینجاست که دلیل عدم مقاومت میردستان آشکار می‌شود. او اعتراف می‏کند همان "فرهاد میرزا"، شوهر به‏بانو است که از ۲۷ سال پیش تا کنون چهره از وی و تنها دخترش فرو پوشیده است. او می‏گوید دلیل مقاومت نکردنش در مقابل مشروطه‏چی‏ها نگه داشتن حرمت این عشق ۲۷ ساله است و علم به این مسئله که بهترین تاوان این عشق دورمانده شاید آن باشد که گوشه‏ای از خاک این سرزمین به دست کسانی بیفتد که میان مردم از مقبولیت بیشتری برخوردارند و در این بین خونی هم ریخته نشود. اینجاست که در کشمکشی بین به‏بانو از یک طرف و دختر و شوی تازه پیداشده‏اش از سوی دیگر، به‏بانو به این نتیجه می‏رسد که تاوان عشق دور افتاده او از روز اول نه خون پیرولی که آزادی سرزمینی است که شوهر او و ۱۰۰ جوان دیگر برای رها شدن از زیر بار استبداد حاکم بر آن، دست به شورش زدند و اکنون پیرولی، این فرمانده حکومتی آن سال‏هاست که می‏کوشد ضربه‏ای بس سنگین‏تر به پیکره این استبداد وارد کند. اینگونه است که به‏بانو می‏پذیرد که از این پس "مشروطه بانو" باشد.

تاریخ و نمایش
توجه و علاقه حسین کیانی به تاریخ، زبان و فرهنگ ایران عصر قاجار و پهلوی اول و گرایش جدی او به ظرایف و دقایق نمایش ایرانی، دو روی سکه‌ای هستند که نه تنها هویت هنری خاص او را شکل می‌دهند بلکه یکپارچگی محتوایی و فرم شناسی ویژه و منحصربه فرد آثار او را پی‌ریزی می‌کنند. در حقیقت، علاقه حسین کیانی و گرایش او به ویژگی‌های شکلی و ساختاری نمایش ایرانی و تأکیدش بر روایتگری و قصه‌گویی، برآمده از دغدغه‌های تبارشناسانه‌ای است که مبنای حرکت او به عنوان هنرمند تئاتر را تشکیل داده است. روندی که وی از "سودابه خوانی"، "بازیخانه"، "خیشخانه" و"پنهان خانه پنج در" تا "تئاتر اجباری"، "تکیه ملت"، "رژیسورها نمی‌میرند"، "بیداری خانه نسوان"و "مضحکه شبیه قتل" با تأکید مدرن‌تر و زیباتری در تازه‌ترین اثرش مشروطه بانو، بدون وقفه و انحراف پی گرفته است.
صرف‌نظر از ابعاد فنی این نمایش آنچه در حوزه تحلیل محتوایی مهم جلوه می‏کند پیوند رویدادهای دیروز و امروز جامعه است. به نظر می‏رسد که خالق اثر سعی کرده "مشروطه بانو" را به آئینه‏ای تبدیل کند که مخاطب، خود و ضعف عمده جریان آزادیخواهی و دموکراسی‏خواهی امروز ایران را در آن ببیند. ضعفی که ‏می‏شود روی آن نام حس انتقام جویی را گذاشت.
نمایش سعی می‏کند با روایتی که به شکلی کاملاّ آشکار، حال و روز رهبران در بند جنبش سبز را در ذهن مخاطب متبادر می‏سازد به این نتیجه برسد که رخت بر بستن استبداد از این مملکت و نتیجه دادن جنبش آزادیخواهی و دموکراسی‏خواهی ممکن نخواهد شد مگر با بخشش و چشم پوشیدن از اشتباهات گذشته افراد و مدنظر قرار دادن اعمال و رفتارهای امروز کسانی که دل در گرو آزادی این سرزمین از بند دیکتاتوری دارند. شاید اجرای سرود "وطن ای هستی من" در پایان این نمایش و درست بعد از آنکه به‏بانو از حس انتقام خالی می‏شود و قبول می‏کند که از این پس بهای عشق گمشده خود را در آزادی این سرزمین جستجو کند تلنگری است به ذهن مخاطب که بداند در نهایت آنچه برای او باقی خواهد ماند و سرنوشت او را رقم خواهد زد وطن او و سرنوشت این وطن است.
پس چه بهتر که سرنوشت این وطن هر چه بیشتر از کینه‏ها فاصله بگیرد و خود را با اشتراکات اجتماعی و روح بخشش پیوند بزند. روحی که در آخرین دقایق این نمایش در عشق دختر مشروطه بانو به پسر پیرولی تصویر می‏شود. نسل‏های جوانی که می‏توانند فارغ از کینه پدران و مادران خود در زیر سقف این سرزمین زندگی کنند و به یکدیگر عشق بورزند. آیا رواست با زنده نگاه داشتن آن کینه ،امکان این عشق‏ورزی خالصانه را بگیریم؟ من جواب منفی مخاطب "مشروطه بانو" به این سؤال را در همصدا شدن بی اختیار بینندگان نمایش با سرود "وطن ای هستی من" و اشک‏هایی که در پایان دو شب اجرای آن دیدم گرفتم.