شبانه، در تاریکی، دو زن سوار بر کالسکه. گفتگو راز این سفر شبانه را برملا میکند. انتقام خونِ معشوق و محبوب زن میانسال و پدر دختری که هرگز او را ندیده است. در شهری که به سوادش نزدیک میشوند، مردی است کوچ کرده از شهر و دیار خویش که در نقابی از خیرخواهی دم و دستگاهی برای خود بر هم زده است و نامی نیکو، بدون بیمِ برملا شدنِ رازی ۲۷ ساله.
این راز ۲۷ ساله اما توسط زنی که مردم شهر او را "مشروطهبانو" میخوانند به زودی فاش میشود تا، آخرین اثر نمایشی حسین کیانی با نام "مشروطه بانو" شکل بگیرد و مجموعه درگیریها این نمایش را تبدیل کند به "مجلس شبیه حصرنامه کارگاه بکاء".
رویدادهای نمایش مشروطه بانو، اگرچه، همچون بسیاری از آثار کیانی، در فضایی تاریخی (عصرقاجار) اتفاق میافتد اما زیرساخت تاریخی این اثر صرفاً بهانهای زیبایی شناختی و مبنایی مستدل برای طرح مسائل انسان ایرانی معاصراست. ایران معاصری که همچنان چون دوران مشروطه که نمایش در بستر آن اتفاق میافتد به دنبال آزادی و رها شدن از بند استبداد است. دغدغه کلی همان دغدغه است پس چرا بستر مناسبات و رفتارهای جامعه آنگونه نباشد؟ شاید از همین رو است که حسین کیانی کوشیده تا کلیت مناسبات و دغدغههای اجتماعی واحساسات عمومی را در قالب داستانی متعلق به صد سال پیش روایت کند تا با داستانی تمثیلی، هم راهی برای رهایی از گزند تیغ سانسور یافته باشد و هم به زعم خود آفتی از مجموعه آفات آزادیخواهی این مرز و بوم را به تصویر بکشد که هنوزهم قسمتی از جامعه ما گرفتار آن است. این آفت به زعم خالق نمایش "مشروطه بانو" چیست؟ برای پی بردن به پاسخ این سؤال بهتر است ادامه داستان نمایش را روایت کنیم. روایتی که خود شاید بدون هیچ توضیح اضافی گویای این مسئله باشد.
باقی داستان
در شهر، همه در تکاپوی فراهم آوردنِ ابزار پذیرایی از بانویی هستند که در وقتِ تنگدستی، دستِ محبت بر سر ایشان کشیده و اطعامشان کرده است. مردانِ نامی شهر از "سید" و "ملا" گرفته تا "تاجرالملوک" (یکی از متمولین شهر) و "اعتمادالدوله" (سانسورچی حکومت) و "بیگلربیگی" (حاکم نظامی شهر) جمع شدهاند تا پذیرای این بانوی ثروتمند و خیرخواه باشند. در خلالِ تئاتری که "جمهور" تنها پسر "پیرولی"(مردی که مشروطه بانو به دنبال گرفتن انتقام از وی است) به میمنت ورود این زن ترتیب دادهاست تا نیتِ حقیقی ورود زن را به مردانِ طماع بنمایاند، با اعطای عنوان "مشروطهبانو" به میمنتِ حمایتهای او از مبارزان ضد استبدادی، تفنگی را به دستانِ او میسپارد. غافل از کینهای که به وقت، چون دملی چرکین سر باز کرده، شهر را مسموم کرده و آبروی بیست و چند سالهی پیرولی را دستخوش فروریختن ساخته است.
زن در حضور مردم، از خونخواهی شوهر شورشی خویش، فرهادمیرزا، سخن میراند و پیرولی را به دامن عدالتِ قاضی شهر "میرزاآقای حسینی" (روحانی شهر) میاندازد. شوهری که ۲۷ سال پیش سرکرده ۱۰۰ نفر از شورشیهایی بوده که در جنگ با سپاه ناصری گردن بریده شدهاند. در آن روز پیر ولی فرماندهی سپاه ناصری را بر عهده داشته است. اکنون زن که مردم او را "مشروطه بانو" نامیدهاند مشخص میکند که نه نسبتی با مشروطهچیان دارد و نه حکومت. آن کس که بتواند او را در انتقام گرفتن بیشتر یاری رساند به او نزدیکتر است. پس اعلام میکند که همگی از این پس او را با نام اصلیاش یعنی "بِه بانو" صدا بزنند.
کشمکش آغاز میشود
در خانهای که بهبانو منزل کرده است، گروه گروه به منظورهایی مختلف به دیدارش میآیند. از مردانِ زنخواه مایل به تجدید فراش گرفته تا دختران دردمندِ پیرولی. اما عدالت، پیرولی را بیتوجه به تمام کارهای خیرخواهانهاش متهم و به قصاص رأی میدهد. پیرولی شرمنده از خویش به کارگاهِ خویش یعنی همان کارگاه بکاء پناهنده میشود تا در انتضار فرارسیدن روز قصاص با خود خلوتی کند. از آن سوی، زن از بیم نرم شدنِ چالشی که در مردمان شهر افکندهاست، مردانِ خواهانش را به بهای ریختنِ خونِ پیرولی مردد میکند؛ و حتی برادرزاده ناخلفِ پیرولی، "عبدل" را نیز میشوراند تا به تهمتی ناروا، او را به خودکشی وادارند.
اما با ورود قشون به فرماندهی "میر دستان" (یک سرکرده نظامی حکومت) و منزل کردنِ ایشان در خانه او، تخم شک و دو دلی و بداندیشی به نیاتِ غیراستبدادی و مشروطهخواهی بهبانو در دل مردم ریشه میدواند و نقشههای بهبانونقش بر آب میشود. در کارگاه بکاء به ترفندی "شاه لیرانه"، پیرولی از حب و بغض فرزندان مطمئن میشود. او برای تکمیل توبهنامهاش، دست به کار فراهم آوردن تجهیزاتی برای نبرد با مستبدین میشود تا مگر خونش که در این راه ریخته میشود، ننگ آن خون ۲۷ ساله را بشورد. میردستان، پیرولی و خاندانش را در محاصره میگیرد بی هیچ تعرضی. بیست و سه روز میگذرد. اما در آشفتگی و دلسردی و عصیانی که در بهبانو خیز برداشته است، محاصره شهر بی هیچ مقاومتی از سوی میردستان، توسط مشروطهچیان شکسته میشود. پیرولی از خانه بهبانو جلوگیرِ هجوم میشود و از در دوستی و عذر تقصیر در آمده و بهبانوی به زانو در آمده را به خانه خویش دعوت میکند.
اینجاست که دلیل عدم مقاومت میردستان آشکار میشود. او اعتراف میکند همان "فرهاد میرزا"، شوهر بهبانو است که از ۲۷ سال پیش تا کنون چهره از وی و تنها دخترش فرو پوشیده است. او میگوید دلیل مقاومت نکردنش در مقابل مشروطهچیها نگه داشتن حرمت این عشق ۲۷ ساله است و علم به این مسئله که بهترین تاوان این عشق دورمانده شاید آن باشد که گوشهای از خاک این سرزمین به دست کسانی بیفتد که میان مردم از مقبولیت بیشتری برخوردارند و در این بین خونی هم ریخته نشود. اینجاست که در کشمکشی بین بهبانو از یک طرف و دختر و شوی تازه پیداشدهاش از سوی دیگر، بهبانو به این نتیجه میرسد که تاوان عشق دور افتاده او از روز اول نه خون پیرولی که آزادی سرزمینی است که شوهر او و ۱۰۰ جوان دیگر برای رها شدن از زیر بار استبداد حاکم بر آن، دست به شورش زدند و اکنون پیرولی، این فرمانده حکومتی آن سالهاست که میکوشد ضربهای بس سنگینتر به پیکره این استبداد وارد کند. اینگونه است که بهبانو میپذیرد که از این پس "مشروطه بانو" باشد.
تاریخ و نمایش
توجه و علاقه حسین کیانی به تاریخ، زبان و فرهنگ ایران عصر قاجار و پهلوی اول و گرایش جدی او به ظرایف و دقایق نمایش ایرانی، دو روی سکهای هستند که نه تنها هویت هنری خاص او را شکل میدهند بلکه یکپارچگی محتوایی و فرم شناسی ویژه و منحصربه فرد آثار او را پیریزی میکنند. در حقیقت، علاقه حسین کیانی و گرایش او به ویژگیهای شکلی و ساختاری نمایش ایرانی و تأکیدش بر روایتگری و قصهگویی، برآمده از دغدغههای تبارشناسانهای است که مبنای حرکت او به عنوان هنرمند تئاتر را تشکیل داده است. روندی که وی از "سودابه خوانی"، "بازیخانه"، "خیشخانه" و"پنهان خانه پنج در" تا "تئاتر اجباری"، "تکیه ملت"، "رژیسورها نمیمیرند"، "بیداری خانه نسوان"و "مضحکه شبیه قتل" با تأکید مدرنتر و زیباتری در تازهترین اثرش مشروطه بانو، بدون وقفه و انحراف پی گرفته است.
صرفنظر از ابعاد فنی این نمایش آنچه در حوزه تحلیل محتوایی مهم جلوه میکند پیوند رویدادهای دیروز و امروز جامعه است. به نظر میرسد که خالق اثر سعی کرده "مشروطه بانو" را به آئینهای تبدیل کند که مخاطب، خود و ضعف عمده جریان آزادیخواهی و دموکراسیخواهی امروز ایران را در آن ببیند. ضعفی که میشود روی آن نام حس انتقام جویی را گذاشت.
نمایش سعی میکند با روایتی که به شکلی کاملاّ آشکار، حال و روز رهبران در بند جنبش سبز را در ذهن مخاطب متبادر میسازد به این نتیجه برسد که رخت بر بستن استبداد از این مملکت و نتیجه دادن جنبش آزادیخواهی و دموکراسیخواهی ممکن نخواهد شد مگر با بخشش و چشم پوشیدن از اشتباهات گذشته افراد و مدنظر قرار دادن اعمال و رفتارهای امروز کسانی که دل در گرو آزادی این سرزمین از بند دیکتاتوری دارند. شاید اجرای سرود "وطن ای هستی من" در پایان این نمایش و درست بعد از آنکه بهبانو از حس انتقام خالی میشود و قبول میکند که از این پس بهای عشق گمشده خود را در آزادی این سرزمین جستجو کند تلنگری است به ذهن مخاطب که بداند در نهایت آنچه برای او باقی خواهد ماند و سرنوشت او را رقم خواهد زد وطن او و سرنوشت این وطن است.
پس چه بهتر که سرنوشت این وطن هر چه بیشتر از کینهها فاصله بگیرد و خود را با اشتراکات اجتماعی و روح بخشش پیوند بزند. روحی که در آخرین دقایق این نمایش در عشق دختر مشروطه بانو به پسر پیرولی تصویر میشود. نسلهای جوانی که میتوانند فارغ از کینه پدران و مادران خود در زیر سقف این سرزمین زندگی کنند و به یکدیگر عشق بورزند. آیا رواست با زنده نگاه داشتن آن کینه ،امکان این عشقورزی خالصانه را بگیریم؟ من جواب منفی مخاطب "مشروطه بانو" به این سؤال را در همصدا شدن بی اختیار بینندگان نمایش با سرود "وطن ای هستی من" و اشکهایی که در پایان دو شب اجرای آن دیدم گرفتم.