نگاهی به فیلم زندگی دیگران، سرودی برای انسان نیک
پیمان روشنضمیر
بازجو در کلاس دانشکده افسری اداره امنیت برای دانشجویان جوان، صدای ضبط شده از جلسه بازجویی متهم را پخش میکند. متهمی که ساعتهاست بازجویی پس میدهد. او به دانشجویانی که قرار است در اداره امنیت استخدام شوند نشان میدهد که ادعای متهم که همراه با گریه و التماس میگوید چیزی را پنهان نکرده و از ماجرا اطلاع ندارد غیر واقعیاست.
مقالات مربوط
مقالات تازه
پاسخ آقای عباس عبدی
عباس عبدی
کالبدشکافی یک "برداشت"
عباس رضاییان
جنبش ملی شدن صنعت نفت چه دستاوردی داشت؟
کورش زعیم
بازجو در نقش استاد دانشگاه شواهدی در رفتار و گفتار متهم در جلسه بازجویی که حکایت از دروغگویی او دارد را به دانشجویان نشان میدهد و با استناد به آن شواهد، بی خوابی دادن به متهم برای تحت فشار قرار دادن او را، توجیه میکند . او همچنین کنار اسم دانشجویی که با سؤال پرسیدن نشان میدهد تحت تأثیر گریه متهم واقع شده علامت میزند. کلاس درس با اعتراف متهم و اثبات حقانیت بازجو به پایان میرسد. رئیس اداره امنیت وارد میشود و برای تدریس خوب استاد دست می زند .
"زندگی دیگران" داستان خوشساختی از زندگی مردمیاست که کشورشان توسط یک نظام استبدادی اداره میشود . فیلم با روایت زندگی یک هنر مند حامی نظام و دیگر هنرمندان کشور که نامشان در لیست سیاه قرار دارد و یک بازجو اداره امنیت که مسئولیت زیر نظر گرفتن هنر مند حامی نظام را بر عهده دارد ، ما را به دوران حکومت کمونیستی آلمان شرقی قبل از فروپاشی دیوار برلین میبرد. زندگی دیگران از محدود فیلمهایی است که در لحظه لحظه دیدنش این احساس با من بود که در حال حاضر کاری در دنیا بهتر از دیدن این فیلم وجود ندارد. اگر از دیدن فیلمی تا این حد لذت ببرید و بعد نقطه اوج فیلم سکانس پایانیاش باشد احتمالاً با من هم عقیده خواهید بود که لذت دیدن آن زمان طولانیای همراه شماست. چند فیلم را سراغ دارید که سکانس پایانی نقطه اوج فیلم، تأثیرگذارترین بخش اثر و از همه مهمتر تا این حد غیر قابل تغییر باشد. درست مثل شعر حافظ که هرچه تلاش کنید تغییرش دهید بدتر میشود. بهترین اثرهای سینمایی جهان اغلب پایانی دارند که میتوان پیشنهادهای بسیار برای بهتر شدنشان داد یا آنقدر سکانس پایانی اهمیت ندارد که بخواهید به بهتر شدنش فکر کنید. زندگی دیگران پایانی دارد که تنها میتوانید تحسینش کنید. پایانی که شما را در انتهای دیدن یک فیلم خوب به اوج میبرد. چنان که بدون توجه به تمام شدن فیلم من را وادار کرد ۲۰ ثانیه برای سکانس پایانی و دیالوگ کوتاه آن دست بزنم.
زندگی دیگران داستان بازجویان اداره امنیت و اطلاعات است که وظیفه زیر نظر گرفتن دیگران یعنی همه مردم شهر را بر عهده دارند. دیگران زندگیشان با میکروفنها و دوربینها و گزارش خبرچین ها شنود می شود و مأموران اداره اطلاعات شنودها را به همراه تحلیلهای خود مکتوب میکنند و برای دیگران پرونده میسازند. در حکومت کمونیستی که همه باید یک صدا را بشنوند، به یک تلویزیون نگاه کنند، یک رادیو را گوش کنند، یک دیدگاه را بخوانند و یک جور فکر کنند، هنرمندان و نویسندگان خطرناکترین موجودات هستند چون هر لحظه ممکن است جور دیگری فکر کنند و ویروس خطرناک حقانیت اندیشهها و صداهای دیگر را با نشر افکارشان همهگیر کنند. آنهایی که کمی جور دیگر فکر میکنند به لیست سیاه میروند لیست سیاهی که حکومت وجودش را انکار میکند. افرادی که در این لیست قرار دارند ممنوع کار میشوند، کتابهایشان چاپ نمیشوند و نمایشهایشان به روی صحنه نمیرود و اگر بخواهند این ممنوعیتها را دور بزنند سر و کارشان با زندان و بازجویان اداره امنیت است. در این فضا هنرمندان و نویسندگان مورد اعتماد بسیار کمی باقی ماندهاند. رئیس اداره اطلاعات، هنرمند مورد تائید و حامی حکومت را نشان میدهد و میگوید اگر همه مثل او بودند من بیکار میشدم. اما هیچکس آنقدر مورد تائید نیست که زیر نظر گرفته نشود.
استبداد فسادآور است. هرجا خفقان وجود دارد فسادی در حال شکلگیری است. در فضای خفقان و استبداد زمینه برای سوءاستفاده از قدرت و موقعیت فراهم میشود تا با بهانه قرار دادن حفظ نظام و ارزشها و با شعار، زیاده خواهی انسانهایی در قدرت که در ظاهر مسئول هدایت امور به سمت آرمانها هستند برآورده شود. اینجاست که هنرمند حامی نظام نیز با سوءظن غیرواقعی وزیر فرهنگوهنر که از افراد رده بالای حزب حاکم است با هدف پیدا کردن افکار ضد سوسیالیستی و رفتار ضد حکومتی زیر نظر میرود مبادا که در زیر این ظاهر حامیِ نظام، جریان انحرافی پنهان باشد.
داستان داستان آن است که اگر نخواهی مخالف باشی هم به زور تو را مخالف میکنند. ماجرایی که هزار مثالش را در ایران خودمان میتوان دید.
یک نمونه کوچکش که من با آن سر و کار دارم سایتها و فروشگاههای اینترنتی است. اگر یک فروشگاه اینترنتی یا یک سایت خبری غیرسیاسی داشته باشی و سرت در کار خودت باشد هم باز با بهانه قرار دادن یک محصول یا خبر مرتبط با روز والنتاین فیلتر میشوی تا طعم نظام استبدادی را بچشی. به تالار گفتگو وب مسترها بروید و ببینید صدها وبلاگنویس و وبنگار غیرسیاسی چه عذابی از این فیلترینگ ناعادلانه میکشند. آن زن خانهدار غیرسیاسی که در تمام انتخاباتها رأی داده و به نظام عشق میورزد اما بخشی از اوقات فراغت را با سریال های فارسی ۱ و برنامههای شبک منوتو میگذراند، آنگاه که مأموران برای جمع آوری دیش ماهواره به خانه هجوم میآورند استبداد را حس خواهد کرد.
اگر بی توجه از دستی که گلوی دیگران را میفشارد و آزادیشان را سلب میکند در رویارویی با خبرنگاران غربی مدعی شوی که "کشور من آزادترین کشور جهان است" ، زیاد طول نمیکشد که یکی یکی سایتهای خودت و حامیانت نیز فیلتر شوند و خودت و نزدیکترین یارانت را جریان انحرافی بخوانند. اینجاست که میتوان گفت استبداد دوست و دشمن نمیشناسد همه به ناچار باید چهره زشت استبداد را از نزدیک ببینند.
سعی هنرمند حامی نظام نیز برای چشم پوشی بر واقعیتها با خودکشی نزدیکترین دوستش که در اثر سالها ممنوعیت نتوانسته بود نوشتهای را منتشر کند یا نمایشی را بر روی پرده ببرد پایان مییابد. او تصمیم میگیرد که نوشته ای را در مورد آمار خودکشیها در آلمان شرقی بنویسد و برای انتشار به خارج بفرستد. در آلمان شرقی دولت آمار همه چیز را دارد اما هرگز در مورد آمار خودکشی که نشان از ناامیدی مردم است صحبت نمیشود و این در حالیست که کشور آلمان شرقی بعد از لهستان بالاترین آمار خودکشی در اروپا را داشت.
هنرمند حامی نظام باور دارد که نظام نیز به او اطمینان دارد و خانه او تنها خانه امن در کل آلمان شرقی است اما خبر ندارد که لحظه لحظه زندگیش شنود میشود و مأموران اطلاعات حتی سرو صدای رابطه جنسی او با همخانه دخترش را مکتوب کرده گزارش میکنند.
مسئول پرونده محرمانه او، بازجو خبره اداره امنیت و اطلاعات آلمان شرقی، وایسلر است. وایسلر بر خلاف اکثر بازجویان اداره امنیت به دلیل بهرهمندی از منافعِ همراهی با استبداد نیست که این شغل را برگزیدهاست. او واقعاً به سوسیالیسم باور دارد. او یک انسان نیک است که به دلیل باورهایش نظام حاکم را همراهی میکند. حتی من معتقدم رایسلر بعد از آنکه تمام منافع شغلی را از دست میدهد و به پستترین کار یعنی کارمند بخش نامهها گماشته میشود و حتی بعد از فروپاشی دیوار برلین باز تفکرات سوسیالیستیاش تغییر نکردهاست. هیچ شاهدی در این مورد در فیلم وجود ندارد. نباید نیک بودن او را با تغییر تفکراتش اشتباه بگیریم . حتی در بعضی صحنهها زمانی که پنهانی به مخالفان در مقام افسر اداره امنیت و اطلاعات کمک میکند باز تعصب به حکومت و اداره ای که برای آن کار میکند را مشاهده میکنیم. بخصوص آنجا که مخالفان در ساختمان زیرین از ضعف توانایی اداره امنیت صحبت میکنند و به رایسلر که به آنها کمک کرده بر می خورد و می گوید : "خواهید دید". رایسلر یک انسان نیک است و وجودش در هر جامعه ای که زندگی کند برکت است حال در هر تفکر و هر جبهه ای که باشد .
فیلم تا قبل از فرو ریختن دیوار برلین روایت گیرا و خوش ساختی دارد. دقایق کوتاه باقی مانده تا پایان فیلم بعد از فروریختن دیوار برلین نیز دو صحنه بسیار زیبا دارد که بر ارزش فیلم افزودهاست. یکی آخرین سکانس که رایسلر به کتابفروشی می رود و کتابی را که درایمان برای او امضا کرده است می خرد. سرودی برای انسان نیک . فروشنده می پرسد کتاب را کادو کنم . رایسلر می گوید نه این برای خودم است. او البته برای این هدیه که به او تقدیم شدهاست نیز پول میدهد . هرگز کسی او را نمیشناسد. در امضا کتاب هم تنها به نام رمز او در اداره امنیت اشاره میشود و نه نام واقعی او .
صحنه دیگر فیلم بعد از فروپاشی دیوار برلین، صحنه رویارویی وزیر فرهنگ کسی که دستور زیر نظر گرفتن درایمان (هنرمند حامی نظام) را داد با درایمان است. انتقامی در کار نیست. دو سال گذشته است و سران حکومت قبلی در کنار مخالفان سابق در حکومت دموکراتیک جدید به دیدن تئاتر میروند. البته سیستم قبلی با همه فسادی که داشت نشانههای آشکار از نظم و قانون و نظارت در آن به چشم میخورد و همین امر در عدم انتقام مخالفان مؤثر است. در سیستم استبدادی قبلی برای ورود به منازل مخالفان نیاز به حکم کتبی بود. بعد از بازرسی منزل رسیدی تحویل میشد که اگر شکایتی بابت آسیب رسیدن به اموال دارید بنویسید. کسی فقط به استناد مخالف بودن دستگیر نمیشد. مأموران تلاش میکردند مدارک محکمهپسندی تهیه کنند. اداره اطلاعات همه جا بود اما حکومت قدرت بی سر و تهای به ایشان برای برخورد با مخالفان نداده بود تا تبدیل به هیوالا نشوند. نمونه دیگرش را در آن سکانس فیلم می بینید که مخالفان با یک گفتگوی غیر واقعی قصد دارند اداره امنیت را تست کنند. به دروغ قرار است کسی از مرز رد شود تا ببینید در نتیجه صحبت کردن از رد کردن فردی خاص از مرز ماشین مورد نظر توسط مأموران بازرسی می شود یا نه. اگر زیر صندلی را بگردند معلوم میشود در خانه میکروفن کار گذاشتهاند. مخالفان خیالشان راحت است تنها به صرف گفتگو کردن از رد کردن فردی از مرز دستگیر نخواهند شد بلکه حتماً باید آن فرد در ماشین توسط مأموران مرزی پیدا شود و اینگونه نیست که ایشان را بگیرند و شکنجه کنند که آن فردی که قرار بود رد کنید پس چه شد و الان کجا است یا ما میدانیم که شما چنین نقشهای دارید. اداره امنیت و اطلاعات بازوی یک حکومت استبدادی است اما با نظارتی که توسط همین سیستم استبدادی بر آن وجود دارد مانع از تبدیل شدن اداره امنیت به هیولایی بی مهار شده است که سر خود بتواند هر بلایی که خواست سر مخالفان بیاورد . حتی آن مأمور اطلاعات که در مورد رئیس حکومت جُک میگوید نه زندانی میشود و نه بیکار . فقط به پایینترین شغل در اداره گماشته میشود: کارمند بخش نامهها. با چنین وضعی عدم انتقام بعد از تغییر حکومت چندان عجیب نیست.
زندگی دیگران فیلم خوبیست. در مورد این فیلم جملهای فراتر از "ارزش دیدن دارد" را باید گفت.
برچسبها: وزارت اطلاعات ، کمونیسم ، استبداد ،
پیامها
انتخاب جمهوریخواهی
مصاحبه هومان دوراندیش با عباس عبدی
جمعی از فعالین ملی-مذهبی و نهضت آزادی
اخبار و نکتهها
ایران معاصر
۲۹ اسفند ۱۳۲۹، به نام سعادت ملت ایران
فرامرز اصفیا



امتناع تفکر یا استیصال سیاسی
خاتمی ۲: اصلاحات و جنبش اجتماعی، سبزها و ابزار چانهزنی!
بیانیه غیرسیاسی یک جمع سیاسی
میانمار دولتهای آمریکا و اروپایی را برای نظارت بر رأی گیری دعوت کرد
دوره مأموریت احمد شهید تمدید شد
مؤتلفه همچنان از خود راضی است
دور جدید فعالیت روزنامه تأمین اجتماعی با پول بیمهشوندگان
ایران کمک های دهها میلیون دلاری به حماس را از سرگرفته است
تهدید مجلس به استیضاح وزیر: بخندیم یا بگرییم؟
مرخصی زندانیان سیاسی: سال به سال، دریغ از پارسال
۳ نظر
سعيده یکشنبه ۴ دی ۹۰ ساعت ۱۷:۲۶
آدم باورش نمی شود که در قلب اروپا تا همین چند سال پیش یک چنین رژیم پلیسیای برقرار بوده است. یعنی ما هم می توانیم امیدوار باشیم.
بینام دوشنبه ۵ دی ۹۰ ساعت ۰۸:۱۲
با نویسنده در این مورد که انتقام نگرفتن از عمال سرکوب به دلیل رعایت حدود بوده موافق نیستم. آنها انتقام نگرفتند چون در نظم جدیدی که میخواستند بسازند انتقام جایی نداشت و چیزی به آنها نمی افزود.
بینام سه شنبه ۶ دی ۹۰ ساعت ۰۹:۰۸
"داستان داستان آن است که اگر نخواهی مخالف باشی هم به زور تو را مخالف میکنند. ماجرایی که هزار مثالش را در ایران خودمان میتوان دید".
عاقبتش را هم می دانیم که چیست.