آهنگ دلنشینِ فراروایت‌ها
سه شنبه ۲۲ شهریور ۹۰

سلسله گفت‌و‌گوهایی که میان خانم صادقی و من پیرامون وضعیت علوم انسانی در ایران برقرار شد مرا ترغیب کرد که تلاش کنم که در نوشته دیگری به بیانِ عواملی بپردازم که باعث شکل‌گیری وضعیتی شبیه پست‌مدرنیته‌ غربی در ایران شده‌اند. از این رو در نوشته حاضر، ضمن ارائه توضیحاتی چند در مورد نوشته ناچاری پست‌مدرن، عمدتاً به ذکر نکاتی اکتفا می‌کنم که می‌توانند زمینه بررسی آن عوامل را مهیا سازند. در عین حال وظیفه خود می‌دانم که از خانم صادقی که با احترام گذاشتن به سنت گفت‌و‌گو، وجه تمایز خود را با باقیِ اساتید به زعم ایشان پدرسالار به نمایش گذاشتند؛ تشکر کنم.

و اما در موردِ نقدِ بنده و جوابیه‌ ایشان یعنی مقاله پست مدرنیسم: نه منطق اجتناب ناپذیر، نه ایدئولوژی. برداشتِ من از متنِ جوابیه این بود که ایشان دو خوانشِ متفاوت از نقدِ من داشته‌اند که سعی کرده‌اند به هر دو این‌ها پاسخ بگویند. در این صورت باید بگویم تنها برداشتِ دومِ ایشان صحیح بوده و بخش نخست متنِ جوابیه (قبل از "پست‌مدرنیسم به مثابه ایدئولوژی") براساسِ فهمی اشتباه از متن من بوده. اما در موردِ قسمتِ دوم؛ به نظرم می‌رسد که تفاوتِ ما در فهمِ متفاوت از کلمه‌ پست‌مدرنیسم بوده و حالا که خانمِ صادقی در تمامِ متنِ جوابیه‌ خود از کلمه‌ "پست‌مدرنیسمِ ایدئولوژیک" (و یک‌جا "پست مدرنیسمِ افراطی") استفاده‌کرده‌اند این تفاوت آشکار شده و به سادگی قابل حل کردن است. از همین رو سعی می‌کنم یادداشتِ حاضر را تا جایی که می‌توان کوتاه کنم و تنها طی دو بند ابتدا از نقدِ خود رفع ابهام کنم و سپس مختصری در موردِ تفاوت پست‌مدرنیته، پست‌مدرنیسم و پست‌مدرنیسم به مثابه ایدئولوژی سخن بگویم.
در مورد شأنیت علوم انسانی، باید بگویم نه تنها برای علوم انسانی؛ بلکه برای علوم تجربی نیز شخصاً شأنیت خاصی قائل نیستم. همین‌طور در موردِ کنترل و جهت‌دهیِ مناسباتِ قدرت به علم، کاملاً با خانم صادقی هم‌نظرم و بیش از هشتاد درصد تحولاتِ علوم انسانی که مقاله‌ خدایان و خوابگردها شناسایی کرد و دلایلی که برای این تحولات شمرده شد را صحیح می‌دانم. اما نقدِ من این‌جا بود که گرفتنِ شأنیتِ علم و قبولِ مناسباتِ قدرت به عنوان یکی از مهم‌ترین عوامل جهت دهی به تحولاتِ آن، خواه‌ناخواه باعث دیدی نسبی‌گرا خواهد شد که مقاله آن را به عنوانِ آفت شناسایی کرده بود. هم‌چنین به نظرِ من در پرتوِ مدرنیسم نمی‌توان شانیتِ رهایی‌بخش و رستگاری‌بخشِ علم، که در دورانِ روشن‌گری به آن بخشیده شده، را نفی کرد (همان‌گونه که مکتب فرانکفورت و هابرماس نیز چنین نکردند و فقط از انحراف علوم سخن گفتند؛ مدرنیته و عصر روشن‌گری همچنان "پروژه‌ای ناتمام" بودند). مدرنیسم تماماً بر اساسِ آرمان‌های عصر روشن‌گری بنا شده و کنار گذاشتن یکی از اصلی‌ترینِ این آرمان‌ها باعث سست شدنِ تمامیِ بنای مدرنیته خواهد شد. از طریق محاسبه‌ی جوابِ یک انتگرال، نمی‌توان ثابت کرد دو ضربدر دو مساوی پنج می‌شود، چرا که جواب این انتگرال خود بر اساسِ دوضربدر دو مساوی چهار بنا شده؛ از طریق محاسبه‌ انتگرال تنها می‌توان رویه‌ سطحیِ علم محاسبات (مثلن نحوه‌ی محاسبه‌ی مشتقی معلوم) را زیر سؤال برد.
در خطوطِ نخستِ ناچاریِ پسامدرن حسابِ سویه‌ای از پست‌مدرنیسم که منتج به نوعی ایدئولوژی می‌شود از باقیِ سویه‌ها جدا شده و از آنجا که معتقدینِ به این سویه را در جامعه‌ ایران در اقلیت می‌بینم آن‌ را از نتیجه‌گیری‌های مقاله مستثنی کرده‌ام: «پست‌مدرنیسم (از آن نوعی که در جامعه‌ روشنفکری ایران رواج یافته) نه یک ایدئولوژی، که شیوه‌ فکری و رو‌کردی برای روبرویی با مسائل است. این شیوه‌ فکری (که به دلیل تفاوت‌های آن با نسخه‌ غربی‌اش، من ترجیح می‌دهم آن را منطق پست‌مدرنیستی بنامم) بیش از آن‌که تفکر و نتیجه‌گیری باشد گسستی ناچار و ناخودآگاه از منطق دنیای مدرن است». مفهوم پست‌مدرنیسم همواره مفهومی گنگ و بدفهم بوده و از هرگونه مانیفست‌نویسی گریزان. هرگونه تلاش برای تعریفِ مشخص و یا حد و مرز گذاری روی این مفهوم به دلیل سیالیتِ آن از پیش محتوم به شکست است. اما برای سخن گفتن تمایز قائل شدن میان مفاهیمِ پست‌مدرنیته و پست‌مدرنیسم کار را بسیار ساده‌تر خواهد کرد.
پست‌مدرنیته مفهومی است بیشتر ناظر بر هنر، و در پاسخ به مدرنیته و جامعه‌ پساصنعتی که دستاوردِ مدرنیته است. پست‌مدرنیته آنگونه که لیوتار وصف می‌کند "وضعیت/ Condition " ای است که در آن به اصلِ مرکزیِ دوران روشن‌گری یعنی خردمحوری پشت شده، و آن‌گونه که بودریار از آن سخن می‌گوید پاسخی است به "منطق مدرنیته". پست‌مدرنیسم در مقابل، بیشتر بر مفهومی فلسفی ناظر است، نظریه پردازی شده است و می‌توان آن را نتیجه‌ نوعی متفاوت از تفکر (که خود، زاده‌ پست‌مدرنیته است) دانست.
ضمن تأکید بر آنکه با محکوم کردنِ برخی متفکرینِ یک رویه‌ فکری، نمی‌توان کلِ آن رویه را محکوم کرد (چنانکه در خودِ مقاله به حساسیت‌های سیاسیِ خودِ فوکو اشاره شده و من حساسیت‌های ژولیا کریستوا به مسائل پناهندگان سیاسی و خیل عظیم فمینیست‌های پست‌مدرن به مسائل زنان را به آن اضافه می‌کنم)؛ بیشتر از هرچیز مایلم با تمایز نهادن بینِ پست‌مدرنیسمِ افراطی/ایدئولوژیکِ خانمِ صادقی، پست‌مدرنیته، و پست‌مدرنیته‌ ایرانی بار دیگر تأکید کنم که آنچه من آن‌ را ناچار دانستم پست‌مدرنیته (وضعیتِ پست‌مدرن) ای بود که زمینه را برای پذیرفتنِ پست‌مدرنیسم به عنوانِ ایدئولوژی آماده می‌کند.
بنابراین از آنجا که بسیاری از نقدهای خانمِ صادقی به پست‌مدرنیسم (به مثابه ایدئولوژی) سال‌هاست که مطرح می‌شوند و موضوعِ مناقشاتِ بسیاری بوده‌اند و از طرفی به این دلیل که خود به این «ایسم» اعتقاد ندارم؛ مایلم از وارد شدن به این مناقشه دوری کنم و تلاش خواهم کرد در نوشته‌ای دیگر به بیانِ عواملی که باعث شکل‌گیری وضعیتی شبیه پست‌مدرنیته‌ غربی در ایران شده‌است بپردازم. در پایان نیز تنها خاطرنشان می‌کنم که نسبت به اقبالِ جامعه‌‌ دانشگاهی و یا جامعه‌‌ ایرانی به پست‌مدرنیسم آن‌گونه که خانمِ صادقی توصیف می‌کنند شدیداً با دیده‌ تردید نگاه می‌کنم و به همین دلیل آن را از نتایج مقاله‌ قبلی‌ام مستثنی کرده‌ام. مگر نه آن‌که در کتابِ "وضعیت پست‌مدرن" لیوتار که یکی از اصلی‌ترین منابع پست‌مدرنیسم است مرگِ فراروایت‌ها به عنوان اصلِ اساسیِ پست‌مدرنیسم معرفی شده؟ (بگذریم که مرگِ فراروایت‌ها خود یک فراروایت است). اگر تنها دو مفهومِ «حقوق بشر» و «دین» را در نظر بگیریم، به زعمِ من، بیش از نود درصدِ جامعه‌ دانشگاهیِ حالِ حاضرِ ایران حداقل یکی از این دو مفهوم را به عنوان فراروایتِ «مشروعیت‌بخش» اختیار خواهند کرد و لذا از دایره‌ پست‌مدرنیسمِ نافیِ حقیقت بیرون خواهند بود، هرچند از منطقِ پست‌مدرن استفاده کنند.