صفحه اصلی

ایمیل به سایت

درباره ما

فید مقالات

فید پیام‌ها




قبت نام در سبزنامه

جمهوری‌خواهی

جنبش سبز به مدرسه آموختن و پراتیک دمکراسی تبدیل شود


یکشنبه ۱۷ مهر ۹۰ - ۵ نظر ایمیل نسخه آماده چاپ اشتراک در فیسبوک اشتراک در توئیتر اشتراک در گوگل‌پلاس اشتراک در فرندفید


سعید پیوندی

علی هنری: آقای دکتر پیوندی، موضوع رهبری و سازماندهی در جنبش‌های اجتماعی پس از تجربه جنبش سبز و بهار عربی محل بحث و گفت‌و‌گو در میان صاحبنظران و رسانه‌ها قرار گرفته‌است. عموما تحلیل‌ها و توصیف‌ها با استناد به نظریه‌های غربی متکی بر نقش رهبری و سازمان‌های سیاسی است که با کمرنگ بودن نقش رهبری و سازماندهی در جنبش‌های اخیر کاربرد این نظریه‌ها با دشواری‌ها و کاستی‌های روشنی همراه شده است. نظر شما چیست؟ نقش رهبری و سازماندهی در جنبش‌های دموکراسی خواهانه در جوامع از لحاظ سیاسی بسته چه تغییری کرده‌است که تا این حد مورد بحث است؟


مقالات مربوط

مقالات تازه

کالبدشکافی یک "برداشت"

عباس رضاییان

جنبش ملی شدن صنعت نفت چه دستاوردی داشت؟

کورش زعیم

۲۹ اسفند ۱۳۲۹، به نام سعادت ملت ایران

فرامرز اصفیا


سعید پیوندی: مقایسه جنبش‌هایی که به آنها نام بهار عربی داده شده با جنبش‌های اجتماعی دهه‌های گذشته نشان دهنده تغییر مهمی در زمینه نقش رهبری و سازماندهی و پروژه سیاسی است که شما هم به آن بدرستی اشاره می‌کنید. این وضعیت جدید هم می‌تواند ناشی از سرکوب سیاسی و بی‌رمقی سازمان‌های سیاسی این کشورها و عدم وجود چهره‌های سیاسی مقبول و دارای وجه عمومی باشد و هم نتیجه تحولات مهم اجتماعی و فرهنگی سال‌های اخیر در سراسر دنیا از جمله در منطقه‌ای که ما در آن زندگی می‌کنیم. در نگاهی اولیه می‌توان گفت که تحولات ناشی از فن‌آوری جدید اطلاعات و ارتباطات و نقش رسانه‌های جدید به عنوان عامل جدید در معادلات اجتماعی کنونی تاثیر مهمی دارند. برای مثال درباره نقش فیس‌بوک و یا تویتر در شکل دادن به نوعی سازماندهی اجتماعی و بوجود آوردن شبکه جدید و مجازی رابطه اجتماعی سخن بسیار گفته می‌شود. اما به نظر من آنچه که به گونه اساسی در حال تغییر است رابطه افراد با خویشتن، با جامعه و طبیعت، با حوزه عمومی و یا با سازمان های اجتماعی است. مرکز زلزله مهم اجتماعی که رخ داده نه تکنولوژی و اشکال جدید سازمان‌یابی که خالق این تکنولوژی یعنی انسان و روابط اوست. به همین خاطر هم رابطه افراد با رهبری سیاسی، با سازمان‌ها و با حوزه عمومی دستخوش تغییرات مهمی شده‌است. ما شاهد گسترش نوعی فردیت جدید در جامعه هستیم که رابطه خود با مفاهیمی مانند آزادی فردی، آزادی‌های جمعی و منافع عمومی، همبستگی، ایثار و مسائلی از این دست را بازتعریف می کند. رابطه بین نسل‌ها و بویژه موقعیت گروه‌های جوان‌تر جامعه هم تغییر کرده‌است. مسئله فقط بر سر کمرنگ شدن نقش رهبری یا رهبری فرهمند نیست، این موضوع درباره احزاب و سازمان‌ها و یا روشنفکران مرجع هم صدق می‌کند. یعنی بازیگر اجتماعی دیگر کمتر تمایل دارد در جنبش حل شود و دنباله رو و یا سیاهی لشکر چشم و گوش بسته آن باشد بلکه بیشتر در آن مشارکت می‌کند و چه بسا حتا در این یا آن موضوع با رهبری و پروژه عمومی جنبش دارای اختلاف نظر باشد و آنرا بیان کند. شکل‌های طغیانی اعتراض عمومی از جمله به شکاف ژرف میان این ذهنیت و توقع جدید فرد و واقعیت اجتماعی و شکل‌های حکومتی است که حرمتی برای انسان و حقوق مدنی او قایل نیست و در دنیای عقب مانده‌ای بسر می‌برد که با فرهنگ در حال گسترش میان شهروندان بیگانه است.
این پدیده فقط شامل کشورهایی نمی‌شود که ساختارهای سیاسی بسته و غیر مشارکتی دارند. در کشورهای دمکراتیک نیز چنین تغییراتی قابل مشاهده‌اند. شخصیت‌های فرهمند و یا روشنفکران دیگر نفوذ و اعتبار گذشته را ندارند و شکل‌های مشارکت و سازمان یابی نیز دگرگون می‌شوند. امروز دیگردر کشورهای غربی نیز جنبش های مشابه سال‌های ۶۰ و ۷۰ میلادی کمتر به وقوع می‌پیوندد و جنبش‌های اجتماعی جدید این منطقه نسبت به گذشته دستخوش تغییرات جدی شده‌اند و یا جنبش‌های هویتی (اقلیت‌ها، مهاجران) گاه زودگذر بوجود می آیند که شباهت کمی با جنبش‌های اجتماعی با گرایش طبقاتی شناخته شده دارند.

این سوال پیش می آید که موقعیت علوم انسانی در این وضعیت چگونه است؟ آیا برای تحلیل و توصیف این پدیده‌های جدید نیاز به نظریه پردازی‌ها و الگو‌های جدید و بومی است یا می‌توان بر نظریه‌های کلاسیک علوم انسانی متکی بود؟
نظریه‌های علوم انسانی پیرامون جنبش‌های اجتماعی از تحلیل عینی و انتقادی جنبش‌های اجتماعی یک قرن گذشته شکل گرفتند. حال اگر این تئوری‌ها برای شناخت و درک جنبش‌های جدید و نوظهور ناکافی هستند باید با دیدی انتقادی به سراغ آنها رفت و به بازبینی آنها پرداخت. نظریه‌های علوم انسانی اعتبار خود را از واقعیت‌های اجتماعی کسب می‌کنند و بازخوانی انتقادی آنها از همین منظر دارای اهمیت است. علوم انسانی بومی به آنگونه که در ایران امروز گفته می‌شود وجود خارجی ندارد. خوانش نظریه‌های علوم انسانی باید همیشه و در همه جا از منظر بومی و محلی صورت پذیرد و معنای روش شناسی (متدولوژی) هم همین است. یعنی خوانش انتقادی دانش موجود در شرایط محلی و جدید. در حقیقت مشکل اصلی در علوم انسانی نیست بلکه در کسانی است که بطور غیرخلاق و غیرانتقادی به سراغ علوم انسانی می‌روند. نظریه‌های علوم انسانی ابزاری برای اندیشیدن و درک کردن هستند و نه قالب‌هایی جامد برای توضیح پدیده‌های اجتماعی. نقطه حرکت ما باید تجربه‌های در حال وقوع باشد و نه نظریه‌های از پیش ساخته و پرداخته شده. این ورودی پدیدارشناسانه به ما کمک می‌کند جنبش اجتماعی را آنگونه که وجود دارد و توسط بازیگران آن درک و معنا می‌شود ببینیم و شکل‌های بدیع آنرا با کمک دانش موجود توضیح دهیم و از این طریق بر غنای نظری علوم انسانی بیفزاییم.
واقعیت آن است که جنبش‌های اخیر در منطقه دارای ابعاد بدیع و بی‌سابقه ای هستند که درک آنها نیاز به پژوهش‌های جدید و بازاندیشی در نظریه‌های پیشین دارد. برای مثال نقش گروه‌های جدید روشنفکری که فرهاد خسروخاور به آنها روشنفکران میانی (یا میانجی) نام داده در گذشته به این گونه وجود نداشت. این گروه جدید در انتقال و گسترش مفاهیم جامعه مدنی و باز، نقش فعالی در افکار عمومی بازی می‌کنند بدون آنکه دارای تولید نظری، اعتبار و مشروعیت وسیع روشنفکران مرجع نسل‌های گذشته باشند. دمکراتیزه شدن آموزش عالی و گسترش بی‌سابقه رسانه‌های جدید در شکل‌گیری این گروه جدید نقش داشته‌است. در جنبش سبز و یا حرکت کشورهای عربی ما دیگر روشنفکرانی نداشتیم که مرجع و دارای وجه عمومی و اعتبار بسیار تعیین کننده باشند و بیشتر دانشجویان، روزنامه نگاران و فعالین مدنی نقش حلقه واسطه با افکار عمومی را بازی می‌کردند. وجود رسانه‌های جدید به گسترش این نقش کمک کرده ولی این پدیده فراتر از بعد فنی و مادی است. چیزی در ذهنیت انسان معاصر و رابطه او با خویش و دنیا عوض شده‌است.

نقش جوانان در جنبش‌های اخیر و جنبش سبز غیرقابل انکار است. به باور شما شاخصه‌های جمعیت شناختی مانند سن و سطح تحصیلات بیشتر در تفاوت نقش رهبری و سازماندهی در جنبش‌های دموکراسی‌خواهانه اخیر نقش دارند یا خیر شرایط ساختاری نظام‌های خودکامه که جامعه مدنی را تضعیف میکند عامل پدیدآمدن شکل‌های دیگری از رهبری و سازماندهی هستند؟ به عبارت دیگر، ویژگی‌های جنبش‌های اخیر بطور خاص سازماندهی و رهبری آن‌ها به ساختارهای این نظام‌ها مربوط است یا به خصوصیات و ویژگی‌های کنشگرانِ دموکراسی خواه؟
می‌توان درباره تأثیر هر دو عامل یعنی جوانی جمعیت و عدم وجود ساختارهای مدنی میانجی میان دولت و افکار عمومی در بوجود آمدن جنبش‌های جدید فکر کرد. همزمان می‌توان گفت هر دوی این عوامل در گذشته هم وجود داشتند ولی چنین جنبش‌هایی شکل نگرفتند. ایران زمان انقلاب ۱۳۵۷ نیز این دو ویژگی را داشت ولی سرنوشت دیگری پیدا کرد. هر جنبش اجتماعی دارای یک وجه تاریخی و یک بعد نهادگزارانه است. جنبش اجتماعی هم نتیجه یک دوره و روند تاریخی است و هم از وقایع و رویدادهای زمان حال بوجود می‌آید. نوعی دیالکتیک دایمی دوگانه وجود دارد میان شرایط خاص یک لحظه و روندهای عمومی جامعه و نیز تقابل عناصر نهادی شده (آنچه موجود است) با عناصر نهادگزار (آنچه در حال بوجود آمدن است). دستفروشی که در تونس خود را آتش زد رویداد خاص و لحظه‌ای بود ولی این حرکت در متن عام تاریخ معاصر تونس، شرایط عمومی جامعه و تجربه تاریخی و حافظه جمعی مردم به کبریتی در انبار باروت تبدیل شد. کسان دیگری نیز در همین منطقه و یا در ایران خود را از روی یأس و استیصال آتش زده بودند بدون اینکه حرکت بزرگ اجتماعی را ایجاد کنند.
نکته‌ای که باید در حرکت‌های جدید مورد توجه قرار گیرد معنای تغییرات و سمت آنهاست. در جنبش‌های جدید فقط شکل‌های سازمانی و رابطه با رهبری دستخوش تغییر نشدند، پروژه، روح و پیام این جنبش‌ها نیز دگرگون شده‌اند. این جنبش‌ها به این لحظه تاریخی از حیات بشریت و نیز روانشناسی مردم منطقه تعلق دارند. آنچه که جدید است معنا و گفتمان در حال ظهور این جنبش‌ها و نوع سازمانیابی آنهاست. تغییرات عینی و ساختاری را نباید بطور مصنوعی از تغییرات ذهنی و روانشناسانه و یا فرهنگی جدا کرد. من بیشتر با بخش دوم پرسش شما موافقم. در حقیقت پدیده‌های اجتماعی و انسانی خصلت درهم تنیده و بسیار پیچیده دارند. اجزای تشکیل‌دهنده یک دستگاه و یا ماشین هر قدر هم غامض و دشوار باشند حالت در هم تنیده ندارند و به آسانی می توان آنها را از هم تفکیک کرد و جایگاه هر یک را با دقت علمی توضیح داد و اندازه گرفت. تفاوت پدیده اجتماعی با دستگاه و ماشین این است که اجزاء تشکیل دهنده آن درهم تنیده‌اند و تفکیک و اندازه‌گیری عینی آنها ناممکن است. بنابراین توضیح پدیده اجتماعی با دقت ریاضی وجود ندارد و بیشتر باید به سراغ درک رویدادها رفت و پذیرفت که ابهام و تردید نیز عنصرجدایی‌ناپذیر شناخت و روش‌شناسی ما در برخورد با پدیده های انسانی و اجتماعی است.

اجازه بدهید با این مختصات فکری و نظری که شما معرفی کردید کمی اختصاصی‌تر به جنبش سبز و رهبریِ آن آقایان کروبی و موسوی بپردازیم. اساساً رهبری در جنبش سبز را چگونه می‌توانیم توضیح دهیم؟ رهبران از ابتدا تا پیش از حصر همواره از یک نوع رهبری عمودی و فرهمند پرهیز داشتند و این را در گفتار و عمل دنبال می‌کردند. این شیوه چه فواید و چه معایبی برای جنبش سبز داشته است؟
جنبش سبز در جریان انتخابات و اعتراض به نتیجه آن شکل گرفت در نتیجه این جنبش بر خلاف جنبش‌های اعتراضی در کشورهای عربی از بیرون حکومت و در اعتراض به ساختار سیاسی بسته بوجود نیامد. رهبری جنبش سبز نیز تا حدود زیادی از این شرایط ویژه تأثیر پذیرفته بود. هر دو شخصیت اصلی جنبش سبز زمانی صاحب مسئولیت و مقام در بالاترین رده‌های حکومتی بودند و در زبان رایج حکومتی " غیر خودی" به شمار نمی‌رفتند هر چند دست اندرکاران کنونی رابطه خوبی با آنها نداشتند. همزمان قصد آشکار و اصلی این دو، اصلاح نظام در راستای دمکراتیزه کردن آن بود. آن وابستگی از یکسو اجازه داد این دو نفر بتوانند در انتخابات شرکت کنند و طیف‌های ناراضی داخل حکومتی را هم به سوی خود بکشانند. کسانی هم که به پای صندوق های رأی رفتند به نوعی به تغییر شرایط از طریق انتخابات باور داشتند. همزمان وجود همین باور و نیز نوع برخورد رهبری جنبش با نظام جمهوری اسلامی سبب شد در روند اعتراض به حکومتی که حاضر نبود به خواست مشروع مردم تن در دهد مشابه کشورهای عربی نباشد. ضمن آنکه آقایان موسوی و کروبی ناچار بودند تعادل ظریف و شکننده میان گروه‌های رادیکال تر جنبش سبز را با سایر طیف‌های آن که قصد رویارویی با جمهوری اسلامی را نداشتند حفظ کنند و این کار آسانی نبود. بوجود نیامدن رهبری عمودی تا حدودی نتیجه این معادله بغرنج هم بود. در حقیقت گفتمان جنبش سبز و نوع رهبری آن در روند گسترش جنبش سبز و تجربه‌های روزمره آن شکل گرفت. البته نمی‌توان درباره زیان‌ها و فواید رهبری عمودی و یا فرهمند در جنبش سبز بحث چندانی کرد چرا که از نظر من ترکیب و روانشناسی و ذهنیت جنبش و رهبران آن در عمل چنین فرضیه‌ای را غیر محتمل می‌سازد. از دیدگاه من مسئله قابل بحث در ایران در رابطه با رهبری جنبش نوع برخورد به جمهوری اسلامی و استراتژی سیاسی است که پس از انتخابات پیش رفت. بخش مثبت این تجربه مشروعیت دموکراسی، حقوق بشر و روش‌های ضد خشونت و دمکراتیک رهبران جنبش و یا فاصله‌گیری تدریجی از حکومت بود که به روند مشروعیت‌زدایی از جمهوری اسلامی شتاب بخشید و آیت‌الله خامنه‌ای را که در گذشته در پس دعواها و تنش ها پنهان بود به مقابل صحنه آورد.

جامعه‌شناسان بر این نظر توافق دارند که شبکه‌های اجتماعی آنلاین و رسانه‌های اینترنتی یک نوع رهبری و سازماندهی و افقی را در جنبش‌های اجتماعی شکل می‌دهند یا تسهیل می‌کنند. چقدر ویژگی‌های فضای آنلاین در شکل رهبری -غیرفرهمند- و سازماندهی جنبش سبز و جنبش‌های اخیر نقش داشته است؟
فضای مجازی در دمکراتیزه کردن رسانه‌ها و پیدایی بازیگران جدید رسانه‌ای و نیز نوع دسترسی به اطلاعات نقش مهمی در جامعه بازی می‌کنند. این شبکه ها همچنین می‌توانند اشکال و قالب‌های جدید ارتباط اجتماعی را بوجود آورند که در گذشته وجود نداشت. این نقش با آنکه نبود یا ضعف سازمان‌های مدنی را تا حدودی جبران می‌کند همزمان به تقویت پدیده فردیت جدید و روابط جدید فرد با خویشتن و جامعه و دیگران هم می‌انجامد. باید بیشتر نقش رسانه‌های جدید را اینگونه دید زیرا دگرگونی‌ها از بعد عینی و عملی به مراتب فراتر می‌رود و ذهنیت و شعور فردی و رابطه بین ذهنیتی میان فرد و جنبش و رهبری آن را در بر می‌گیرد. نکته جالب در تجربه جنبش سبز درک و توجه ویژه آقای موسوی به این رسانه‌ها و این واقعیت‌های جدید بود. او توانست با درک این شبکه و وسیله جدید، از آن به‌خوبی بهره گیرد. این گونه بهره گرفتن از فن‌آوری جدید بخشی از نوآوری جنبش سبز در ایران بود. اما همزمان باز تکرار می‌کنم که عدم شکل‌گیری رهبری فرهمند و یا دمکراتیزه شدن رابطه رهبری با توده‌ها فقط به خاطر تکنولوژی و یا قالب‌های جدید سازمانیابی بازیگران اجتماعی نیست. پروژه این جنبش‌ها و نوع نگاه بازیگران آن نیز بسیار دگرگون شده‌است.

بیش از دویست‌وبیست روز است که ارتباط رهبران جنبش سبز با بدنه قطع شده، ولی جنبش سبز همچنان علائم حیاتی از خود نشان می‌دهد، پرسش این است که آیا ادامه این حصر می‌تواند به تغییر ماهوی این جنبش بینجامد؟ یعنی مثلا جنبش را رادیکال‌تر یا مصالحه جو‌ تر کند؟
به نظر من آقایان موسوی و کروبی نقش نمادین و نیز واقعی مهمی در جنبش سبز داشتند و دارند و همانگونه که به روشنی می‌توان مشاهده کرد غیبت آن‌ها برای این حرکت بسیار منفی بوده‌است. مشکل اساسی در کوتاه مدت سردرگمی و سرخوردگی این جنبش است. دستگاه حکومتی ایران با آگاهی از این نقش و جایگاه، به حبس آنها اقدام کرد. ضعف بزرگ جنبش سبز ناتوانی در پر کردن نسبی این جای خالیست و بدست گرفتن ابتکار عمل. همزمان گاه تکروی‌ها، جداسری‌ها، شتاب زدگی‌ها، خودمحوربینی و کارهای فردی این یا آن به اعتبار عمومی جنبش و انسجام آن لطمه می‌زند. ما در ایران متأسفانه تجربه مثبت و بادوامی در کار جمعی سیاسی نداریم و این فرهنگ منفی به نحوی در جنبش سبز نیز تاأیر می‌گذارد. خطر ادامه حصر بیش از آنکه تغییر ماهوی جنبش باشد افول و انزوا و پراکندگی آن است بویژه آنکه رابطه این جنبش با بقیه اپوزیسیون دچار ابهام فراوان است.

با این تفاصیل آینده جنبش سبز را چگونه می‌بینید؟ به‌هرحال حصر رهبران محتمل است تا آینده‌ای نه چندان نزدیک ادامه یابد؛ چه راهی باید پی گرفت؟
جنبش سبز شاید بدون اغراق دمکراتیک‌ترین حرکت جامعه ایران از انقلاب مشروطیت به این سو بوده‌است. اگر انقلاب مشروطیت را جنبشی شبه‌دمکراتیک بنامیم، انقلاب ۱۳۵۷ غیر دمکراتیک بود و جنبش سبز خصلتی دمکراتیک داشت. این طبقه‌بندی از جمله با پروژه‌های سیاسی هر یک از این رویدادهای بزرگ و نیز نوع مشارکت مردم و رابطه آنها با لیدرشیپ قابل درک است. در حقیقت جنبش سبز بازتاب نوعی بلوغ مدنی و پختگی جامعه ایران ۳۰ سال پس از انقلاب ۱۳۵۷ بود. این جنبش، با وجود سرکوب شدید، هنوز در روانشناسی و ذهنیت جامعه ایران حضوری پررنگ دارد. این اعتبار و پیام اصلی جنبش سبز سرمایه‌های معنوی آن یه شمار می‌روند. جنبش سبز با به میان کشیدن برخی مفاهیم و ارزش‌های نو توانست به شکل‌گیری نوعی فرهنگ سیاسی جدید هم کمک کند. این ارزش‌های نو مانند احترام به دمکراسی، حقوق بشر و مبارزه بدون خشونت فقط دغدغه امروز جنبش در برابر حکومتی که روش‌های استبدادی دارد نیست. این مفاهیم و ارزش‌ها با جامعه و دموکراسی آینده ایران بیشتر در ارتباط هستند. به نظر من نیروهای زنده جنبش سبز باید در جستجوی راه‌های برون رفت از بن‌بست کنونی و مشارکت فعال در بحث‌های اصلی جامعه ایران باشند. مسئله فقط دفاع از زندانیان سیاسی، گرامیداشت شهدای سبز و یا افشای این یا آن خطای سیاسی حاکمیت و فساد موجود نیست. بسنده کردن به این بخش از مبارزه سیاسی، با همه اهمیت و ضرورت آن، ماندن در منطق و دورنمای حریف است. مسئله اصلی جنبش سبز اندیشیدن پیرامون آینده و چگونگی برخورد با مشکلات و بن بست های پر شمار اقتصادی، اجتماعی و اخلاقی جامعه ایران است. ضمن آنکه جنبش سبز باید بتواند ارزش‌ها و دمکراسی‌ای را که از آن حرف می‌زند در پراتیک روزمره خود عملی کند. ایران بدون دمکرات‌های واقعی آینده روشنی نخواهد داشت. جنبش سبز باید بتواند به مدرسه آموختن و پراتیک این دمکراسی تبدیل شود.

منبع: جرس



برچسب‌ها: ، ،
ایمیل نسخه آماده چاپ اشتراک در فیسبوک اشتراک در توئیتر اشتراک در گوگل‌پلاس اشتراک در فرندفید

پیام‌ها

۵ نظر

بی‌نام یکشنبه ۱۷ مهر ۹۰ ساعت ۲۳:۴۴

نباید بین مبارزه سیاسی و آموزش سیاسی تفکیک قائل شد.



بی‌نام دوشنبه ۱۸ مهر ۹۰ ساعت ۱۷:۴۹

حقیقت این است که این مصاحبه چندان حرف جدیدی نداشت.



روزبه سه شنبه ۱۹ مهر ۹۰ ساعت ۰۹:۰۲

به دوستی که نظری این است که این مصاحبه حرف جدیدی نداشت باید بگویم که به نظر من تأکید آقای پیوندی بر اهمیت رهبری داشتن یک جنبش و اینکه فضای مجازی کفاف کار را نمی‌دهد و چیزهایی که گفتنش این روزها خیلی مُد نیست جالب است.



کاوه عباسي پنجشنبه ۲۱ مهر ۹۰ ساعت ۱۸:۴۴

کاش مصاحبه کننده محترم از آقای دکتر پیوندی در مورد چگونگی این حرف که "جنبش سبز باید بتواند ارزش‌ها و دمکراسی‌ای را که از آن حرف می‌زند در پراتیک روزمره خود عملی کند" سوال می‌کردند. باید جوانب عملی را بحث کرد تا بتوانیم از این وضعیت اسفناک زودتر خارج شویم.



بی‌نام جمعه ۲۲ مهر ۹۰ ساعت ۰۱:۳۳

به روزبه: موضوع مصاحبه «رهبری» و «سازماندهی» بوده، نمی فهمم منظورتان چیست که جالب است که از «اهمیت داشتن رهبری» گفته است. اگر منظورتان رهبری کلاسیک و عمودی است که در تمام مصاحبه وجود نداشتن چنین رهبری ای مفروض است، بیشتر بحث سر دلایل عدم وجودش است. بیشتر جذابیت جنبش سبز هم این است که رهبری کلاسیک ندارد. رهبریش غیرفرهمند است و تاحد زیادی افقی و شبکه ای همان که مهندس موسوی بارها در بیانیه هایش نوشته و آقای امیرارجمند هم تاکید دارد و البته دکتر پیوندی هم همین را گفته اند و نه جز آن. در مورد اینترنت هم تا آنجا که من خوانده و دیده ام کسی نگفته که کفاف کار را می دهد. از این بابت دکتر پیوندی حرف جدیدی نزده اند جز آن که تعابیر بسیار خوب ونویی در تایید نقش اینترنت آورده اند. با این حساب چیزهایی که گفتنش از نظر شما خیلی مد نیست برای من مشخص نیست چه چیزهایی هستند.




ارتباط با شبکه‌های اجتماعی