"جدایی شیرین" شاید بهترین توصیفی بود که هفته گذشته روزنامههای ایران پس از کسب جایزه گلدن گلوب در وصف فیلم "جدایی نادر از سیمین" ارائه دادند. جایزهای که در اوج شرایط سخت اقتصادی و اجتماعی چند روزی دل مردم ایران را شاد کرد. در کمتر از چند ساعت پیامهای تبریک اهالی فرهنگ و هنر و حتی برخی سیاستمداران (البته اصلاحطلب) ایرانی -سید محمد خاتمی- به اصغر فرهادی، یکی در پی دیگری از راه رسیدند. رسیدند تا بلکه گوشهای از لبخندی را که او بر لبان مردم کشورش ترسیم کرد ارج بنهند. اکنون سینمای ایران که زمانی "شهره آغداشلو" در توصیف شرایط بعد از انقلاب آن گفته بود "با چارقد و چاقچور که نمیشه حرفی در سینما زد" چشم جهانیان را به خود خیره کند. تا ثابت شود که بالهای هنر میتوانند مرغ عزا و عروسی باشند.
اما چه سود که همواره در ایران کامهایی برای تلخ شدن از وقایعی که دل مردم را شاد میکند وجود دارد و اینبار این تلخکامها بسی بیش از گذشته موجی از ناسزا و توهین علیه فرهادی به راه انداخت. خبرگزاری فارس این جایزه را "هدیه اسرائیل به فرهادی" خواند و فرج الله سلحشور آن را "یک خیانت بزرگ در حق ملت". مسئولین و مدیران فرهنگی و هنری نیز که این روزها سرشان به ویرانسازی خانه سینما و دیگر نهادهای صنفی این حوزه مشغول است، با سکوت سنگین خود آنچنان سرد و بی توجه از کنار این موفقیت بزرگ گذشتند که گویی نه خانی آمده و نه خانی رفته.
چه بهجا و شکوهمند آن لحظهای که اصغر فرهادی در برابر آن همه ستاره بزرگ سینمای جهان و در مقابل دیده میلیونها نفر در سراسر جهان از "ملت صلح دوست ایران" گفت تا جشن فرهنگی ایرانزمین را در شبی فراموش نشدنی به تنهایی کامل کند.
فرهادی در بیست وششمین شب زمستان ایران، آنگاه که در قلب آمریکا بر فراز قله سینمای جهان ایستاد از یاد پدر و مادر و همسر و فرزند خود گذشت تا یاد کند از مردمی که نیک میدانست تا چه اندازه به زنده شدن نام فرهنگشان و روح صلح طلبشان نیازمندند. او همان کاری را کرد که میبایست. دنیای ما اکنون دنیایی است که در آن کم کم نفیر گلوله نظامیان برای فتح سرزمینهای جدید جای خود را به ندای صلح و زندگی بهتری میدهد که سفیران فرهنگی و علمی و ورزشی ممالک مختلف برای فتح قلوب جهانیان فریاد میکنند. دیگر نخبگان جای کهنهسربازان قدیم را گرفتهاند، میدان واترلوی در دل تاریخ مدفون شدهاست و میدان المپیک و جشنوارههای فرهنگی و هنری و المپیادهای علمی از دل روابط دنیای جدید زاده شده است. اینجا "گوگل" است که سرزمینهای جدید را برای آمریکا فتح میکند. قهرمانان ملی این دنیای جدید "هادی ساعی" و "علی دایی" و دیگرانی از همین جنس هستند. اینجا اصغر فرهادی است که میتواند مرزهای فرهنگی کشورش را به وسعت جهانی گسترده کند. آن کس که ما را "ما" میکند و به آن هویت میبخشد همین بهرام بیضایی است با همان چند نمایشنامهاش، محمود دولت آبادی است با قصههایش و شجریان است با همه حنجرهای که صدای عشق میدهد و میپراکند در فضایی که روح زندگی جریان دارد.
باز هم اما چه سود؟ این سو بیخیال از نوای زندگی، گروهی بر شانههای مردمی که دیگر رمقی برای تحمل بار مشکلات اقتصادی و اجتماعی و تنگناهای زندگی ندارد موشک کروز و اس ۳۰۰ گذاشتهاند. هنوز تن این سرزمین از زخم جنگ هشت سال التیام نیافته، شیپور نبردی دیگر را به صدا در آوردهاند و دنیا را به هماوردی خود در کارزاری نابرابر میخوانند. گاهوبیگاه یا کمر به اشغال سفارتخانه کشورهای دیگر میبندند و یا محمولههای غیر مجاز سلاحهایشان در خارج از خاک کشور کشف میشود تا مبادا صدایی جز جنگ از این مملکت بیرون رود.
دو سال و نیم است که سیل فرار مغزها رشدی قابل توجه پیدا کرده. هر چه میگذرد تیغ سانسور حکومت تیزتر میشود و نخبگان ایرانی را در این فضا یا گوشه عزلت نصیب شده یا درد غربت، تازه اگر سر و کار کسی به محبس و جهان تنگ آنسوی میلههای زندان نیفتد. ایرانی که دیروز در نگاه جهان محور شرارت بود امروز تبدیل به شرارت مجسم شدهاست. حاکمان این سوی مرزها بر طبل تو خالی جنگ میکوبند و آن سوی مرزها در معاملات سیاسی خود میز مذاکره را با تحریمهای کمرشکن و عنقریب تحریمها را با شعلههای جنگ معاوضه میکنند. صدای هر سری که بر تنی میارزد خاموش میشود تا جای آن را ضرباهنگ هراسانگیز چکمه نظامیان پر کند.
شاید دیگر جای امیدی نمانده باشد. اما "جدایی شیرین" اصغر فرهادی حکایت دیگری از این قصه میخواند. او که هفته گذشته در همهمه گوش کرکن همین چکمهها تمام بغض ملت ایران را در کلام "صلح" خلاصه کرد. او نیز زندگی هنریاش چون دیگران و شاید بسی بیش از بقیه زیر تیغ سانسور بود، اما طی همین دو سال و نیم اخیر، در همین فضای رقت انگیز دهها جایزه بزرگ سینمایی را با دو فیلم اخیرش برای ایران به ارمغان آورد. بزرگترین افتخار و دستاورد فرهادی اکنون به جز این جوایز و پیام صلحی که به جهان رساند بی شک نور امیدی بود که در دل ایرانیان و نخبگان این جامعه غم زده افروخت. امید به اینکه انسان میتواند حرفش را بزند، هر چقدر دیگران با او سر ناسازگاری داشته باشند. او میدانی را تسخیر کرد که میتوانست اکنون در اختیار نظامیان و جنگ طلبان باشد. دست مریزاد؛ چه شیرین و چه امیدبخش است این جدایی.