رشته مقالات نسبتاً مفصل "خدایان و خوابگردها: پیرامون علوم انسانی" که در سه قسمت* در سایت جمهوریخواهی انتشار یافت؛ دیدی جدید و انتقادی نسبت به سیر تاریخی طی شده توسط علوم انسانی بعد از انقلاب اسلامی ایران ارائه داد. هرچند بسیاری از دلایلِ تحول، و آسیبهای شناسایی شده توسط این مقاله صحیح بودند؛ در بخش سوم مقاله که به بررسی وضعیت این علوم در حالِ حاضر اختصاص داشت، گرایشِ جامعه دانشگاهی ایران به پستمدرنیسم به عنوانی یکی از آسیبهای این علوم شناسایی شد و دلایلی چند نیز برای این گرایش معرفی شد. اما سوالی که من در برابر این نوشته قرار میدهم این است که حال که بر روحیه انتقادیِ قشر دانشجو در خودِ نوشته صحه گذاشته شده، و با توجه به آنکه میدانیم این قشر هنوز از سرکشیِ نوجوانی فاصله چندانی نگرفته، چگونه است که در برابر فشارِ سلطه پدرسالارانه اساتید و نهادِ قدرت برای سوق داده شدن به سمتِ پستمدرنیسم مقاومت نکرده؟
صدای این قشر همیشه آخرین صدای اعتراضی بوده که خاموش میشده، بنابراین طبیعی است که هرچه قدر که اساتید در پی تحمیل سلطه پدرسالارانه خود باشند، در بهترین حالت با فرزندان سرکشی مواجه میشوند که مدام در پی آزادی از این سلطه هستند اما در نهایت ناچار به آن گردن نهند. چه شده که پدر سلطهجو و پسر سرکش هردو روی به مقولهای واحد (پست مدرنیسم) آوردهاند؟ و پسرِ سرکش چندین قدم نیز به پیش گذاشته؟
در کنار تمایلِ نهاد قدرت و تمایلاتِ اساتید دانشگاه، زمینه اجتماعی مناسب برای پا گرفتن تفکر پستمدرن در جامعه ایران دلیلِ دیگری است که به نظرِ من در مقاله خانم صادقی آنطور که باید به آن پرداخته نشده. پست مدرنیسم (از آن نوعی که در جامعه روشنفکری ایران رواج یافته) نه یک ایدئولوژی، که شیوه فکری و رویکردی برای رویارویی با مسائل این جامعه است. این شیوه تفکر (که به دلیل تفاوتهای آن با نسخه غربیاش، من ترجیح میدهم آن را منطق پستمدرنیستی بنامم) بیش از آنکه نتیجه تفکر و نتیجهگیری باشد گسستی ناچار و ناخودآگاه از منطق دنیای مدرن است. جامعه ایرانِ دهه هفتاد وضعیتی داشت که زمینه این گسست را آماده کرده. اما از آنجا که پرداختن به تفصیل به این زمینهها در این مقاله نمیگنجد و از حدِ توان و تخصص من نیز بسیار بالاتر است؛ فقط سعی میکنم نشانههایی از منطق پست مدرن را در متنِ خودِ خانمِ صادقی شناسایی کنم و بررسی و شناساییِ زمینههای این چرخش ناخودآگاه را به متنی دیگر واگذار کنم.
۱
روشی که ایشان برای پیگیری مسئله علوم انسانی در طی تاریخ معاصر ایران انتخاب کردهاند٬ بسیار شبیه و در واقع بنا بر تبارشناسیِ فوکویی است. جالب آنکه نتایجی که ایشان در نهایت از مقالهشان میگیرند نیز٬ بسیار شبیه نتیجهگیریهای فوکو است. فوکو برای پیگیریِ تاریخ دانش٬ با رویکردی تبارشناسانه به بررسی روابطِ بین دانش٬ قدرت و گفتمانِ حاکم میپردازد. روش تبارشناسی٬ آنگونه که او تبیین میکند بر چهار اصل: واژگونی٬ گسست و انقطاع٬ ویژگی و برونبودگی استوار است٬ که در این میان واژگونی از اهمیت بیشتری برخوردار است. مقاله خانم صادقی نیز شکلها و رویکردهای متفاوت به علوم انسانی را در طول تاریخ معاصر ایران رد گیری کرده٬ و با بیانِ تفاوتها و شباهتهای آنها با هم٬ دلایل و ریشههای چرخشهای معرفت شناختیِ این علوم را برمیشمرد. و برای این کار از سه اصل واژگونی٬ گسست و بیرونبودگی استفاده میکند. "خدایان و خوابگردها" با تاکید بر نگاهِ متفاوت به علوم انسانی در چکیده مقاله، تاریخی را که تا پیش از این معمولاً برای این علوم برمیشمردند (رویکردِ مدرن به تاریخ نویسی) را نفی میکند تا با استفاده از روشی پستمدرنیستی تاریخِ متفاوتی برای این علوم در ایران پس از انقلاب وضع کند. اما در بخشِ سوم همین رویکرد پستمدرن را نقض میکند.
۲
جدا از مسئله روششناسی٬ نحوه برخورد متن حاضر با علم - به عنوان یک کلیت - به نگرش پاول فایرابند به فلسفه علم بسیار نزدیک است. فایرابند قائل به این بود که درنظر گرفتن هرگونه قاعده مشخص و مدون برای تحول علوم مردود است. زمانی که پارادایمی دچار بحران میشود٬ پیشنهادها (راه حلها) ی بسیاری ارائه میشون که همه صورتی علمی دارند٬ اینکه چرا از میان این راه حلها یکی برگزیده میشود و به عنوان پارادایم غالب مورد توافق قرار میگیرد امری است انسانی و در نتیجه متضمن بررسی تمامیِ پیچیدگیهای انسانیست. انتخاب بین این پیشنهادها از دیدگاه فایرابند٬ نه فقط تابع امکانهای آفاقی علوم٬ که تابعی از عقاید و خرافاتِ رایجِ زمانه٬ تمایلات شخصی دانشمندان٬ فرصتهای شغلی ایجاد شده برای پژوهشگران٬ روابط قدرتِ حاکم و غیره است. به عبارت دیگر فایرابند که خود جلودارِ نسبیگرایی علمی است، خود بارها و بارها بر نفیِ ارزشگذاریِ علم/غیرعلم تاکید میکند. مقاله "خدایان و خوابگردها" مسیر طی شده توسط علوم انسانی را نه راه پیشرفتِ آزمون-و-خطایی و مرحلهای (دیدگاه ابطال گرایانه)٬ و نه چرخشِ در پرتوِ نیازهای جامعه (دیدگاه کوهن) و نه تابع نسبیگرایی فایرآبندی که الزام اصلی آن یعنی نفی ارزشگذاری علم/غیرعلم را بپذیرد. بلکه آن را تحت تأثیر روابطِ قدرتِ حاکم و تمایلاتِ شخصی اساتید دانشگاهها معرفی میکند. این نحوه نگرش به علم، به طور ضمنی به طرفِ مقابل نیز این فرصت را میدهد که تکوینِ علوم را برای رسیدن به اهدافِ مغرضانه در نظر بگیرد. به عنوان مثال تحلیلگر چپ میتواند شکلگیری علوم انسانی را در جهت صحه گذاشتن بر لیبرالیسم بداند، تحلیلگر فاشیست شکلگیری علوم سیاسیِ فعلی و تقدیس حقوق بشر را برای جلوگیری از تحکیم ناسیونالیسم فاشیستی بداند و چه و چه. نسبیگرایی نتیجه ناچار این شیوه نگاه به تکوین علوم است.
۳
ایشان عدمِ شناختِ کافی از جامعه ایران را یکی از آسیبهای پژوهشها و مقالات ارائه شده در حوزهی علوم انسانی در ایران معرفی میکنند. اما نوشته خودِ ایشان که مقالهای است در باب علوم انسانی و در موردِ ایران، از همین گزند به دور نیست. هر متنی درباره علوم انسانی ایرانی٬ به ناچار خود در چهارچوب همین علوم خواهد بود و لذا از آسیبهای این علوم به دور نیست. به عنوانِ نمونه ایشان تعداد کتابهای چاپ شده و ترجمهها از متونِ پستمدرن را به عنوانِ شاخصی از گرایشِ اساتید و جامعه علمیِ ایران به پستمدرنیسم معرفی مینمایند. اما این استدلال از دو جهت با چالش روبرو است. یک اینکه آماری در این زمینه، چه مطلق و چه نسبی ارائه نمیدهند و در نتیجه نمیتوان با اطمینان گفت تعداد این کتابها از تعداد کتابهای ترجمه و چاپ شده در باقیِ زمینهها بیشتر است؟ دو: آیا به صرفِ تیراژ و تعداد عناوینِ بالای موضوعی٬ میتوان مدعی شد که اقبالِ عمومی در جامعه دانشگاهی به سمتِ آن موضوع است؟ آیا بر اساس همین روش استدلالی٬ میتوانیم مدعی شویم قسمت بزرگی از دانشجویان و اساتید ما مارکسیست لنینیستاند؟
* بخش اول نوشته: خدایان و خوابگردها: پیرامون علوم انسانی در ایران (۱)
بخش دوم نوشته: خدایان و خوابگردها: پیرامون علوم انسانی در ایران (۲)
بخش سوم نوشته: خدایان و خوابگردها: پیرامون علوم انسانی در ایران (۳)