صفحه اصلی

ایمیل به سایت

درباره ما

فید مقالات

فید پیام‌ها




قبت نام در سبزنامه

جمهوری‌خواهی

چگونه سیاست در ایران گلخانه‌ای شد؟


یکشنبه ۲۴ مهر ۹۰ - ۶ نظر ایمیل نسخه آماده چاپ اشتراک در فیسبوک اشتراک در توئیتر اشتراک در گوگل‌پلاس اشتراک در فرندفید


رحمان رئوف

در یکی از آخرین مقالات خود به نام چپ گلخانه‌ای، مصطفی تاجزاده به تحلیل وضعیت سیاسی کشور پرداخته و با تأکید بر اینکه برنامه حاکمیت برای جایگزینی رئیس دولت دهم و اعوان و انصارش پشتیبانی از جبهه پایداری است به این نتیجه رسیده که اصلاح‌طلبان و سبزها باید بر مواضع خود در قبال انتخابات در ایران پافشاری کنند. در این نوشته به درست بودن این تحلیل و همچنین این موضع‌گیری اشاره خواهم کرد. اما هدف اصلی این نوشته بررسی مفهومی است که تاجزاده برای توصیفش از واژه "گلخانه"ای استفاده کرده‌است و وجودش را زهری برای سیاست‌ورزی در کشور به شمار می آورد. قصدم ریشه‌یابی تاریخی این پراتیک سیاسی‌است و ارائه پیشنهاداتی برای جلوگیری از تکرار آن از سوی اصلاح‌طلبان در درون جنبش سبز.


مقالات مربوط

مقالات تازه

کالبدشکافی یک "برداشت"

عباس رضاییان

جنبش ملی شدن صنعت نفت چه دستاوردی داشت؟

کورش زعیم

۲۹ اسفند ۱۳۲۹، به نام سعادت ملت ایران

فرامرز اصفیا


بازسازی اقتدارگرایی و سیاست دموکراسی‌خواهی
تاجزاده "جبهه پایداری" را پروژه جدید "چپ گلخانه‌ای" یا همان "راست چپ نما" بر می‌شمارد و یادآوری می‌کند که سخنرانی آقایان مصباح یزدی و حدادعادل در روز اعلام موجودیت رسمی این گرایش برای آن بوده است که "مانع از هر گونه سوء تفاهمی مبنی بر این شود که جبهه مذکور بر خلاف میل رهبری تشکیل شده‌است". به عبارت دیگر به قول تاجزاده جبهه پایداری ادامه پروژه "چپ مصنوعی" است که احمدی نژاد سردمداری آن را به عهده داشت. نتیجه اینکه حتی اگر احمدی‌نژاد هم کنار گذاشته شود، در بر همان پاشنه سابق خواهد گشت. یعنی همچنان "نه فقط دولت باید توسط نظامیان فتح و اداره شود و نظامیان حرف آخر را در همه عرصه‌های اقتصادی، سیاسی، فرهنگی، اجتماعی و حتی بین المللی بزنند بلکه منظور از خصوصی سازی اصل ۴۴ قانون اساسی، نظامی‌سازی یا همان سپاهی‌سازی اقتصاد کشور است تا چنانکه زمانی جناح حاکم مجبور به برپایی انتخابات آزاد با همه لوازم و سازوکارهای آن (مانند مطبوعات آزاد، احزاب، تجمعات، اتحادیه ها و...) شد و دولت در اختیار منتقدان جناح حاکم قرار گرفتٰ بسیاری از بخش‌های کلیدی اقتصادی کشور پیشاپیش از دولت و بخش انتخابی حکومت به بخش ولایی و انتصابی منتقل شده و دست دولت منتخب بسته‌تر از همیشه باشد."
تاجزاده بر این نظر است که این "سومین پروژه مصنوعی چپ جدید، مانند دو پروژه گذشته و حتی سریعتر از آندو با بن‌بست و ناکامی مواجه خواهد شد". از این رو پیشنهاد می‌کند که "در هرجا صرفنظر از آنچه در اردوگاه اصولگرایان می‌گذرد، به نظر من اصلاح‌طلبان و البته سبزها باید با شعار "انتخابات آزاد آری، انتخابات نمایشی هرگز" یا "انتخابات آری، انتصابات هرگز" یا "مجلس آزاد آری، مجلس فرمایشی هرگز" به استقبال انتخابات اسفندماه بروند. در اینصورت اگر انتخابات آزاد بر جناح حاکم تحمیل شود، با همه توان در آن شرکت خواهند کرد".
من، هم با تحلیل تاجزاده در مورد جبهه پایداری موافقم وهم با نتیجه‌گیری او در مورد سیاستی که هم اصلاح‌طلبان و هم جنبش سبز باید پیش بگیرند. به عبارت دیگر، هم توصیف وی را از برنامه بازسازی اقتدارگرایان صحیح می‌دانم و هم با سیاستی که تاجزاده برای مقابله با این بازسازی به نیروهای دموکراسی‌خواه پیشنهاد می‌کند. یعنی سیاست ماندن در فضای انتخاباتی، یعنی مخالفت همزمان هم با تحریم انتخابات هم با شرکت در انتخاباتی که آزاد نیست. اما این اولین باری نیست که برخی از جمهوری‌خواهان و طرفداران جدایی دین از دولت، هم در تحلیل برنامه جناح اقتدارگرا و هم در سیاست و گفتاری که باید در مقابل آن پیش گرفت با برخی "جمهوری اسلامی‌خواهان" و کسانی که آن جدایی را الزامی نمی‌دانند توافق دارند. این وضعیت یکبار در آستانه انقلاب بهمن ۵۷ و در تلاش سلطنت پهلوی در بازسازی اقتدار خود در تمسک به نیروهای ملی رخ داد و بار دیگر در جریان تلاش بازسازی اقتدارگرایی تحت لوای راست سنتی در دوران تدارک انتخابات ۷۶ و بار آخر در انتخابات ۸۸. تکراری که هر چند از واقعیت غیرایدئولوژیک سیاست‌ورزی دموکراتیک در ایران حکایت می‌کند (واقعیتی که به تازگی و پس از گذشت بیش از سه دهه از تجربه نظام جمهوری اسلامی مورد عنایت قرار گرفته‌است) اما در عمل منجر به وضعیتی شده‌است که در اینجا می‌خواهم با باز کردن مفهوم "گلخانه‌ای" از تکرار آن در همین آخرین تجربه جلوگیری کنم.

مبارزه با اقتدارگرایی از طریق تمام‌خواهی
واقعیت آن است که اتحاد عمل جمهوری‌خواهان با جمهوری‌اسلامی‌خواهان در مبارزه با اقتدارگرایی در دو دوره منتهی به انقلاب ۵۷ و انتخابات ۷۶ به تجربه یکسانی منجر شد. تجربه‌ای که به طور خیلی خلاصه می‌توان آن را به این صورت توصیف کرد: حذف گفتار جمهوری‌خواهی از فضای سیاسی از طریق جایگزینی "گلخانه‌ای" این گفتار توسط جناحی از "جمهوری‌اسلامی‌خواهان". در سال‌های پس از انقلاب، به دلیل غلبه تفکر انقلابی، تقدس خشونت در میان نیروهای سیاسی و پیشِ‌پاافتادگی فرهنگ سیاسی در اغلب گرایش‌های سیاسی کشور، این روند حذف/جایگزینی در سطح گفتار با روند حذف/جایگزینی فیزیکی نیز همراه شد؛ و در سال‌های پس از انتخابات ۷۶ به دلیل غلبه اندیشه اصلاحی، رشد فرهنگ سیاسی دموکراتیک و توسعه اجتماعی و اقتصادی، روند حذف/جایگزینی تقریباً بدون خشونت فیزیکی میسر گشت. اما در هر دو مورد نتیجه کوتاه مدت آن، یکدست شدن حاکمیت، و در میان‌مدت و بلندمدت تضعیف دموکراسی‌خواهی و تقویت اقتدارگرایی بوده‌است. اقتدارگرایی‌ای که همواره بر دو پایه نظامی‌گری و سرکوب امنیتی استوار است.
"گلخانه‌ای بودن" و "مصنوعی بودن" آنگونه که تاجزاده به درستی از آن در مورد دولت نهم و حامیانش صحبت می‌کند، چیزی نیست مگر اینکه نیرویی سیاسی خود را در جایگاهی قرار دهد که علی الاصول نه خواستگاه وی و نه همسو با ارزش‌ها و دیدگاه‌های مورد دفاع‌اش است. یعنی هم خودش باشد و هم دیگریِ خودش. در سال‌های اول بعداز انقلاب این سیاست حذف/جایگزینی در اشغال سفارت آمریکا برای حذف نیروهای جمهوری‌خواه چپ از صحنه سیاسی، در ایجاد شورای اسلامی کار برای حذف سندیکاها و تشکلات مستقل کارگری و در ادامه بی‌رویه جنگ برای به سکوت وادار کردن نیروهای ملی و ملی-مذهبی نمود یافت. هر چند نتیجه این عملکرد در کوتاه مدت انسجام حاکمیت بود، اما همانطور که می‌دانیم در میان مدت و بلند مدت به تقویت نظامی‌گری و امنیتی شدن فضای سیاسی در کشور انجامید.
شاید بتوان بی‌تجربگی سیاسی گروه‌های فعال در صحنه سیاسی کشور را در سال‌های اول پس از انقلاب، تهاجم نظامی عراق و همچنین رویکرد مسلحانه به سیاست را توضیحاتی برای اتخاذ این رویه توسط نیروهای "جمهوری‌اسلامی‌خواه" به شمار آورد. اما تکرار این تجربه در ماه‌ها و سال‌های پس از پیروزی محمد خاتمی در انتخابات سال ۷۶ از تداوم این عملکرد نزد این نیروها حکایت می‌کند.
سازماندهی تشکیلاتی اصلاح طلبان در چارچوب جبهه مشارکت از اراده‌ این جمع برای گِرد آوردنِ دیدگاه‌های متکثر و متفاوتی که همه به پشتیبانی از محمد خاتمی و برای مقابله با بازسازی اقتدارگرایی پس از برطرف شدن نیازهای مبرم اقتصادی کشور در دوران بازسازی حکایت می‌کرد. اراده‌ای ناظر بر بسیجی که بتواند پشتیبانی مردمی لازم را برای اصلاحات تضمین کند. اما در عمل، جبهه مشارکت به حزبی تبدیل شد که فقط و فقط نماینده یک گرایش در میان کنشگران جنبش دوم خرداد بود. یعنی حزبی که چند صدایی در آن معطوف به گرایش‌های سیاسی جامعه نبود بلکه حزبی بود یکدست که نماینده آن بخش از آراء خاتمی بود که توسط جمهوری اسلامی‌خواهانِ طرفدار وی به صندوق ریخته شده بودند. در خارج از حزب نیز مشارکتی‌ها به عوض کوشش برای ایجاد فضایی که سایر گرایش‌های سیاسی بتوانند صدای مستقل خویش را در جامعه پیدا کنند با این توضیح یا توجیه که حضور دیگر گرایش‌ها به جری‌تر شدن بیشتر مخالفان اصلاحات خواهد انجامید از هر گونه تلاشی در این زمینه طفره رفتند. صداهایی که اگر محلی برای بروز نداشتند اما در وجود و واقعیت‌شان شکی نبود. برای مواجهه با این واقعیت و مدیریت این تکثر، حزب مشارکت به همان پراتیک سیاسی‌ای روی آورد که اکنون نزد رقیب خویش مذموم می شمرد یعنی پراتیک "گلخانه‌ای".
در مدت زمان کوتاهی پس از پیروزی محمد خاتمی در خرداد ۷۶، حزب مشارکت "ملی-مذهبی گلخانه‌ای" شد؛ "ملی‌گرای گلخانه‌ای" و "جمهوری‌خواه گلخانه‌ای" شد. در آن دوران نیز آنچه برای این حزب و سازمان برادرش یعنی سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی این توهم را ایجاد کرد که می‌توان عملکردی گلخانه‌ای داشت، یعنی جای همه گرایش‌های سیاسی و فکری را به طور مصنوعی پُر کرد در اختیار داشتن امکانات دولتی بود. امکاناتی که امروز آشکار شده‌است حتی با برخورداری از درآمد حاصل از فروش نفت صد دلاری نیز نمی‌تواند کفاف کار را بدهد، چه رسد به فروش نفت به قیمت بشکه‌ای ۱۵ یا بیست دلار.
دموکراسی‌خواهی گلخانه‌ای مشارکت و مجاهدین به همین موارد محدود نماند. جامعه مدنی بدون برخورداری از چارچوب حقوقی مشخص و پشتیبانی حقیقی جدی زیر ضرب رفت و از توانش به شدت کاسته شد. فضاهای دانشجویی که شاید از این حیث که در آنها گرایش‌های متفاوت سیاسی تا حدی امکان بروز داشتند می‌توانست آینه خوبی از جامعه سیاسی باشد و محلی برای تمرین دموکرسی سیاسی، با مداخله افرادی از این حزب و آن سازمان دارای گرایشی "گلخانه‌ای" شد. گرایشی که با تکیه بر این پشتیبانی دولتی وارد منازعات بی پایان با سایر گرایش‌های منتخب شد و باعث شد تا این مجموعه آرام آرام از تأثیر‌گذاری بر فضای سیاسی باز بماند.
در مجموع، انزوای نهادها و گروه‌های پشتیبانِ محمد خاتمی دولت‌های هفتم و هشتم را تضعیف و این دولت را در چانه‌زنی سیاسی با نیروهای اقتدارگرا به عقب‌نشینی وادار کرد. هر چه پیشتر رفتیم دولت اصلاحات بیشتر خود را مجبور به باج‌دهی به نیروهای نظامی و انتظامی کشور دید و به پراتیکی روی آورد که از زمان ریاست جمهوری آقای هاشمی یگانه راه همزیستی با سپاهیان تشخیص داده شده بود، یعنی دخیل کردن نیروهای نظامی و امنیتی در پروژ‌ه‌های اقتصادی. به یاد بیاوریم که قدرت گیری قرارگاه خاتم الانبیا و دخالت گسترده آن در حوزه اقتصاد در همان دوره اول ریاست جمهوری آقای خاتمی به وقوع پیوست.
این سیاست "گلخانه‌ای" در طرف دیگر این معادله، یعنی در میان سایر طیف‌های سیاسی‌ای که همه در آغاز پشتیبان دولت اصلاحات بودند نیز تبعات منفی‌ای ایجاد کرد. بخش زیادی از این طیف‌ها برای ایجاد وجه تمایز با گفتارهای "گلخانه‌ای" مشارکت و مجاهدین به اتخاذ مواضع و گفتار رادیکال روی آوردند. ناملایمات و بی‌وفایی نیز خود به عامل دیگری برای اتخاذ شعارهای تندی همچون "گذار از خاتمی" تبدیل شد. شعاری که هر ناظری می‌توانست به خوبی ببیند که به علت نداشتن امکانات واقعی، یگانه نتیجه‌اش ترک سیاست‌ورزی است. در چنین شرایطی جای تعجب نبود که شعارهای دموکراسی خواهی و دفاع از حقوق بشر که در کلام کاندیدای این حزب برای انتخابات سال ۸۴ موج می‌زد با بی‌اعتمادی و بد‌بینی پایه‌های اجتماعی جنبش اصلاح‌طلبی مواجه شود، و نیرویی را که چهار سال پیش از این بیش از بیست میلیون پشتیبان داشت به یک پنجم تقلیل داد. پرسش هواداران سابق دولت اصلاحات از کاندیدای ناکام اصلاح‌طلبان در این انتخابات ساده بود: شما که نتوانستید در جبهه مشارکت که از سر تا ذیل آن را خود در اختیار داشتید این شعارها را عملی کنید چگونه می‌خواهید آن را در جامعه برقرار سازید؟

جنبش سبز و پرهیز از دموکراسی‌خواهی گلخانه‌ای
هدف از یادآوری واقعیت‌های فوق یک و تنها یک هدف دارد: چه کنیم که دموکراسی‌خواهی جنبش سبز شکلی گلخانه‌ای به خود نگیرد؟ واقعیت آن است که امروز نیز -حتی بیش از آنچه در مورد جنبش دوم خرداد قابل رؤیت بود- مدافعان جنبش سبز را می‌توان به گروه‌های مختلف جمهوری‌خواه، جمهوری اسلامی‌خواه و ملی-مذهبی تقسیم کرد. امروز نیز در جنبش سبز می‌توان از چپ و راست و میانه صحبت به میان آورد. امروز نیز می‌توان تفاوت‌های آشکاری را از نظر سبک زندگی، جامعه‌پذیری و رفتار و کردار اجتماعی در میان کنشگران جنبش سبز شناسایی کرد. واقعیت آن است که به دلایل سرکوب تاریخی، بهره‌وری کمتر از امکانات تشکیلاتی، خودی و غیرخودی به حساب آمدن و دلایل دیگری از این دست، این تفاوت‌ها امکانات برابری برای ابراز وجود ندارند. تکرار گزاره درست "جنبش سبز متکثر است" یا گزاره‌های صحیح دیگری از همین نوع نمی‌تواند نگرانی تاریخی گروه‌های بیشماری را که شاهد عملکردهای "گلخانه‌ای" مورد اشاره بودند مرتفع سازد.
خطوط قرمز جنبش سبز روشن هستند: کسانی که چشم طمع به خاک ایران دارند، کسانی که خواستار بازسازی نظم‌های غیردموکراتیک پیشین ایران هستند و کسانی که در عمل یا در گفتار به تبلیغ و ترویج خشونت می‌پردازند در این جنبش جایی ندارند. خارج از این موارد، انتظار بجا و بحق طیف‌ها و گرایش‌های مختلف جنبش سبز آن است که امکانات این جنبش حتی اگر نه به صورت مساوی بلکه به صورتی منصفانه در اختیار همه آنها قرار گیرد. چه اشکالی دارد که به کسانی که در تظاهرات خیابانی شعار "نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران" را دادند فرصتی برای توضیح و ارائه استدلال‌های‌شان برای طرح این شعار داده شود و از سایر کنشگران خواسته شود که این ادله را نقد و بررسی کنند؟ چه اشکالی دارد که به کسانی که شعار "استقلال، آزادی، جمهوری ایرانی" را در این تظاهرات پیش کشیدند فرصتی برای گفت‌و‌گو با دیگر کنشگران سبزی که با طرح آن -چه به لحاظ محتوایی و چه به لحاظ شکلی- موافق نیستند فراهم آید؟ چه نگرانی از ایجاد فرصتی برای نقد عملکرد سیاسی دولت‌ اصلاحات با حضور همه طیف‌هایی که در برآمدن آن سهیم بودند و در فاصله زمانی هشت ساله از آن جدا شدند وجود دارد؟ و ده ها و صدها مصاحبه و میزگرد و گفت‌وگویی که مسلم است نتیجه آن جز تقویت همبستگی، آشکار شدن اتحاد میان گرایش‌های مختلف جنبش سبز و تحکیم منش و روش اصلاح‌طلبانه نخواهد بود. آنچه جنبش سبز را تهدید می‌کند به رسمیت شناختن عملی تکثرش نیست، بلکه آگاهی از وجود آن و تلاش برای بازتاب دادن آن با عملکردی "گلخانه‌ای" است.



برچسب‌ها: ، ، ،
ایمیل نسخه آماده چاپ اشتراک در فیسبوک اشتراک در توئیتر اشتراک در گوگل‌پلاس اشتراک در فرندفید

پیام‌ها

۶ نظر

کامران دوشنبه ۲۵ مهر ۹۰ ساعت ۱۹:۰۳

چه عجب که بالاخره در این شلم شوربای سیاسی یک کسی یاد ما به حاشیه رانده شده های جنبش دانشویی افتاد.



حسين زارع سه شنبه ۲۶ مهر ۹۰ ساعت ۰۸:۳۶

با حرف های نویسنده در مورد گذشته موافقم, اما فکر می کنم همه فهمیده اند که دیگر نباید از آن اشتباهات کرد.



بی‌نام سه شنبه ۲۶ مهر ۹۰ ساعت ۱۸:۱۲

"آنچه جنبش سبز را تهدید می‌کند به رسمیت شناختن عملی تکثرش نیست، بلکه آگاهی از وجود آن و تلاش برای بازتاب دادن آن با عملکردی "گلخانه‌ای" است."
آفرین



روزبه سه شنبه ۲۶ مهر ۹۰ ساعت ۱۸:۳۶

هر چند با آقای زارع در این مورد که احتمال آن نوع عملکرد توسط همان افراد خیلی کمتر شده‌است موافقم، اما به نظرم باید به ظرف‌های جدید برای عملکردهای جدید اندیشید.



محمد صانعي پنجشنبه ۲۸ مهر ۹۰ ساعت ۰۹:۱۱

بنده هم با نظر روزبه موافقم که در امور سیاسی نیاید با "انشاءالله گربه است" جلو رفت.



بی‌نام شنبه ۳۰ مهر ۹۰ ساعت ۱۷:۴۱

با نظر آقای پاکسار در مورد ایجاد فرصت های گفت و گو میان گرایش‌های سبز موافقم، اما بیشتر با عنایت به ایجاد یک آلترناتیو حی و حاضر برای جایگزینی حکومت کودتا.




ارتباط با شبکه‌های اجتماعی