صفحه اصلی

ایمیل به سایت

درباره ما

فید مقالات

فید پیام‌ها




قبت نام در سبزنامه

جمهوری‌خواهی

ما بارگه دادیم ... (نامه ای به سیدعلی خامنه‌ای)


دوشنبه ۱۹ دی ۹۰ - ۶۸ نظر ایمیل نسخه آماده چاپ اشتراک در فیسبوک اشتراک در توئیتر اشتراک در گوگل‌پلاس اشتراک در فرندفید


علیرضا پورپیرعلی

گستردگی و تکثر و شجاعت که ویژگی‌های ظهور و حضور جنبش سبز در خرداد ۸۸ بودند برای بسیاری از ناظران سیاسی و اجتماعی تعجب‌آور بود و هنوز نیز موضوع پرسش است: اینکه این همه اراده از کجا برخاست، این میزان از شهامت از کجا سرچشمه گرفت و این افراد "ناهمگون" چگونه به یکدیگر رسیدند؟ مطالعه‌ی نامه علیرضا پورپیرعلی به خامنه‌ای که اول بار در صفحه فیسبوک نویسنده منتشر شد، حاوی پاسخ‌های روشنی به این پرسش‌هاست و شاهدی بر سرسختی و دیرپایی آن اراده و شهامت و دلیلی بر گسست‌ناپذیر ماندن آن عواملی که افراد این جنبش را به یکدیگر پیوند می‌دهد.


مقالات مربوط

مقالات تازه

کدام تعادل؟

حسین راغفر

سوم اسفند ۱۲۹۹ و اندیشه پایان وضع موجود

فرهاد صولتی

۲۵ بهمن قرار ما بود با تاریخ خودمان

رحمان رئوف


××××××××××××××××


آقای سیدعلی ، سلام!
از جذابیت‌های شبکه‌های اجتماعی و دنیای اینترنت یکی هم این است که من برای تو نامه می‌نویسم اما مدام چشمم به دیگرانی است که دارند قبل از تو این نامه را می‌خوانند. اما تو کاری به این واقعیت نداشته باش. اصلاً فکر کن این نامه را روی کاغذی نوشته‌ام و داخل پاکت نامه گذاشته‌ام و در صندوق پستی که سر کوچه هست انداخته‌ام و مستقیم رسیده‌است به دست تو. اینکه بر این مسئله تاکید می‌کنم دلیل دارد. خواهم گفت.
آقای خامنه ای! من علیرضا پورپیرعلی هستم. پسر کوچک شهید محمدرضا. بسیجی لشگر هشت نجف اشرف. می دانی که. نجف آباد ما شاید تنها شهر کوچکی بود که برای خودش لشگر داشت. پدر من در سال ۶۱ در رقابیه -جایی در نزدیکی خرمشهر- در عملیات والفجر مقدماتی شهید شد. استخوان‌هایش را بعدا برای‌مان آوردند ودر قبری که پانزده سال خالی بود خاک کردند. اینها را می‌گویم تا هم آشنایی داده باشم و هم اینکه قرار گذاشته‌ایم با اسم و رسم واقعی‌مان برایت نامه بنویسیم.
سیدعلی! می‌خواهم در این نامه برایت داستانی را تعریف کنم که مو بر تنت سیخ می کند. حوصله داشته‌باش و تا انتها با من همراه شو. داستان آشنایی است.
اواسط دهه هفتاد بود و برای ما بچه‌های دهه شصت، شروع خروج از پیله‌ای بود که برای‌مان ساخته بودند. از خودم می‌گویم. مسئول فرهنگی بسیج مدرسه بودم. با ملغمه‌ای از دین و انقلابی‌گری و مهدویت و آرمان‌گرایی و با ذهنی به صلبیت سنگ. برای نوجوانی در آن سن و سال فاجعه است. و صد البته مطلوب دستگاه عریض و طویل شبه فرهنگی نظامی‌ای که تو برساخته بودی، بسیج. شاید خودت هم باورت نشود در آن روزها در اتاق شخصی من چهار تا عکس از تو بر دیوار بود. یکییش را خوب یادم هست. طلبه‌ی تر و تمیزی که در سنین نوجوانی لباس روحانیت را پوشیده است. شاید در آن عکس پانزده یا شانزده ساله بودی. بگذریم.
همه چیز به کامت پیش می‌رفت. کاریزمایی که خمینی داشت از پیش، به جایگاهی که تو به عنوان جانشین او بر آن تکیه زده بودی وجاهت داده‌بود و موقعیت تو را برای چندین سال بیمه کرده‌بود. ما ساده بودیم یا تو خیلی خوب "نقش" بازی می‌کردی؟ روز به روز تو به اوج می‌رفتی و ما رمگان به حضیض. روز به روز فاصله‌ات از ما بیشتر می‌شد. هاله‌ای از تقدسی دست نیافتنی بر گرد تو پیچیده بودند و مدام به اشاره‌ای، رمگانی را که بر این هاله قدسی دست درازی می‌کردند به چوب سیاست فلک می‌کردند.
سید علی! داستان خودم را دارم می گویم. داستان تو هم هست. در این مملکت داستان هر کسی با داستان تو در هم تنیده است آنقدر که تو مبسوط الیدی. از آن بچه بسیجی سال هفتاد و سه یا چهار تا این میانسال پیر جوان غرغروی ناامید و مستأصل، فاصله، یک دوران جوانی است. هنوز بچه دبیرستانی بودیم که دوم خرداد اتفاق افتاد. و من هنوز دل در مهر تو داشتم. جذابیتهایت کم نبود. برای هر سلیقه‌ای یک بسته تبلیغاتی فراهم دیده‌بودند. دستگاه عریض و طویل ولایت. بزگترین خیانتی که در حق خودت و مردمان این سرزمین کردی همین دروغ‌های گزافی بود که برای خودت هم توهّم عصمت و طهارت ایجاد کرد. وگرنه آدمی‌زاده، هر چقدر هم که ذهن ایدئولوژیک و متصلبی داشته باشد در برخورد با واقعیت می‌تواند از گزند چنین استحاله‌ای که تو را در چنگال مهیب خود گرفت برهد.
نمی دانم رویدادهای این روزها هنوز برایت رمق اندیشیدن به وقایع آن سال‌ها را باقی گذاشته است یا نه؟ از دوم خرداد می گفتم. ما بچه بسیجی‌ها چه ها که نکردیم برای اینکه رأی و نظر تو غالب شود. راستی تو که راهش را بلد بودی که رأی خودت را قالب کنی؟ خبط بزرگی کردی. هنوز هم هر چه می‌کشی از آن تکانی است که در مردم رخ داد. خوب که آن روزها را مرور می‌کنم پرسش‌های بی‌جواب و ویرانگر بیشتری برایم شکل می‌گیرد. هیچکس برای من هاشمی نمی‌شود. کاری ندارم که بعدها بهتر از هاشمی پیدا کردی که نظرت به نظر او نزدیک‌تر باشد. اینکه گفتی "برای من" یعنی چه؟ مگر رئیس جمهور "برای" تو است؟ یا اینکه در نسبت با تو شأن و مرتبه و بزرگیش تعیین می‌شود؟ یک جواب صادقانه به این سؤال من بده: ارزش و اهمیت تو برابر با چند نفر از بقیه مردم این سرزمین است؟ می‌خواهم بدانم تو یک تنه به اندازه چند نفر از این مردم "می‌فهمی"؟ وای بر منِ بسیجیِ آن روزها! سنجش اراده ما رمگان در "عرض" اراده تو که بی‌ولایتی و بی‌بصیرتی است. حاشا و کلا. به تفسیر فلاسفه درگاه آن آستان -شیوخ قند و شکر و لاستیک و شترمرغ - شأن رأی و نظر ما در طول رأی و اراده توست که تعریف می‌شود. باری. ما بسیجیان، ویژه‌نامه یالثارات را که به عدد جمعیت میلیونی کشور تیراژ داشت در هر کوره دهاتی توزیع می‌کردیم تا مردمان نادان و بی‌بصیرت بفهمند که با چه جرثومه‌ای از دین‌ستیزی و غرب‌زدگی طرفند. و نفهمیدند. و راه باطل را انتخاب کردند.
سیدعلی! همان روزها هم راه برایت اینقدر دشوار و صعب‌العبور و بن بست نبود. هنوز شأن و منزلت خودت را اینقدر لگدمال نکرده بودی. مگر نه اینکه یکی از شعارهای آن روزها "سلام بر سه سید فاطمی، خمینی خامنه‌ای خاتمی" بود. مگر نه اینکه خودِ خاتمی بارها خودت را برای رهبری کردنِ اصلاحاتی که برای وضعیت اسفناک کشور "ناگزیر" شده بود ترغیب کرد؟ خاتمیِ نجیب‌زاده که دوست و دشمن به سلامت روحی‌اش معترفند و می‌دانی که اهل دغل‌بازی و دور زدن و نارو زدن نبود و هنوز معتبر بود و حرفش خریدار داشت و هنوز به دست مزدورانت اینگونه پیش ملت خراب نشده بود. راه برایت باز بود. نخواستی. چه می‌گویم؟ همین سال ۸۸ مگر مردم هنوز تا مدتها سعی نکردند پای تو را وسط نکشند؟ با اینکه مثل روز روشن بود که کل سناریو مستقیماّ توسط شخص حضرتت طراحی و مدیریت می‌شد هنوز ملت سعی می‌کردند دایره شعارها را در حد جنتی و احمدی‌نژاد نگه دارند تا اینکه در آن خطبه ی خونبارت آب پاکی را ریختی.
فکر می‌کنی برای یک بسیجی تازه پا به دانشگاه گذاشته -که من باشم- چقدر زمان نیاز بود تا به آن ایمان پوشالی و تزریقی شک کنم؟ همیشه که نمی‌شود دروغ گفت. شاید بشود. ولی نمی‌شود که برای همیشه برای این دروغ‌ها مشتری پر و پا قرص داشت. خوب یادم هست. سحرگاه ماه رمضان همان سال اول بود. ساعت چهار و پنج صبح. تلویزیون مصاحبه خاتمی با امانپور را پخش کرده‌بود. حرفهایی که از جنس دیگری بود. و اتفاقاً هیچ ربطی هم به آن بمباران رسانه‌های تحت امرت نداشت. دیگر آنقدر پخته بودیم که بساط یک ایمان جدید را برپا نکنیم. همان ایمان قبلی برای هفت پشتمان بس بود. ولی خاتمی راه خود را باز کرده بود. البته این را بگویم که هنوز تو جایگاه خودت را داشتی. یعنی نمی‌دانم چگونه ولی هنوز مدلی را برای خودم ترسیم می‌کردم که ولی فقیهی که تو باشی به جایگاهی که این روزها رسیده‌ای نرسیده بود. سخت بود ولی شدنی بود.
روزها می‌گذشت و تو نمی‌توانستی خشم خودت را از رمگانی که خلاف رأی تو می خواستند پنهان کنی. شروع کردی به سنگ اندازی. سرداران سپاهت که حالا دیگر روز به روز داشتند تیپ سیاسی می‌زدند و از سردار و سرتیپ به دکتر و استاد تغییر نام می‌دادند بیانیه دادند و رئیس جمهور را تهدید کردند که کاسه صبرشان در حال لبریز شدن است. چه غلطها! و تو که تائید کردی و ادامه دادی.
بچه‌های دانشجو، در پی یک اعتراض جمع و جور سیاسی در کوی دانشگاه تهران به خاک و خون کشیده شدند. "وحشی" شاید مؤدبانه ترین توصیفی است که می شود برای آن فرزندان غیورت پیدا کرد که حیدریم حیدریم گویان به تخریب و ضرب و شتم وغارت اتاق‌های محقرانه بچه‌های دانشجو دست زدند. بگذار از اینجای داستان گریزی به روزهای بعد از انتخابات دردسر سازت بزنم. مقام معظم! عظیم‌الشأن! هیچ تا کنون به گوشت رسانده‌اند که بسیجیانت چه تقوای کلامی دارند؟ می‌دانی همین فرزندان دلبندت وقتی با مردم طرف می‌شوند، وقتی تحت اسکورت موتورسوارن گارد و نیروی انتظامی و مجهز به باتوم و اسپری فلفل‌اند چگونه عقبه سرکوب شده جنسی شان را فریاد می‌زنند؟ می‌دانی آبروی بسیجی که یکیش پدر من بود چگونه لجن‌مال تربیت ولایت‌مداری شده‌است که تحت بودجه و امکانات مرحمتی شخص جنابعالی اداره می‌شود؟ همه شرافتم را گرو می‌گذارم که بحث، بحث استثناء و یک از هزاران و این قبیل توجیهات نیست. تعصب و بصیرت این فرزندانت غلیان که می‌کند، رگ گردن‌شان که متورم می‌شود و باتوم که به هوا می‌رود، فحش ناموسی حداقلی از اخلاق ولایتمدارانه‌شان است که بروز می‌دهند.
می‌خواهم سیر داستانم مخدوش نشود. می‌خواهم خوب بفهمانمت که چه گذشته‌است در این ده پانزده سال که از نوجوان هوادارت رسیده‌ام به آن جوان خشمگینی که در خیابان فریاد می‌زند ننگ ما ننگ ما رهبر... بگذریم.
فردای آن فاجعه در جمع هوادارانت آه وناله کردی و از جمعیت گریه ستاندی. چه فاجعه‌ای رخ داده‌است. عکس حضرتت پاره شده بود. آهای سید علی! دیگر با یک من عسل هم نمی‌شد این بغض تلخ را فروخورد. دیگر از آن بسیجی - سمپاتی که برایش کلی هزینه کرده بودی چیزی باقی نمانده‌بود.
می‌بینی! ما بارگه دادیم این رفت ستم برما/ بر کاخ ستمکاران تا خود چه رسد خذلان... خواستی راه اصلاح‌گران را خراب کنی. موفق شدی. نمی ‌نتوانستی. انصافاً با این مهره‌چینی و سیّاسی و بسیج نیروهایی که تو کردی کوه را می‌شد جابجا کرد. خاتمی که سهل است. اما اینجای کار را دیگر حسابش را نکرده بودی. اینکه الزاماً اگر ملت از راه اصلاح رویگردان شوند به دامن آن چه تو می‌خواهی آویزان نخواهند شد.
تو و آقا مجتبی و فیلسوف عصبانی (مصباح) شاهد مقصود را در برگرفتید. چه شاهد دلبری! دیگر هیچ بهانه‌ای پذیرفته نیست. صد سال هم از تاریخ این مملکت بگذرد این سال‌های پس از ۸۴ را به نام شخص حضرتت رقم خواهیم زد. و ما نظاره‌کنان به فردای خود نیشخند می‌زدیم. سال‌های رکود. سفر عسرت.
عظیم الشأنا! چهار سال همه‌مان سکوت کردیم. شاهد سیمین ساقت همه جا "مردم" را نمایندگی کرد. مردمی که ما بودیم. مردمی که همه چیزش را باخته بود در این قمار تو. مردمی که باید در جواب شما از ساعت چند اینجا آمده‌اید از هشت تا یازده را متحد و منظم می‌شمرد و در جواب کی خسته است پایکوبان نعره می زد دشمن! دشمن! به احترام گریه من تو بخند‌، هرآنچه یک بار به صورت تراژدی در جهان رخ می‌دهد، یک بار دیگر به صورت کمدی تکرار خواهد شد. و ما نظاره‌گران مضحک‌ترین کمدی تاریخ این مرز و بوم بودیم. نمایشی که تو رأساً تهیه کننده‌اش بودی. ما باید نعره می زدیم انرژی هسته‌ای حق مسلم ماست. و انصافاً به قدر کلوزآپی که دوربین‌های تلویزیونی‌ات نمایش دهند "مردم" برای همه‌ی این نعره ها حی و حاضر بود.
سیدعلی! معامله‌ای کردی که سرتاپایش غبن و حسرت بود برایت. می‌پذیرم که نخواهی خودت را از تک وتا بیندازی. بالاخره مقام و جایگاهت تنه به شأن معصوم می زند. نباید نوکیسگانی را که در چاپلوسی و فناء در مرتبت تو از یکدیگر سبقت می‌گیرند نا‌امید کنی. ولی در خلوت خودت یقین دارم که هر روز و هر لحظه هزاران مدل دیگر از نقشه های راهبردی‌ای را که می‌توانستی اتخاذ کنی تا به اینجایی که الان رسیده‌ای نرسی مرور می‌کنی. می‌شد رفقای قدیمی را دور نزنی. می‌شد در صورت متملق خاک بپاشی تا این طور امر بر خودت مشتبه نشود. ببین چه کسانی را از دست دادی تا چه همراهان بی مقداری دور خودت جمع کنی. با این کوتوله‌ها می خواهی ولایت امر مسلمین جهان را به دوش بکشی؟
چهار سال رکود که گذشت ما "مرد نقاش را از خانه به در آوردیم تا شهرمان را رنگ بزند". باورت نشد. هنوز بیش از آنکه به قدرت خدا که در دستان مردم است باور داشته باشی، به سردارانت می‌بالیدی. می‌پنداشتی همان سال هشتاد و چهار است که آقا مجتبی با تیم فدائیان مورد وثوقت دوباره با همان رمز "هوالمطلوب"‌شان شعبده کنند. هنوز که هنوز است در عجبم که چه معیاری می‌تواند وجود داشته باشد که چنین موجود کارنابلد و مخرب و عاری از فرهنگی را به میرحسین ترجیح دهد آن هم به بهای چنین دستکاری و تقلب گسترده و رسوایی که افتاد و دانی. انقلابی‌تر بود؟ "اصول"گرا تر بود؟ صادق‌تر بود؟ اساساً رجل سیاسی بود؟ چه بود؟
می‌دانی سید علی. ۲۲ خرداد ۸۸ دیگر یک عرصه و کارزار عادی انتخاباتی برای تغییر کارگزاران دولتی نبود. تکان و خیزشی بود که گویی ملت آمده بودند تا حاکمیت را تست کنند. ۲۲خرداد آخرین آزمون برای سنجش "احتمال" وجود قابلیتی در جمهوری اسلامی برای بقا و احیاناً کارآمدی در اداره کشور بود. این را به قطع و یقین می‌گویم. آقای خامنه ای! گاهی با خودم می‌اندیشم آنچه پس از انتخابات رخ داد و مجموعه آن استراتژی‌ای که اتخاذ کردی برای مقابله با جنبش رخ داده، تنها انتخابی بود که می‌توانستی داشته باشی. واقعیت تلخی است. بیشتر برای خودت تلخ است. تنها اشتباه محاسباتی‌ای که کرده بودی مربوط به سنجش میزان عزم و اراده مردم بود. چیزی که هیچ فرمولی برایش نداشتی و از دل هیچکدام از گزارش‌های دستگاه عریض و طویل اطلاعاتی بیتت نیز داده های چندانی برای آن وجود نداشت.
آقای سیدعلی خامنه‌ای! برای صاحب دستگاهی که در آن بهزاد نبوی و تاج‌زاده و امین‌زاده و قدیانی و زیدآبادی و ابراهیم یزدی و دیگران حبس می‌کشند و رحیمی و کردان و علا بروجردی و اردشیر لاریجانی و سایرین بر صدرند و قدر می‌بینند چه باید نوشت؟ دستگاهی که محمد مختاری و محسن روح‌الامینی و کامرانی‌فرد و سهراب اعرابی و دیگران را در خون خود می‌غلتاند و آقازادگان بی سواد و بی فرهنگی چون حداد عادل و صفار و احمدی‌نژاد و بذرپاش بالاتر از قد و قواره‌شان بر سمت‌های اقتصادی و فرهگی تکیه می‌کنند، دستگاهی که متولیان فرهنگی‌اش بی ادبانی چون سلحشور و ده‌نمکی و شمقدری‌اند و بزرگانی چون بیضایی و قبادی و مهرجویی و سید مهدی شجاعی گوشه گیر و خانه نشین.
سیدعلی! بیشترِ همدوره‌ای‌های من، که از قضا همه‌شان درس خوانده‌های بهترین دانشگاه‌های کشور بوده‌اند، یا رفته اند به کانادا و امریکا و استرالیا و اروپا و مالزی، یا در حال تکمیل مدارک و انجام امور مربوط به اقامت و پذیرش و ویزا هستند. همه‌شان یک دلیل مشترک دارند. اینجا، ایران، مملکتی که تو ساخته‌ای، نمی دانم، تو اداره می‌کنی، تو خط و مشی‌اش را ترسیم می کنی، جای خوبی برای زندگی کردن نیست. اینجا هیچ چیز سر جایش نیست. اینجا آزار دهنده شده‌است. آقای خامنه‌ای! رهبرا! عظیم الشأنا! من همان روزها تصمیم خودم را گرفته‌ام. نخواهم رفت. اینجا خانه من است. ریه‌هایم به هوایش احتیاج دارد. کوچه‌هایش را دوست دارم. شهرهایش را. کودکی دارم که فردای همان نماز جمعه‌ای که حکم تیر صادر کردی به دنیا آمد. همان روز با خود عهد کرده‌ام برای اینکه فردای او بهتر از این روزها باشد هر چه در توان دارم بگذارم. در این زمانه بی مأمن و مأوایی، در این روزهای یأس و انفعال، این شاید سنگ بنای یک ایمان نیم بند باشد: ایستادگی و وا ندادن در برابر حاکمیت فاسد و ظالمی که از طنز روزگار نامش جمهوری اسلامی است. بچرخ تا بچرخیم.



برچسب‌ها: ، ،
ایمیل نسخه آماده چاپ اشتراک در فیسبوک اشتراک در توئیتر اشتراک در گوگل‌پلاس اشتراک در فرندفید

پیام‌ها

۶۸ نظر

بسیجی سبز سه شنبه ۲۰ دی ۹۰ ساعت ۰۱:۱۰

صراحت و شجاعت شما را تحسین میکنم.یا حسین---میرحسین



سبزاندیش سه شنبه ۲۰ دی ۹۰ ساعت ۰۱:۲۳

زنده باشی پسر،
ای کاش دیگر خانواده های شهدا نیز دست به قلم شوند
پدر شهید
مادر شهید
برادر شهید
خواهر شهید
فرزند شهید....

و سرداران گمنامی که روزی از جان خود دست شسته بودید
امروز ایران و ایرانی محتاج قلمها و فریاد شماست.
شمایی که روزی جان را دریغ نکردید، قلم را دریغ نکنید.
هر کس با زبان خود و رعایت موقعیت خود، قلم بدست بگیرد...ن والقلم و ما یسطرون، قسم به قلم و آنچه مینگارند.
ما به نامه های ظریف و غیر مستقیمی همچون سردار علایی نیز قانعیم....
خداوند یاور و پشت و پناه شما و ایران باد....



محسنم سه شنبه ۲۰ دی ۹۰ ساعت ۰۱:۲۵

بارک الله! بارک الله! بارک الله! خدا پدرت را رحمت کند درود به اون شیری که خورده ای،با وجود چنین شیرمردانی ایران بخود میبالد! احسنت شیرمرد شجاع



فرهاد سه شنبه ۲۰ دی ۹۰ ساعت ۰۳:۱۷

غبطه میخورم به شجاعتت
آفرین بر تو



بی‌نام سه شنبه ۲۰ دی ۹۰ ساعت ۰۸:۰۰

به خاطر امثال توست که آبروی شهدا باقی مانده وگرنه که اینان شهید را هم مثل بسیج بی آبرو میکردند



بی‌نام سه شنبه ۲۰ دی ۹۰ ساعت ۰۸:۱۴

مردم پشت و پناهت باشند.



ارش سه شنبه ۲۰ دی ۹۰ ساعت ۱۰:۵۵

ازپدر(شهید)پسر چنین باید.پاینده باشی...



ایرانی سه شنبه ۲۰ دی ۹۰ ساعت ۱۱:۰۰

سـلام برآنانکه عاشفانه در راه اعتلای وطن از خون خود گذشتند و درود بر ایشان که عالمانه در راه نجات وطن جان خود بر کف گرفته اند.
هرگز نمیتوان به پیوستگی تاریخ شک کرد و به خواست مستمر ابناء بشر به استنشاق هوای آزاد و تفکر آزاد و ابراز آزاد و زیست آزاد.
آرزو میکنم این بیداری زاید وصف نسل، که واقعا" فکر میکردم در سایه عظمت دیکتاتوری، کو تا پیش آید، همه گیر تر شده، خصوصا" مادران، مادران که معماران جامعه اند را در برگیرد. که وقتی ایشان بخواهند، همه چیز می شود. مادران که جگرگوشه ها دادند به بهاء آزادی و انسانیت و برابری، نگو به اشتباه با اهریمن نشسته بودند.
همیشه زور قلدر به تک تک اهالی محل می چربد، ولی آنگاه که اهالی همداستان می شوند، او پا به فرار میگذارد. از خدا هم اضافه طلب نمیکنم، که او خود ۱۴۰۰ سال پیش در کتابش فرمود: شرایط قوم را تغییر ندهم، الا آنگاه که آحاد قوم تغییر یابند.
پس تلاش کنیم و همگان را از کم وکیف امر، آگاه کنیم.
پاینده و پیروز باشید.



روزبه سه شنبه ۲۰ دی ۹۰ ساعت ۱۱:۰۵

اگر در این روزها خدایی نکرده بلایی بر سر این جوان بیاید، همه خواهیم فهمید که زیر سر کیست.



م سه شنبه ۲۰ دی ۹۰ ساعت ۱۲:۴۸

شیر مادر حلالت



رضا سه شنبه ۲۰ دی ۹۰ ساعت ۱۳:۳۰

افرین رحمت بر پدر شهید ت



منا سه شنبه ۲۰ دی ۹۰ ساعت ۱۳:۵۷

دوست عزیز و برادر گرامیم. امثال شما هستند که ما را امیدوار به بازگشت ایران به ماقبل از این عصر حجر می کنند. اما افسوس این پنبه ای که در گوش آقای خامنه ای فرو رفته اجازه ی شنیدن صدایی به او نمی دهد به خصوص صدای حق!
می دانیم تنها نیستیم و بدانید شما نیز تنها نیستید. روح پدر بزرگوارتان شاد و سایه ی شما بر سر خانواده تان مستدام.



مجتبی سه شنبه ۲۰ دی ۹۰ ساعت ۱۴:۰۴

این سخن حقی است که در برابر حاکمی زور گو گفته میشود
به گفته قران همه ما روزی ازموده میشویم و شاید این ازمون شما بوده
فکر میکنم از ان موفق بیرون امده باشی
خداوند این توان را به من هم بدهد



علی سه شنبه ۲۰ دی ۹۰ ساعت ۱۵:۳۰

از کنار چنین نامه هایی نباید به سادگی و با یک کامنت یا لایک زدن در فیسبوک یا رای دادن در بالاترین و از این دست گذشت. باید از این نامه پرینت گرفت و به دست کسانی رساند که هنوز حکومت از اعتقاداتشان به عنوان بازوی سرکوب آزادی خواهان استفاده میکند.



اردبیلی سه شنبه ۲۰ دی ۹۰ ساعت ۱۵:۵۸

سلام عزیز دل برادر گذشته تو گذشته من و هزاران فرزند شهیدی است که خار در چشمان و استخوان در حلق هر روز شاهد فقر بیچارگی فساد و اعتیاد در سرزمین خود هستیم .برادر نازنینم و برادران بزرگوارم همه مان متعهد به حفظ دستاوردهای پدرانمان هستیم که همانا عزت و شرافت مردمان ستمدیده ایران بزرگ بود.عزیزان ,دراین جهاد مقدس راه آن بزرگمردان را ادامه میدهیم .هرگز برادران و خواهران خود را در مسیر سخت رسیدن به آزادی تنها نخواهیم گذاشت .داداش گلم همانگونه که پدر بزرگوارت از نجف آباد به یاری هموطنان عزیزمان شتافت و پدر عزیزم از اردبیل وهزاران پدر وبرادر از جای جای ایران عزیز سینه های خود را درمقابل گلوله های دشمن سپر کردند مانیز سینه خودرا در مقابل تیرهای دشمنان آزادی سپر میکنیم. درود خدا بر روان پاک شهدای سرزمینمان ایران.



اكبر سه شنبه ۲۰ دی ۹۰ ساعت ۱۷:۳۲

سلام
احسنت احسنت احسنت
با خوندنش اشک به چشمام اومد خیلیاش حرف دلم بود
خدا حفظت کنه
به امید محو همه ظلم ها و ظالم ها...



پدرام سه شنبه ۲۰ دی ۹۰ ساعت ۱۷:۳۳

کلمات قاصرند ...چنین شجاعتی در این بل بشوی حکومتی مثال زدنی ست.درود بر صداقت وشرفت ...مام وطن نامت را از یاد نخواهد برد ...آنچنان که نام بابکها و مازیار ها را از یاد نبرده است



vahid سه شنبه ۲۰ دی ۹۰ ساعت ۱۷:۵۹

درود
سپاس از گفتن واقعیت هایی که روی دل ماهم سنگینی میکرد.



بی‌نام سه شنبه ۲۰ دی ۹۰ ساعت ۱۹:۴۷

dorud bar to marde ba sherafat .kash hame mesle to ba sharafo gheirat budand.



ملت سه شنبه ۲۰ دی ۹۰ ساعت ۲۰:۰۱

درود بر زبانی که آتشش هیزم ظلم و جور را خاکستر کند.
پدرت در آن جهان به تو می‌بالد.



بی‌نام سه شنبه ۲۰ دی ۹۰ ساعت ۲۰:۲۳

حقا که پسر شهید بودنت را ثابت کردی . درود خدای احد و واحد بر روح پدر بزرگوارت که بدون اذن او قطعا این را ننوشتی



هیچکس سه شنبه ۲۰ دی ۹۰ ساعت ۲۰:۳۵

خوب نوشتی، شعار کم ندادی، بخاطر بچه ات باید بزنی بچاک وبری .اینجا این آب و خاک دیکتاتور ساز است هنوز نفهمیدی این سگ میره یک خر دیگه میاد میدونی چرا؟ چون مشکل اصلی این مردم هستند که پول دار باشند دزدند و اگر گدا باشند، مومن.متوسط هم که باشند[...]. فکر کن ببین دروغ میگم یاراست !



گمنام سه شنبه ۲۰ دی ۹۰ ساعت ۲۰:۳۶

علیرضای عزیز
من به اتهام سیاسی و فعالیت برای جنبش سبز به تازگی از زندان آزاد شده ام قصد خروج از کشور را دارم و به شدت نا امید از آبادانی و آزادی این خانه اما با خواندن نامه تو بارقه امید در دلم زنده شد پیامم به همه کسانی است که این نامه را می خوانند اگر برای این خانه دلتان می تپد بیدار بمانید



مسعود سه شنبه ۲۰ دی ۹۰ ساعت ۲۰:۴۰

گفتی هر انچه که باید. در کلامت بغضیست که گلویم را میفشارد ,باری ای ازاده از تبار ازاده چون تویی باید در این مرز بوم که عزیزی و لاجرم بر دیده جای داری و از تو باید اموخت این زیباترین اواز قرن



هومن سه شنبه ۲۰ دی ۹۰ ساعت ۲۱:۰۸

الحق که خون پدرت تو رگ های توست. زبون من بند اومده از شنیدن این نعره ها...

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت / شیر خدا و رستم دستانم آرزوست



hamidreza سه شنبه ۲۰ دی ۹۰ ساعت ۲۲:۴۸

afarrin,khoda rahmat kone pedare bozorgvaret



وهب سه شنبه ۲۰ دی ۹۰ ساعت ۲۳:۲۲

قال رسول الله :(( افضل الجهاد کلمة حق عند سلطان جائر‏ ))

درود خدا به روح بزرگ پدرت و روح همه آنانی که آسایش را بر خود و خانواده هایشان حرام کردند تا مردم این دیار رنگ و بوی ارامش و آسایش ببیند ،‌ و درود به شجاعتت و نوشته ات که حق قلم را پاس داشتی ، من معتقدم پدرت در حالی که دارد به حاج حسین خرازی و باکری و همت نشانت می دهد می گوید این پسر من هستا ، این علی رضای منه ها ، تو با این نوشته ات بی شک غربت را از شهدا زدودی و از خانواده هایی از انان که چون مادر وهب وقتی سر بریده فرزندش را آورند پیشش انداختند برداشت و به طرف لشکریان یزیدیان پرتاب کرد وفریاد کرد ما آنچه را که در راه خدا می دهیم پس نمی گیریم،سالهایی است که بغضی بر گلویم نشسته بود و این بود که چه شد که این همه شهید غیرتمند برای آزادی این مملکت از زن و فرزند و همه تعلقات مادی و معنویشان گذشتند و در عوض بازماندگان این شیر بیشه گان شدند روباهانی شدند بی دست و پا، ضعیف و علیل که از شهدایشان قلکی ساخته بودند تا هی از آن خرج کنند برای نرفتن به خدمت ، برای رفتن به دانشگاه ، برای گرفتن نمره در درسهایی که حالش را نداشتند بخوانند ، برای سر کار رفتن ، برای گرفتن وام خانه اشان ، وام ازدواجشان ، خرج عروسیشان ؛ و نرفتند تا شیر درنده باشند ؛ خودت می دانی بیشتر از من جیفه دنیا را و این لاشه های بد بو را جایگزین فریاد حق طلبی کردند ، کاری کردند که بجای آنکه بزرگیشان آنان را صدر نشین مجلس کند کوچکیشان صدر مجلسیان را رماند ، آنها بیش از همه به غیرتمندی و بزرگواری پدرانشان پشت کردند ، آنان را فرستادند حج و مشهد و کربلا و در عوض اینجا را کردند بازار شام ، آنان را که می توانستند مواظب باشند تا آتش خاموش نشود را به پستانکی خواباندند و خود شیر گرگ خوردند در بستر خاکستر آتش ، و امروز نامه تو مرا کمی آرام کرد ، حرفهای دلمان را شنیدیم از زبان یک بچه شهید ، و این اتفاق من را امیدوار کرد به نزدیکی سحر در این شبهای ظلمانی ، بگذار بروند دهه شصتهیا ، یادت هست چه زجری می کشیدیم در نبود شیر خشک و پوشاک ، در بغل مادرانمان راه سنگر ها را زودتر از راه تاتی تاتی کردن یاد گرفته بودیم باشنیدن آژیر قرمز ، برادر خاطرت هست میزهایی را که چهار نفره می نشستیم سر کلاس درس و فلک نمی شدیم امافلک می کردمان روزگار ، در کیف همه مان را که باز می کردی مداد پارس سیاه و قرمزی بودکه چینی نبود ، وطنی بود هر بار که دستش می گرفتیم بوی پارس می داد ، ما با آن قلمهای پارس می نوشتیم قصه غربت حیوانات حسنک کجایی را ، با همانها نوشتیم پترس را ، دهقان فداکار را ، داستان دو سرو را ، مهربانی های کبری خانم را ، راستی یادت هست چه حالی می کردیم وقتی می نوشتیم روزی گذشت پادشهی از گذر گهی را ، و سوال کودکان را و جواب پیرزن گوژپشت را، آن پادشاه که مال رعیت خورد گداست ، دیگر پادشاه روزگار ما از گذر گاه و نظر گاه بی نیاز شده، گوشش به این حرفها بدهکار نیست ، آخر همه این پادشاهان قصه ها همینطوری تمام می شود و این قصه پر غصه پادشاه ما هم بی شک سیر تاریخی رسیدن به غربت و تنهایی را یک دو گام پس و پیش طی می کند ، کمی تعمل کنی آخر قصه را این بار نمی شنوی ، می بینی برادر ، اینها یادشان رفته ما مدادهایمان را با تراشهای شمشیر نشان می تراشیدیم با شیر و شمیر زندگی کرده ایم خدا بدادشان برسد آنوقت که شیر وجودمان شمشیر از نیام بکشد و تو امروز شیر وجودت شمشیر از نیام کشیده ، بگذار بروند شاید دهه شصتی ها که همه زندگیشان گره خورد به نداری و ندانم کاری دیگران و سوختند در آتشی که نه هیزمش بودند نه هیزم بیارمعرکه اش بعد از نبودن جایی که همیشه دنبالش می گشتند تا نفس بکشند ، لااقل حالا که زندگی نکردند شاید خوب بمیرند و جنازه شان به خاطر بی قبری ؛ بی کفنی ؛ بی مرده شویی ، بی خاک کننده ها ؛ چند روز نماند و بوی گندشان عالمگیر شوند ، دهه شصتهایی که من می شناسم و تو می شناسی اگر فرصت یک نفس کشیدن پیدا کنند مثل پرستوهای مهاجر بر می گردند ، بگذار در غربت زنده بمانند ، پیش از آنکه اینجا نفس کشیدن را باتومی ، ضحاک ماردوشی یا مست جام نوشی از آنان دریغ کند . امروز قلم شیوایت و نثر مسحور کننده ات مرا واداشت تا شهادت دهم که جهاد امروز تو فراتر از جهاد دیروز پدر بزرگوارت در نزد خدای ارج و قرب دارد، که این جهاد از سر شعور است و آن جهاد از سر شور بود ، ان تنصرالله ینصرکم ویثبت اقدامکم



asal چهارشنبه ۲۱ دی ۹۰ ساعت ۰۰:۰۲

dar in zaman digar jane man che arzeshi darad

bezar jane manam sange banaye azadiye iran shavad

dorod bar sharafat
dorod ba jado abadat

piroz bashi

sarzamine bastaniyeman be che roz dar amade

javid iran
javid korosh



سکولار چهارشنبه ۲۱ دی ۹۰ ساعت ۰۰:۱۳

واقعا تحت تاثیر کلماتت قرار گرفتم
مطمئنا بدنه ی عطیمی از بسیجیان حال حاضر هم ریزش کرده و رو آورده به منطق و تعقل
به امید ایرانی آزاد و آباد



jamal پنجشنبه ۲۲ دی ۹۰ ساعت ۰۳:۵۰

احسنت.آفرین به این شیرمرد.



ویدا پنجشنبه ۲۲ دی ۹۰ ساعت ۰۵:۲۷

آدمهای امثال شما سید علی ها را به اینجا رساندند. اگر همان موقع که بسیجی دو آتشه و سینه چاک ولایت بودی، فقط کمی مطالعه می کردی و کورکورانه حمایت نمی کردی، کار به اینجا نمی کشید که حالا بخواهی نامه نگاری کنی.

به قول شاعر: هر چه کنی کشت همان بدروی

و متاسفانه خشک و تر با هم می سوزند و افرادی مثل من هم قربانی کارهای بدون فکر امثال سرکار هستند.



بی‌نام پنجشنبه ۲۲ دی ۹۰ ساعت ۰۵:۳۱

Taghdim be gheirat to:

از آنروز دشمن بما چیره گشت
که ما را روان و خرد تیره گشت
از آنروز این خانه ویرانه شد
که نان آورش مرد بیگانه شد
چو ناکس به ده کدخدایی کند
کشاورز باید گدایی کند
فردوسی



نرگس پنجشنبه ۲۲ دی ۹۰ ساعت ۰۵:۳۳

هنوز هم نمیتونم باور کنم که از یک بسیجی همچه انسانی بیرون بیاد.
این یک نامه معمولی نیست .دوستان عزیز به هر راه ممکن باید تکثیر و پخش بشه .
در ضمن همه باید این جوان سرافراز وطن را ۴ چشمی بپایند.اگر چشم زخمی ببهش برسه نباید بی تفاوت باشیم.



بی‌نام پنجشنبه ۲۲ دی ۹۰ ساعت ۰۵:۴۷

فریادی ۷۰ میلیونی. کاش من می تونستم این فریاد رو بکشم.



ایرانی پنجشنبه ۲۲ دی ۹۰ ساعت ۰۵:۵۹

درود بر شما علیرضاجان.
تنها میتوانم بگویم که درود به شرف و ایرانیتتان که حق را در دل تاریک شب بدون ترس فریاد میزنید و بدانید که تنها نیستید . این حرفهای دل ایران بود که شما از دلتان گفتید .
خداوند روح پدر شهیدتان را شاد و خودتان را حفظ کند .



ايراني پنجشنبه ۲۲ دی ۹۰ ساعت ۰۷:۲۷

پاینده باشی ای شیر مرد ایرانی. چقدر زیبا، پر محتوا و بجا گفتی. احسنت بر تو ای شیر پاک خورده ودرود بر روح پدر شهید و بزرگوارت.



pary پنجشنبه ۲۲ دی ۹۰ ساعت ۱۰:۳۵

I love it you are so brave.



sina پنجشنبه ۲۲ دی ۹۰ ساعت ۱۱:۰۶

پسرجان آفرین برتوو شجاعت تو۰ نمیدانم بعد از این چه به روز تو و خانواده ات خواهند آورد و شاید هم حکم پودر شدن محمد نوری زاد را بخواهند در مورد تو اعمال کنند ولی باید محکم و استوار به راهت ادامه دهی ۰نوری زاد خوب شروع کرد ولی ترس از پودر شدنش او را وا داشت تا به غلط کردن بیافتد و لحن نامه هایش را عوض کند و دوباره فدائی رژیم شود ۰اگر به تک تک نامه های این دقلکار توجه کنی متوجه منظور من میشوی ۰ناگفته نماند که نوریزادها و محمد خاتمیها وو۰۰بزرگ شده وتربیت یافته همین مکتبند و هرگز نمیشود از آنها انتظار داشت تا حق طلب و آزادیخواه باشند ۸ سال ریاست جمهوری خاتمی چه فرصتها از دست رفت و چه خیانتها به این مردم شد۰موفق و پیروز باشی



وطنخواه پنجشنبه ۲۲ دی ۹۰ ساعت ۱۲:۱۶

ن والقلم و ما یسطرون،
قسم به قلم و آنچه مینگارند.

ای کاش پس از این نامه کمپینی تحت عنوان کمپین نامه نویسی فرزندان شهید به رهبر ایجاد شود.
فرزندان عزیز شهدا قسم به خوون پدرانتان در برابر این وضعیت که می رود کشور ما را به قهقرا ببرد سکوت نکنید.
نامه های شما هر یک می تواند بخشی از ستونهای مشروعیت بخشی کاذب این وضعیت جور و ظلم را فرو ریزد.
نگذارید به روزی برسیم که دول غربی برای ما تصمیم بگیرند.
نامه هایی چون این نامه و همچنن نامه سردار علایی خونی است در رگهای امید و آزادگی ملت ایران.
قسم به خون پاک پدرتان سکوت نکنید....



بی‌نام پنجشنبه ۲۲ دی ۹۰ ساعت ۱۲:۵۵

قال رسول الله :افضل الجهاد کلمة حق عند سلطان جائر‏

امروز قلم شیوایت و نثر مسحور کننده ات مرا واداشت تا شهادت دهم که جهاد امروز تو فراتر از جهاد دیروز پدر بزرگوارت در نزد خدای ارج و قرب دارد، که این جهاد از سر شعور است و آن جهاد از سر شور بود.
ان تنصرالله ینصرکم ویثبت اقدامکم.

و اما جمهوری خواهی عزیز:
لطفا برای قسمت نظرات امکان رای دهی قرار داده شود تا بعضی نظرات خوب برجسته تر گردد و خوانده شود.
در ضمن جا دارد که نظر آقای وهب: قال رسول الله :(( افضل الجهاد کلمة حق عند سلطان جائر‏ ))

تحت عنوان یک متن جداگانه در سایت منتشر گردد.
(مثلا: پیامی به فرزند شهید نویسنده نامه ما بارگه دادیم)
بسیار زیبا بود.



somebody پنجشنبه ۲۲ دی ۹۰ ساعت ۱۳:۳۳

درود به غیرت ایرانیت دورود به شجاعتت دورود به روح پدرت از خود گذشتگی یعنی همین ما به قلم احتیاج داریم هیچ توپ و تانکی حریف این قلم نمیشود



آرش پنجشنبه ۲۲ دی ۹۰ ساعت ۱۳:۳۵

یکی از زیباترین نامه هایی بود که خوانده بود.
شجاعت تو، شرم بر ما می آورد و در دل از سلامت تو نگرانیم. حقا که فرزند شهید واقعی هستی.

افسوس که هزینه ای که مردم ایران برای آزادی می پردازند اینقدر بالاست. سید علی خواهد رفت؛ اما امیدورام که مردم ایران دیگر انتخاب نکند، بلکه خود عنان کار را در دست بگیرد و فراموش نکند که تمامی مشکلات از اعتماد به فرد و سپردن عنان کار به فرد است.



یک آریایی پنجشنبه ۲۲ دی ۹۰ ساعت ۱۳:۵۳

نامه خیلی‌ قشنگی‌ نوشته بودید اما امیدوارم که بلایی سرتون نیارن

لعنت خدا بر خامنه‌ای خونخوار و تمامی خاندانش که از او حمایت میکنند .سید علی‌ خامنه‌ای تو هم روزی خواهی مرد ، از آن روزی بترس که در محضر عدل الهی باید جوابگوی این همه ظلم و ستم باشی‌

مثل کبک سرت رو کردی تو برف و فکر میکنی‌ مثلا اجرا کننده اسلام هستی‌ لعنت خدااول از همه بر تو و بعد بر شمر و یزید

عاطفه یک حیوان از تو بیشتر . ننگ بر تو موجود کثیف و پلید دو پاالحق و الانصاف که لایق کلمه حیوان هم نیستی‌

حیف از کلمه حیوان که برای تو استفاده شود حتی
حیوان هم بر تو برتری دارد , جایگاه شیطان هم از تو بالاتر است چون روزی ارج و منزلاتی پیش خدای خود داشته

عمر نوح هم که داشتی روزی خواهی مورد و وای بر تو با ستمهایی که به مردم کردی



ایمان پنجشنبه ۲۲ دی ۹۰ ساعت ۱۴:۰۰

درود برتو ورحمت بر روان پاک آن شهید گرانقدری که چنین یادگاری بر جا گذاشت .نامه ات را که خواندم بغض کردم و دوباره غرور ایرانی بودنم مرا گرفت و با خود گفتم انگار در این سرزمین روح رستم ها، ستارها، باقرهاو امیرها و....ها همیشه جاویدانند وهر از چند گاه در تنها جایشان را عوض میکنند.پس بچرخند تا بچرخیم



رضا پنجشنبه ۲۲ دی ۹۰ ساعت ۱۵:۰۰

آفرین . جز این چیزی نمی توانم بگویم



دختر ایرانی پنجشنبه ۲۲ دی ۹۰ ساعت ۱۵:۰۷

میدونی...
با خوندن نامه ت وسطاش خنده م میگرفت و حظ میکردم که بنیاد یه دیکتاتور رو با واقعیت به چالش کشیدی....
و آخرش با خوندن اینکه تو ایرانی و اینهمه شجاعتت ستودنی ست... چون منم دقیقا به دلیل همین چیزایی که برشمردی تو این ویرانکده موندم!! البته مسلما من مثه شما نامه ننوشتم.
گریه م گرفت.... گریه ای که از کورسوی امید میومد... که هستن هنوز کساییکه رخوت رو حس کردن، اما ناامید نیستن.... خوشحال شدم که تنها نیستم تو این آشفته بازار.... اینکه حتی اگه الان هیچ تحرکی نداریم، با خوندن نامه ت میشه فهمید اگه بستر باز باشه، میشه تحرک داشت!!

یه عالمه تشکر....
تشکر از سر پنجه مادرت که تورو چنین آزاده به بار آورده.... و درود به صلابت پدرت با همچین فرزندی.

همیشه استوار و پویا باشی.



اميرحسين پنجشنبه ۲۲ دی ۹۰ ساعت ۱۷:۳۹

درود به شرفت دلاور....
نامه تاثیرگذار و تکان دهنده ای بود همین نامه ی تو قطعا در متزلزل کردن بنیاد ستم بارگاه سلطانی تاثیر به سزایی خواهد داشت .امیدوارم این نهضت نامه نویسی از سوی صاحبان قلم ادامه پیدا کند.در حال حاضر که تیغ را بر گلوی مردم گذاشته اند این نامه نویسی های مکرر از هر اقدامی برای تضعیف حرامیان کارسازتر است.ای کاش بشود این قبیل نامه ها رو به صورت گسترده در اینترنت گسترده و منتشر کرد



خاک پای شرافت پنجشنبه ۲۲ دی ۹۰ ساعت ۱۹:۳۱

درود بر تو
این پیام رو فقط به خاطرت گذاشتم

درود به شرفت
درود به آزادگیت

ما پیروزیم



Azai پنجشنبه ۲۲ دی ۹۰ ساعت ۲۰:۴۰

... Great man .... Dorod bar to va tamami iraniani ke regime islami ro nafy mikonand..... Marg bar in regime kasife islami ....



نیما پنجشنبه ۲۲ دی ۹۰ ساعت ۲۲:۵۵

با این کوتوله‌ها می خواهی ولایت امر مسلمین جهان را به دوش بکشی؟
فعلا که شما ها که بسیار بلند مرتبه هستید از ترس در خونه هاتون چپیدید و برای همدیگه نامه مینوسید!!
داستانی را تعریف کنم که مو بر تنت سیخ می کند...
(:
پسر کوچولو جوگیر , الهی بمیرم , امیدوارم با این نامه معروف بشی , این هجویاتی که نوشتی نشان از همون توهمی است که استاد توهم " مهندس موسوی " بهت یاد داده , بابا جون , کوشید؟ کجایند این همه مخالف که ازش دم میزنی؟ چرا انقلاب نمی کنید؟ الهی بمیرم که در زیر گلوله ی توپ و تانک داری نامه مینویسی , شما و یک مشت کسایی که دور هم جمع شدید خیال میکنید نماینده همه هستید؟ دلش خوش سیری چند...
خنده ها کردیم وبسی مشعوف شدیم از خواندن این نامه



محمد پنجشنبه ۲۲ دی ۹۰ ساعت ۲۳:۰۵

من یک افغانستانی هستم وبه مسایل ایران ومنطقه جدا" علاقه مندم. وقتیکه این نامه را خواندم باور کنید اشک از چشمانم جاری شد. درود بر تو ای شیر مرد که به آخر سیم زدی و روح پدر را و آن شهید بزرگواررا شاد ساختی.



همرزم عملیات والفجر هشت پنجشنبه ۲۲ دی ۹۰ ساعت ۲۳:۱۴

آفرین بر شجاعت و غیرتی که از پدر شهیدت به ارث برده ای. اکنون که انقلاب به دست نااهلان افتاده باید جهادی دیگر نمود، جهادی که مبارزانش تو و امثال تویند.



مسعود جمعه ۲۳ دی ۹۰ ساعت ۰۱:۴۶

سلام
درود بر فرزند پاک وطن
پاینده باشی
تو آینه من هستی، نوجوان بسیجی که الان بیدار شده
به تو غبطه می خورم خیلی شجاعی و آزاده آزادمرد



آرش جمعه ۲۳ دی ۹۰ ساعت ۰۳:۰۵

رحمت و لطف بیکران خداوند بر پدر بزرگوارت که کاری حسینی‌ کرد

و درود بر غیرت و شرافت اصیلت که کاری زینبی کردی

باشد که عقده از زبان‌های ما نیز گشوده گردد تا ما نیز یزیدی نمانیم



بی‌نام جمعه ۲۳ دی ۹۰ ساعت ۰۴:۲۷

خدا پدرت را رحمت کند و فرزندت و خودت را برای این کشور زنده نگاه دارد .



جواد جمعه ۲۳ دی ۹۰ ساعت ۰۴:۳۴

جمهوری اسلامی بسیاری از واژه های مقدس را شهید کرده از جمله واژه شهید را شمابااین نامه تان روح تازه ای به کالبد آن دمیدید. شجاعت استوره ای شما نگین انگشتری شرف ایرانی است. سلام به روزی که اولین قدم را به سوی مردم برداشتید. درود به شرفتان....



جواد جمعه ۲۳ دی ۹۰ ساعت ۱۴:۴۸

درود خداوند بر روح پدرت ، چندین بار نامه ات را خواندم ، آفرین به شجاعتت.



محمد جمعه ۲۳ دی ۹۰ ساعت ۲۰:۲۰

واقعا عالی بود شاید این نامه بصورت یک اپیدمی در جامعه پخش شود.



بسیجی شنبه ۲۴ دی ۹۰ ساعت ۰۱:۰۴

با درود بر شما و خوانواده محترمتان من هم بسیجی دوران جنگم و با سر گذشتی تقریبا مشابه با اکثر بسیجیهای ان دوره ومن هم به نوبت خودم به تمام واقعیتهایی که یاداور شدین ایزن میزنم



کوروش شنبه ۲۴ دی ۹۰ ساعت ۰۳:۲۲

علیرضاجان.بهت تبریک می گم.تولدت مبارک.من و تو دقیقا در یک سال و یک روز و یک ساعت متولد شدیم.آره همانطوری که گفتی جمعه ۲۹خرداد۱۳۸۸ بعد از نمازجمعه ای که در آن رهبر شیعیان جهــــــــــــــــــان حکم تیر مردمانی را داد که آمده بودند تا رای شان را پس بگیرند.



معلم یکشنبه ۲۵ دی ۹۰ ساعت ۰۱:۱۵

برادر عزیز
نمی دانم سرگذشتی که نوشتی درست بود یا نه . نمی دانم در نیت و هدفی که داشتی صادق بودی یا نه . نمی دانم پسر شهیدی یا نه . نمی دانم طرفدار فتنه بودی یا نه . و . . . .
اما می دانم
که امام ( ره ) ، همان کسی که سنگ آن را به سینه می زنید فرمودند که پیرو ولایت باشید تا آسیبی به نظام و کشور شما نرسد .
می دانم که
در جریان آشوب های خیابانی پس از انتخابات همان دشمنانی که بمب و موشک بر سر خانه های ما می ریختند و بهترین جوانان این مرز و بوم را شهید کردند طرفدار موسوی و کروبی بودند و آنها هیچ وقت از دشمنان قسم خورده ابراز برائت نکردند .
می دانم که
مال حرام و حرص و آز ، بر سر انسان بلایی می آورد که روزی در کنار رسول و روز دیگر در مقابل جانشین بر حق رسول می ایستد .
حال خود قضاوت کن



ناشناس یکشنبه ۲ بهمن ۹۰ ساعت ۲۰:۵۳

عیبی بر تو نیست که در گذشته چگونه می‌اندیشیدی... مهم این است که اینک درست می‌اندیشی... قبل از این که به زمانی برسیم که دیگر رفتارت از نظر مردم غیر قابل بخشش شود...
مطمئنم که مردم شما را خواهند بخشید و به تو نیز همانند پدرت افتخار خواهند کرد. به آغوش ملت خوش آمدی برادر عزیزم :)



بی‌نام چهارشنبه ۵ بهمن ۹۰ ساعت ۰۱:۵۳

محسن هستم درود بر توکه زود فهمیدی.خودت را از بقیه جدا کردی. به امیدایرانی ازاد.احساس زنده شدن در تمام سلولهای وجودم دوباره جوانه زد.افرین بر تو.تولد دوباره ات مبارک.



مادرسبزم پنجشنبه ۶ بهمن ۹۰ ساعت ۰۷:۴۴

درود برتو وروان پاک پدرت من نیز بسیجی بودم و کارتم رو شهید حمید باکری امضا کرده بود که هنوزم دارمش ولی بخاطر سنم که بیشتر میفهمیدم گول دغلبازیهای کسی را که بدنامترین طلبه ی شهر مشهد بود و بخاطر فقر مالی به هر رزالتی تن میدادو یکمرتبه طی یکشب آیت الله شد نخوردم و همان اول ازش تبری جستم و بتو عزیز وارسته هم تبریک میگم شیر مادر حلالت ای مردمردان الحق که خوب گفتی از زبان همه حق جویان ناز قلمت




ارتباط با شبکه‌های اجتماعی