صفحه اصلی

ایمیل به سایت

درباره ما

فید مقالات

فید پیام‌ها




قبت نام در سبزنامه

جمهوری‌خواهی

خدایان و خوابگردها: پیرامون علوم انسانی در ایران (۳)


چهارشنبه ۲ شهریور ۹۰ - ۲ نظر ایمیل نسخه آماده چاپ اشتراک در فیسبوک اشتراک در توئیتر اشتراک در گوگل‌پلاس اشتراک در فرندفید


فاطمه صادقی

"بحث انتقادی در مورد علوم انسانی به جای نگرانی از احتضار آن، باید با این پرسش آغاز شود که سهم علوم انسانی دانشگاهی در بازتولید مناسبات قدرت حاکم در حوزۀ فردی، سیاست و اجتماع در ایران بعد از انقلاب چه بوده‌است و تا کجا این نهاد، با وجود آنکه گهگاه به عنوان شریکی ناهمدل و منتقد رانده شده‌است، خود بارها به بازتولید همان رویه‌هایی پرداخته‌است که قرار بوده منتقد آنها باشد".
بخش اول این نوشته به تفکر غالب در و بر دانشگاه در سال‌های اولیه پس از انقلاب و پیش‌زمینه این تفکر اختصاص داشت؛ بخش دوم ناظر بود بر سیر این تفکر در دوران بازسازی پس از پایان جنگ و دوران پس از دوم خرداد. بخش سوم و پایانی به تسلط اندیشه‌پست‌مدرن بر فضای دانشگاهی، زمینه‌ها و تبعات آن و همچنین ترسیم خطوط و حدود راهکاری برای خروج از این وضعیت اختصاص یافته‌است.


مقالات مربوط

مقالات تازه

پاسخ آقای عباس عبدی

عباس عبدی

کالبدشکافی یک "برداشت"

عباس رضاییان

جنبش ملی شدن صنعت نفت چه دستاوردی داشت؟

کورش زعیم



پست‌مدرن و بحران فکری

پایان جنگ، نه تنها با دگرگونی بی‌سابقۀ سیاسی و اجتماعی همراه بود، بلکه مقارن بود با شدت گرفتن بحران‌های فکری در نسل‌های انقلاب. بسیاری از آنها به بازنگری روی آوردند. اما در این میانه نسل‌های جوانی هم در راه بودند که از ایدئولوژی‌زدگی نسل‌های پیش از خود برکنار بودند و از آن انتقاد می‌کردند، اما بسیاری از آنها به رغم تشنگی فکری تابع هیچ آموزۀ فکری یک‌دست و واحدی نبودند. جامعۀ بعد از جنگ، تنها گرفتار بحران اقتصادی و انباشت نبود، بیش از آن گرفتار بحران فکری همه‌جانبه بود که در واقع تداوم همان بحرانی بود که از سال‌های پیش از انقلاب آغاز شده‌بود و راه حل مقطعی خود را در انقلاب جستجو کرد. حاصل این بحران فکری برای نسل‌های انقلاب برآمدن گرایش‌های متعدد بود که همگی آنها نسبت به گذشته دیدی انتقادی داشتند.
این دوره مصادف با ظهور پست‌مدرنیسم نظری و عملی در فضای فکری ایران و استقبال از آن در بسیاری از محافل دانشگاهی علوم انسانی بود. این پرسش کمتر مطرح شده‌است که چرا پست‌مدرنیسم در ایران تا این حد با استقبال دانشگاهیان و غیردانشگاهیان مواجه شد. در این گرایش فکری چه چیزی وجود داشت که آن را جذاب می‌کرد؟ به نظر می‌آید ظهور این گرایش در ایران بعد از جنگ و از دهۀ ۱۳۷۰ به بعد از یکسو با بحران فکری جامعۀ سرخورده‌ای مربوط بود که از دستیابی به آرمان‌های خود بازمانده و به دنبال شیوه‌ای برای به چالش کشیدن وضع ایدئولوژیک موجود می‌گشت، و از سوی دیگر بیان واضح و اینبار بدون پرده‌پوشی همان گرایشات نیهیلیستی فاشیستی و اسلامگرایی بود که پس از انقلاب فرهنگی بر دانشگاه سیطره یافته بودند. بنابراین جذابیت این جریان دو سویه داشت: نخست به عنوان ابزاری برای نقد ایدئولوژی یا به اصطلاح کلان‌روایت‌ها و دوم، گرایش منفعل‌کننده و نیهیلیستی آن که مطلوب محافل قدرت بود.
ظهور پست‌مدرنیسم مقارن بود با برآمدن گفتار سازندگی در عرصۀ سیاسی و به این معنا با آن در ارتباط وثیق قرار داشت. در جامعه‌ای که نشریات متعدد به دلیل «اهانت به مقدسات» تعطیل می‌شدند، چاپ و نشر آثار متعدد در زمینۀ پست‌مدرنیسم به نظر سوررئال می‌آمد. طبعاً منظورم این نیست که همۀ آنچه پست‌مدرن‌ها می‌گویند، بی‌اهمیت و بی‌معنی است، اما در نظر نگرفتن بافت و زمینه‌ای که در آن پست‌مدرنیسم نه تنها در ایران بلکه در غرب جذابیت پیدا کرد، روشنگر است. در پست‌مدرنیسم به ویژه آنطور که در کتاب‌های منتشره در آن زمان بیان می شد، حقیقت چیزی نیست مگر مجموعه‌ای از داستان‌ها یا روایت‌ها که همگی هم‌ارز اند و هیچیک بر دیگری برتری ندارند و لذا حق با هیچ کس نیست. در پست مدرنیسم حقیقت به مجموعه‌ای از بازی‌های زبانی فروکاسته می‌شود که هرکس می‌تواند مدعی آن باشد و در نتیجه هیچ حقیقت و معنایی در کار نیست. می‌شود به راحتی همه چیز را نه فقط منکر شد، بلکه اثبات کرد. از بین رفتن کلان‌روایت‌هایی مثل آزادی نیز در پست‌مدرنیسم در عمل به آن معناست که آزادیخواهی صرفاً یک توهم است، چندان تفاوتی میان اسارت و آزادی نیست. لذا هر آرمانی که وعدۀ آزادی نوع انسان را می‌دهد، در واقع یک فراروایت پوچ است. روشن است که نیهیلیسم و بی‌معنایی چه آسان از پست‌مدرنیسم سر در می‌آورد.
با اینکه در مواردی نشر افکار پست‌مدرن در واقع پوششی بود بر دیگر اندیشه‌ها و گرایشات فکری همچون مارکسیسم یا لیبرالیسمِ پنهان و بیان‌نشده و به منظور ضدیت با وضع موجود و حاکمیت، اما نشر ایده‌ها و افکار پست‌مدرن در ایران بعد از جنگ به مذاق اقتدارگرایان بسیار خوش می‌آمد. این افکار نه تنها جامعه را به مرور گرفتار انفعال می‌کرد، بلکه با سردرگم کردن افراد و از میان برداشتن مرز میان حق و باطل، عملاً راه را برای هر نوع آرمانخواهی سیاسی و ضدیت با وضع موجود می‌بست. لذا این مشی فکری اگر هم می‌توانست به نقد حاکمیت و ایدئولوژی بینجامد، در نهایت از همدستی ناآگاهانه با آن سر در می‌آورد.
فریدریک جیمسون پست‌مدرنیسم را «منطق فرهنگی سرمایه‌داری متأخر» می‌نامد. در جامعۀ غربی مابعد ۶۸، پست‌مدرنیسم بیان تمام‌عیار انفعال و توجیه بی‌عملی روشنفکران در برابر هجوم سرمایه‌داری و از دست رفتن بسیاری از آمال و آرمان‌های رهایی‌بخش مدرنیته بود. اما این خط‌مشی ضمناً بسیاری از سیاست‌های سلطه‌طلبانۀ غرب نسبت به جهان سوم را نیز توجیه می‌کرد. حملۀ آمریکا به عراق و افغانستان پس از حملات ۱۱ سپتامبر از قبل با انفعال پست‌مدرن آمریکایی توجیه لازم را پیدا کرده بود.
جالب اینکه با وجود سیل کتاب‌های مهمِ ترجمه‌نشده، بازار نشر ایران در دهه‌های هفتاد و هشتاد پر شد از انتشار کتاب‌هایی با موضوعیت پست‌مدرنیسم. پست‌مدرنیسم نقل محافل بود. طبعاً اگر نشر این کتاب‌ها و افکار همزمان بود با انتشار کتاب‌های دیگری که در مخالفت با آنها نوشته می‌شد، غنیمت بود، اما چنین نبود. حاکمان و محکومان هر دو به دلایلی کاملاً متفاوت و متضاد به استقبال پست‌مدرنیسم رفتند: روشنفکران و مترجمان سرخورده‌ای که از سیطرۀ ایدئولوژی در سال‌های پس از انقلاب سرخورده شده و به جان آمده‌بودند و آن را به مانیفستی برای نارضایتی اجتماعی و سیاسی خود بدل کردند، انقلابیون دیروز که فکر می‌کردند عمر خود را بیهوده هدر داده‌اند، سرداران سازندگی که منطق فرهنگی متناسبی را برای پیشبرد برنامه‌های اقتصادی خود و همزمان جلوگیری از نارضایتی‌ها یافته بودند، اسلامگرایانی که اکنون پست‌مدرنیسم را برای حمله به منتقدین خود و توجیه شکست‌های خود به کار می‌بستند، فاشیسم فکری فردیدی که پست‌مدرنیسم را حجت روشنی بر دعاوی خود نسبت به مدرنیته و غرب و بهانه‌ای حاضر و آماده برای سرکوب هر چه بیشتر تفکر و اندیشۀ انتقادی در دانشگاه و جامعه می‌دانست، و در نهایت اقتدارگرایانی که از پست‌مدرنیسم به دلیل پوچگرایی و انفعالی که برای جامعه به همراه می‌آورد و مانع از شکلگیری انتقادات و حرکت‌های اعتراضی جدی می‌شد، استقبال می‌کردند و به آن دامن می‌زدند.
برای اساتید ورشکسته‌ای هم که دیگر حرف زیادی برای گفتن نداشتند، پست‌مدرنیسم حکم منجی‌ای را داشت که با آن می‌شد یکچندی سر دانشجو را با معرکه‌گیری‌های پست‌مدرن گرم کرد و برایش منبر رفت. برای بسیاری از این اساتید، همزمان، پست‌مدرنیسم نه تنها توجیه طفره رفتن و فقدان موضع سیاسی و اجتماعی، بلکه توجیه‌گر بسیاری از اعمال خلاف اخلاق از جمله انواع بهره‌کشی‌ها و سوء‌استفاده‌های جنسی از دانشجویان دختر، زد و بندهای کثیف، تقلب، تجارت، همدستی با اربابان قدرت، و تن ندادن به تعهد حرفه ای بود. استقبال همه‌جانبه و بی‌نظیر از پست‌مدرنیسم بیان روشن جامعه‌ای خوابزده و مدهوش بود که به دلیل شکست، آرمان و حقیقت را یکسره فراموش کرده و اکنون در اوج سرگردانی و ورشکستگی، خفت و خواری، بی‌اخلاقی، و پوچی دست‌و‌پا می‌زد. پس از انقلاب ۵۷ این نخستین باری بود که بخش مهمی از جامعه دوباره با هم متحد می‌شدند.
جامعۀ بعد از جنگ، به همراه سازندگی و اصلاح‌طلبی نگران، به نحوی مضحک و در عین حال غمبار پست‌مدرن شد. همه چیز در آن جمع می‌شد؛ بی آنکه هیچ هدف و معنایی در کار باشد. چنین بود که وقتی هابرماس (از بزرگترین منتقدان پست مدرنیسم و فاشیسم) به دعوت مرکز گفتگوی تمدن ها به ایران آمد، یکی از استادن فلسفه و از فردیدی‌های دو آتشه به «نمایندگی» از فلسفه در ایران در کنار او نشست تا با او گفتگو کند. صحنه به قدری مضحک بود که خود صحنه‌گردانان را به خنده انداخته‌بود.
با وجود بعضی از نقدها و مقاومت‌های فکری، نیهیلیسم پست‌مدرن وجه غالب تفکر در بسیاری از دپارتمان‌های فلسفه و علوم سیاسی و حتی جامعه‌شناسی دانشگاهی در ایران بعد از جنگ بوده‌است و دلیل آن جذابیت این رویکرد برای قدرت و توجیه‌گر انفعال و بی‌معنایی و مشی خوش‌باشی است. اگر بخواهیم توصیف عینی‌تری از این گرایش بدهیم، می‌توان آن را در سردرگمی فکری اساتید، فقدان موضع یا طفره رفتن از داشتن موضع سیاسی و اجتماعی صریح و بیان آن، بی‌تفاوتی نسبت به جامعه و فرورفتن در «شور فاصله»، جمع‌آوری پاره‌ها و تکه‌های بی‌ربط و بی‌هدف از همه نوع بینش و تفکر نظری از محافظه‌کاری گرفته تا رادیکالیسم، و پرسه زدن بی‌هدف در لابلای متون نظری تنها برای پر کردن وقت کلاس‌ها و داشتن حرفی برای دانشجویان خسته و مستأصل دانست.
پست‌مدرنیسم نه فقط با سیاست‌های حاکمیت در اردوگاهی کردن جامعه همخوانی کامل دارد (بی جهت نیست که رئیس نهاد حقوق بشر قوۀ قضائیه که سنگسار زنان را جزو حقوق آنها می‌داند، به پست‌مدرن بودن خود افتخار می‌کند!)، بلکه زمینه‌ساز انفعال علوم انسانی و اساتیدی بوده‌است که به خواب شیرین پست‌مدرن فرو رفته‌اند و به نظرشان همه چیز پوچ است، معنایی در کار نیست، ما هم فقط در حال افول، انحطاط و زوال بوده‌ایم، و به بیانی دیگر هیچ وقت چیزی نبوده‌ایم، نیستیم، و نخواهیم بود.
حتی اگر حقیقتی در کار نباشد و همه چیز پوچ در پوچ باشد، اما نفس این موضوع که بخش اعظمی از همان به ظاهر آرمانخواهانی این سخنان را به زبان می‌رانند که انقلابی‌های دوآتشۀ دیروزی بودند، کافی است تا ما را در مورد درستی و صداقت این سخنان به تردید اندازد، زیرا آنها برای ما روشن نمی‌کنند که چرا از موضع دیروزی به موضع امروزی رسیده‌اند تا ما تصمیم بگیریم که کدامیک درست‌تر اند. در عین حال همانطور که بسیاری دیگر هم استدلال کرده‌اند، پاشنه آشیل پست‌مدرنیسم در این است که حتی صحت، اعتبار و درستی مواضع خود را نیز نمی‌تواند اثبات کند، زیرا از پیش هر نوع دعوی در مورد درستی و حقیقت را منکر شده‌است. در نتیجه برای یک منتقد شکاک، کل داستان و روایت پست‌مدرنیسم در علوم انسانی دانشگاهی و غیردانشگاهی چیزی نخواهد بود مگر پوچگرایی و ورشکستگی اساتید علوم انسانی و همزمان بیان منویات حاکمیت و همدستی آگاهانه و ناآگاهانه با آن. بسیاری از حلقه‌های قدرت در ایران امروز از جمله «جریان انحراف» موجودیت سیاسی و فکری خود را سوای اتکا به قدرت سیاسی بی بدیل، تا حدی هم مدیون حمایت فاشیسم فکری و انفعال و همدستی آگاهانه و ناآگاهانۀ نیهیلیسم پست‌مدرن بوده‌اند. همچنین از آنجا که اسلامگرایی شیعی به دلیل برخورداری از عناصر قوی نیهیلیستی، به سادگی می‌تواند با پست‌مدرنیسم همراه شود، لذا بخش‌های زیادی از حوزه نیز به استقبال آن رفتند. آسان می‌شود دید که چگونه غرب‌ستیزی در پست‌مدرنیسم به شیفتگی به غرب تبدیل می‌شود، اما هدف آگاهانۀ کسانی که در لاک پست‌مدرن فرو رفتند، چیزی جز حفظ قدرت سیاسی، فلج کردن بیشتر جامعه و ستاندن توان آن نبوده‌است.
نقد نهاد علوم انسانی در دانشگاه نمی‌تواند از کنار پست‌مدرنیسمی که آن را در چنگال خود گرفته و توان اندیشه و عمل را از آن ستانده‌است، به سادگی بگذرد، زیرا پست‌مدرنیسم، تهاجم آشکار غولی درآمده از چراغ بود که در ابتدای انقلاب با پرده‌پوشی سعی داشت صورتک پوچگرای خود را از انظار پنهان کند. در جامعه‌ای که در تمام پستوهای آن مناسبات قدرت جاری است، پرسش از اینکه آیا اساساً حقیقتی در کار است یا خیر، و آیا زندگی معنایی دارد یا نه، بدون در نظر گرفتن پیامدهایی که بر این پرسش‌ها مترتب است، خوابگردی و مدهوشی است؛ نه تفکر. علومی برای اجتماع یا در خدمت قدرت؟
جنبه‌ای دیگر از رابطۀ تنگاتنگ میان علوم انسانی و مناسبات قدرت رسمی را به ویژه می‌توان در پوزیتیویسم حاکم بر این علوم به ویژه در جامعه‌شناسی و علوم‌ اجتماعی جستجو کرد. علوم انسانی و به طور خاص علوم اجتماعی و جامعه‌شناسی همواره مورد سوء‌ظن و بدبینی حاکمیت‌های گوناگون در ایران قرار داشته‌اند. زیرا فرض همواره بر این بوده‌است که این علوم صدای جامعه‌اند و باید آن را به گوش حاکم برسانند. درست همین قابلیت یکی از عوامل نظارت بر این علوم بوده‌است تا آن را به جای اینکه صدای جامعه باشد، به صدای قدرت بدل کند. گزینش اساتید و دانشجویان یکی از همین مکانیسم‌ها بود که باعث می‌شد از ورود «نامحرمان» و «غیرخودی‌ها» یعنی عناصر سیاسی نامطلوب به دانشگاه‌ها جلوگیری شود. اما با وجود این مکانیسم‌ها، نه تنها بی‌اعتمادی حکومت به دانشگاه پابرجا بود، بلکه پاکسازی دانشگاه از اساتید غربی هم نتوانست به بومی شدن این علوم بینجامد. همچنانکه پیشتر گفته شد، به جبران ناکارآمد بودن علوم انسانی دانشگاهی و عدم کفاف آن در پاسخگویی به نیازهای حکومت، حاکمیت سعی داشت تا نیاز خود به علوم انسانی را برای هدایت و کنترل جامعه با ایجاد نهادهای علمی زیر نظر حکومت در خارج از دانشگاه تأمین کند.
در خود دانشگاه نیز پس از بگیر و ببندهای اولیه و شعارهای رنگارنگی که هدفی جز تصفیۀ دانشگاه از عناصر «نامطلوب» نداشت علوم انسانی اینبار ناتوان‌تر از قبل به مصرف نظریه‌های غربی پرداخت. نمونۀ این ناتوانی تسلیم در برابر بسیاری از تحقیقاتی بوده‌است که عمدتاً به دست ایرانیان و گاهی هم توسط غربیان در مورد جامعۀ ایران در دانشگاه‌های غربی صورت گرفته‌است. با اینکه در میان این تحقیقات نوشته‌های ارزشمندی هم وجود دارند، اما بخش اعظمی از آنها به دست محققانی انجام شده‌اند که درک نازلی از شرایط متغیر حاکم بر ایران داشته‌اند، تماس کمی با جامعۀ ایران داشته‌اند و در مواردی حتی قادر به خواندن و نوشتن به زبان فارسی نبوده‌اند. همچنین بسیاری از این تحقیقات، با اقامت شتابزدۀ محققین در ایران و مصاحبه و گفتگو با برخی افراد عمدتاً در طبقات متوسط انجام شده‌اند. طرفه آنکه همین نوشته‌ها در موارد بسیار زیربنای فهم غرب از ایران و مبنای سیاستگذاری قرار گرفته‌است. پیشتر از "لولیتاخوانی در تهران" به عنوان یک نمونه از این نوشته‌ها یاد شد، اما در سال های اخیر عناوینی همچون "جهاد ماتیک"، و "انقلاب جنسی در ایران" دو نمونۀ دیگر اند که هر دوی آنها با وجود اینکه درک نازل و گاه به حد اعلی تحقیرکننده‌ای را از جامعۀ ایران در اختیار خواننده می‌گذارند، در زمرۀ پرفروش‌ترین‌ها بوده‌اند. طرفه آنکه نوشته‌هایی از این دست، نزد محققین و مدرسین علوم اجتماعی و انسانی در ایران و خارج از ایران و حتی سیاستمداران، مرجعی معتبر برای شناخت جامعۀ ایران محسوب شده‌اند.
مصرفگرایی علوم انسانی نسبت به نظریه‌هایی که عمدتاً برای جامعۀ غربی کاربرد دارد، صرفاً از سر ناتوانی از رقابت با این تولیدات فکری نبوده‌است. در برخی موارد، این رویه ترفندی آگاهانه و ناآگاهانه برای فراموش کردن و نادیده گرفتن تفاوت‌های مهمی بود که میان جامعۀ ناقانونمند و درهم‌ریخته‌ای مثل ایران با غرب وجود دارد.[۱]
اما سوای مکانیسم‌های آگاهانه و ناآگاهانۀ فوق، عوامل دیگری هم در تقویت مناسبات میان علوم انسانی و قدرت سیاسی در کار بوده‌اند که از مهمترین آنها می توان به سیطرۀ رویکردها و تحقیقات کمّی به ویژه در علوم اجتماعی و جامعه‌شناسی، بین رشته‌ای نبودن علوم انسانی، و ارتباط ضعیف میان این علوم با اوضاع اجتماعی و سیاسی جامعه و ناتوانی آن در تحلیل اوضاع اشاره کرد.
تحقیق و پژوهش که زیربنای علومی همچون جامعه‌شناسی را تشکیل می‌دهد، از پاشنه آشیل‌های حاکمیت‌های اقتدارگرا بوده‌است. در اثر تحقیق و پژوهش به راحتی بسیاری از لاف و گزاف‌ها نقش بر آب می‌شود و جامعه به وضع خودآگاه می‌گردد. بدیهی است تلاش برای محدود کردن روحیۀ پژوهشگری، و سنگ انداختن جلوی پای محققان، عدم همکاری با آنها، و غیره از مهمترین راه‌ها برای جلوگیری از آگاهی اجتماعی در حکومت‌های خودکامه است. اما حتی در جایی هم که تحقیق و پژوهش امکانپذیر بوده، سیطرۀ کمیت بر تحقیقات اجتماعی در ایران، اجازۀ دسترسی به همۀ زوایای واقعیت‌های اجتماعی را از دانشجویان ستانده‌است. به همین دلیل بسیاری از تحقیقات در رشته‌های علوم انسانی، به ویژه در جامعه‌شناسی عمدتاً به شناسایی رابطۀ میان دو یا چند متغیر تقلیل یافته‌اند که به زحمت نوآورانه و بدیع‌اند و در بیشتر اوقات هیچ دستاوردی برای پیشبرد دانش اجتماعی ندارند؛ مگر بهره‌کشی اساتید از کار دانشجویان. این رویه که اساتید علوم انسانی در رشد آن سخت کوشا بوده‌اند، از تحقیقات کیفی ناخشنود است و به آنها راه نمی‌دهد.
همچنین در حالی‌که سال‌هاست در بسیاری از کشورها زمینۀ تحقیقات بین‌رشته‌ای فراهم شده‌است، علوم انسانی به شدت تک‌رشته‌ای و دارای نگرش محدود بوده‌است. در اثر این رویه که خود اساتید نیز در دامن زدن به آن نقش زیادی دارند، دانشجویان رشته‌های گوناگون از مطالعۀ دیگر رشته‌های علوم انسانی بازمی‌مانند. برای مثال با اینکه میان جامعه‌شناسی، فلسفه، علوم سیاسی، تاریخ و حتی روانشناسی پیوند محکمی وجود دارد، اما در مجموع دانشجویان این رشته‌ها تشویق نمی‌شوند که به مطالعۀ رشته‌های دیگر بپردازند. از اینرو دانشجویان علوم انسانی در هر یک از رشته‌ها به اعلی درجه با پیشرفت‌هایی که در رشته‌های دیگر شده و با کار آنها ربط مستقیم دارد، ناآشنایند. این نوع نگرش یکسویه در بسیاری موارد مانع از فهم کلیت اجتماعی و توانایی تبیین و تحلیل آن است. حاصل این است که بسیاری از فارغ‌التحصیلان علوم انسانی نمی‌توانند میان محفوظات خود با آنچه در پیرامون می‌بینند، ربط مشخصی بیابند. همین موضوع طبعاً یکی از عوامل آسیب‌پذیری این علوم در برابر روندهای سیاسی شتابزده و پیش‌بینی‌نشده است.
پوزیتویسم حاکم بر علوم انسانی، یعنی سیطرۀ رویه‌های کمّی بر آن، و تک‌رشته‌ای بودن که منجر به ناتوانی این علوم در درک کلیت اجتماعی و سیاسی می‌شود، به عدم ارتباط آن با واقعیت‌های سیاسی موجود دامن می‌زند. اما سوای آن، این نوع پوزیتویسم در مواردی آگاهانه و ناآگاهانه به تقویت همان مناسباتی منجر می‌شود که در پی درک و نقد آنهاست.

پدرسالاری و بهره کشی اساتید از دانشجویان

یکی از مهمترین قلمروهای قدرت در علوم انسانی، رابطۀ میان اساتید و دانشجویان است که رابطه‌ای به شدت پدرسالار بوده و به اعلی درجه با نفس علوم انسانی به عنوان علومی که باید در خدمت شناخت بیشتر انسان‌ها به منظور به رسمیت شناختن انسانیت آنها باشد، در تناقض است. پیشتر به صورت جسته و گریخته به برخی از این مناسبات اشاره شد. اما مناسبات به شدت غیرانسانی میان اساتید و دانشجویان سیستماتیک‌تر از آن است که بتوان از کنارش به سادگی گذشت. این درست است که علوم انسانی انتقادی همواره در معرض حملۀ حاکمیت قرار داشته‌اند، اما بخش مهمی از رکود علوم انسانی دانشگاهی را باید در بستر مناسباتی جستجو کرد که میان اساتید و دانشجویان حاکم است. همۀ ما به خوبی موارد زیادی را از سوء‌رفتار اساتید با دانشجویان، اجحاف نسبت به آنها، و کشتن روحیۀ انتقادی در دانشجو به خاطر داریم. اما قضیه به اینجا ختم نمی‌شود. در علوم انسانی دانشگاهی در ایران، بهره‌کشی سیستماتیک اساتید از دانشجویان، وسیله‌ای برای نردبان ترقی آنهاست که به علت تبعات آن، با واکنش چندانی از سوی دانشجویان مواجه نمی‌شود. نمونۀ برجستۀ آن پایان‌نامه‌های دانشجویی است. این پایان‌نامه‌ها بعضاً به صورت مقاله‌هایی برای نشریات علمی پژوهشی درمی‌آیند که در آنها نام استاد راهنما در ابتدا و نام دانشجو پس از آن می‌آید. این در حالی است که در بسیاری موارد اساتید کوچکترین نقشی در نوشته شدن پایان‌نامه و مقاله ندارند و حتی نمی‌دانند موضوع آن چیست. صرف آمدن نام استاد در یک مقاله که مجوزی برای انتشار آن است، خود حکایت از این دارد که جامعۀ علمی بیش از آنکه بر محتوای اثر متکی باشد، بر پارتی‌بازی متکی است. از آن بیش، قرار گرفتن نام دانشجو پس از نام استاد معنایی جز پدرسالاری ندارد. به عنوان موردی دیگر می‌توان به تألیفات یا ترجمه‌های اساتید بعضاً بسیار معروفی اشاره کرد که در اصل آثار ترجمه شده یا تألیف شدۀ دانشجویان است که به خاطر نمره ناچار از انجام آن بوده‌اند، اما نام‌شان در هیچ کجا ذکر نمی‌شود.
در موارد عدیده حتی دیده شده است که اساتید با کپی کردن از کار دانشجویان خود، توانسته‌اند از نشریات علمی پژوهشی و کنفرانس‌های علمی ایرانی و خارجی پذیرش و دعوتنامه بگیرند. بسیاری از این دانشجویان حتی از این موضوع خبردار هم نشده‌اند. عدم وجود ضوابط و اخلاق حرفه‌ای باعث شده تا زمینۀ بهره کشی سیستماتیک اساتید علوم انسانی از دانشجویان از همه نوع فراهم باشد. تعداد زیادی از اساتیدی که وقت، حوصله و سواد نوشتن مقاله را به دلیل کمبود مطالعه ندارند، از این راه‌ها برای ارتقای شغلی استفاده می‌کنند. بدیهی است اساتید علوم انسانی در برابر این رویه‌ها اعتراض و واکنش چندانی از خود نشان نمی‌دهند، زیرا همۀ آنها کمابیش در این اقدامات شریک‌اند. بهره‌کشی از دانشجو، کم‌زحمت‌ترین راه برای ارتقای شغلی و به دست آوردن پایه و گروه است. طبعاً هر نوع اعتراضی از سوی دانشجویان نیز هزینه‌های گزافی برای آنها دارد و ممکن است به قیمت عدم امکان ادامه تحصیل منجر شود، لذا دانشجویان نیز اعتراض چندانی به این رویه نمی‌کنند.
نفس الگوی رابطۀ میان استاد و دانشجو در علوم انسانی دانشگاهی بر خودکامگی، پدرسالاری و بهره‌کشی اساتید از دانشجویان، عدم احترام به آنها و اهمیت قائل نشدن برای رأی و نظر آنان مبتنی است، نه تنها به تحکیم مناسبات قدرت در اجتماع منجر می‌شود، بلکه به اعلی‌درجه نافی آن روحیه و شخصیت انتقادی است که علومی همچون فلسفه و جامعه‌شناسی در صدد ایجاد و ارتقای آن بوده‌اند. در واقع در این الگو علوم انسانی دانشگاهی نه تنها در تقابل و تضاد با مناسبات قدرت رسمی نیست، بلکه به بازتولید همان رفتاری دامن زده‌است که حاکمیت با او می‌کند. بدیهی است انتقاد از رفتار و منش اساتید به معنای آن نیست که دانشجویان تمام و کمال حق دارند. اما در اینجا پاسخگو آن کسی است که اقتدار بیشتر و مسئولیت بیشتری دارد.

سیاست حقیقت

انقلاب فرهنگی با اینکه در غلافی آرمانخواهانه و با اتکا بر قدرت مردمی پیچیده شده بود، اما از هسته ای برخوردار بود که در سازگاری کامل با عرصۀ سیاسی بزرگتر، نهایتاً به حذف هر نوع تفکر انتقادی جدی از دانشگاه منجر شد. این روند با همکاری و همدستی نیروهای سیاسی و فکری‌ای پیش برده‌شد که از کودتای ۲۸ مرداد ۳۲ به اینسو برای براندازی رژیم پهلوی تلاش می‌کردند، اما خود به دامن نیهیلیسم غربی افتاده بودند. پس از انقلاب این جریان با سیطره یافتن بر دانشگاه‌ها و علوم انسانی، دانشگاه و علوم انسانی را به شعبه ای از قدرت سیاسی تبدیل کرد که کارکرد آن در بهترین حالت ایجاد زمینه‌های فکری و عملی حفظ قدرت سیاسی حاکمان بود. بر بستر اتحاد میان فاشیسم فکری و اسلامگرایی بود که علوم انسانی در ایران به نهادی از رمق افتاده و ضعیف بدل شد که از ایفای بدیهی‌ترین وظایف خود باز ماند.
خلف انقلاب فرهنگی یعنی اسلامی کردن علوم انسانی شباهت‌های عدیده‌ای با آن دارد. این بار نیز هدف گرچه تصفیۀ دانشگاه از عناصر به اصطلاح غربزده است، اما در پس این تهاجم، هراس از غرب و شیفتگی به آن از یکسو و همزمان هراس از خودی قابل مشاهده‌است. لذا این پروژه بیان دیگری است از حفظ قدرت سیاسی به هر وسیله و جلوگیری از تبدیل دانشگاه به کانون مخالفت.
احساس ناتوانی در برابر غرب و مدرنیته و پوچگرایی ملازم با آن، زیربنای حمله به علوم انسانی است که از دیرباز تاکنون پاسخ خود را در حملۀ تهاجمی به غرب و غربزدگی می‌جوید، اما همزمان به سرکوب جامعۀ فکری خودی می‌پردازد و مانع از شکوفایی و استقلال آن می‌شود. در واقع این رویه دست آخر از دامن همان غربی سر در می آورد که به ظاهر مورد حمله است. اما علوم انسانی در ایران بعد از انقلاب حتی در جایی هم که از اتحاد ایدئولوژیک فاشیسم/ اسلامگرایی دور مانده، هرگز واجد استقلال و توانی که مدعی آن است، نبوده‌است. این نهاد در مواردی از جمله به فراموشی سپردن سیاست حقیقت، و کوبیدن بر طبل پست‌مدرنیسم، بی‌عملی، بی‌معنایی، و بی‌انگیزگی، اقتدارمآبی و بهره‌کشی از دانشجویان، خواسته و ناخواسته مبلغ ایدئولوژی و خواسته‌های حاکمیت بوده‌است. انفعال نظری و عملی بخش اعظم اساتید علوم انسانی نسبت به دست اندازی‌های حکومت به دانشگاه هرگز با اعتراض جدی‌ای در داخل این نهاد روبرو نشده‌است. در موارد عدیده خود اساتید علوم انسانی با رویه‌های خودکامه به صورت آگاهانه و نا‌آگاهانه به همان مناسبات قدرتی دامن زده‌اند که قرار بوده منتقد آن باشند. لذا به نظر می‌رسد اسلامی کردن علوم انسانی بیش از اینکه نهاد ورشکستۀ علوم انسانی را هدف بگیرد، ترجمۀ هراس حاکمیت از قدرت جمعی دانشجویان و تلاش برای جلوگیری از ایجاد هسته‌های سازماندهی شدۀ مخالفت اجتماعی در فضای دانشگاه است.
بررسی انتقادی مناسبات قدرت در نهاد علوم انسانی دانشگاهی، حتی اگر نتواند گامی به سوی دموکراتیک کردن یا احیای آن باشد، از مرثیه‌سرایی بر بیماری که مدتهاست مرده است و تا حد زیادی در مرگ خود نقش داشته، بهتر است. احیای این بیمار محتضر حتی اگر ممکن باشد، بدون تجدید نظر در مبانی حیات بیمارگونه یا مرگ پیش‌رس آن غیر ممکن است. به نظر نمی‌آید که در علوم انسانی دانشگاهی اراده‌ای برای این تجدید نظر و تفکر وجود داشته باشد؛ زیرا این علوم خود نقشی اساسی در منع تفکر و بحران فکری یا بهتر است بگوییم بحران عدم تفکری داشته‌اند که به آن مبتلا هستند. اگر اراده‌ای از این دست وجود داشته باشد، نمی‌تواند از مناسبات کلان‌تر قدرت و از اینرو از کنار تحولاتی همچون انقلاب ایران، انقلاب فرهنگی، جنگ، گفتار و سیاست سازندگی، گفتار اصلاحات و پیامد آن، ظهور محافظه‌کاری جدید، و وقایع انتخابات ۸۸ که ارتباط تنگاتنگی با سرنوشت علوم انسانی در ایران داشته اند، بگذرد.
شرایط فعلی را می‌توان به تبعیت از ژیژک شرایط منع تفکر نامید. به نظر می‌آید اگر در شرایط فعلی اصلاً بتوان به بحران منع تفکر اندیشید، این وظیفه مدتهاست از نهاد علوم انسانی دانشگاهی ساقط شده‌است و تنها از عهدۀ جامعۀ غیردانشگاهی بر می‌آید. شاید گام نخست و اولیه در اندیشیدن به منع تفکر، بیرون آمدن از چنبرۀ نیهیلیسم پست‌مدرن و احیای سیاست حقیقت باشد؛ یعنی همان بعد آرمانخواهانه و به غایت فراموش شدۀ انقلاب ایران که در بازی های قدرت پس از انقلاب به حاشیه رانده شد و مورد هتک قرار گرفت. با اینهمه در جامعه‌ای که پست‌مدرنیسم نسبی‌گرا حتی می‌تواند حقیقت را رنگ کند و در قالب شعار جذاب و دهان پر کن «همه حق دارند»، هر نوع تفکری را مانع شود، وقتی هر حقیقتی با عنوان «این فقط یک روایت است»، ممکن است به سطل آشغال دیگر روایت‌ها بپیوندد، طبعاً تضمینی برای رهایی از منع تفکر وجود ندارد. اگر اصلاً رهایی از نسبی‌گرایی و احیای سیاست حقیقت امکانپذیر باشد، گام نخست آن است که اندیشیدن به آرمان‌های فراموش شده و پرسش از آنها دیگر تابو نباشد و قربانی مصلحت اندیشی نشود، بلکه به عنوان وظیفۀ مهم تفکر و تنها راه خروج از بن‌بست منع تفکر تلقی شود.


________________________________________
[۱] نمونۀ دم دستی از این رویکرد را می‌توان در کاربرد نظریه‌های جنبش اجتماعی در مورد جامعۀ ایران و به ویژه در مورد جنبش زنان دید. به نظر یکی از نظریه پردازان ایرانی، جنبش زنان در ایران وجود ندارد، زیرا آن شرایطی که این جنبش‌ها را در غرب به وجود می آورند، در ایران غایب است. این در حالی است که چارلز تیلی که خود از برجسته‌ترین نظریه‌های جنبش‌های اجتماعی در غرب است، نسبت به کاربرد آن در جوامع غیر غربی هشدار می‌دهد. ضمن آنکه نویسنده در این ارجاع، سرکوب سیاسی را که مهمترین عامل در عدم ظهور و بروز جنبش‌های اعتراضی قوی در ایران است، کاملاً نادیده می‌گیرد.

بخش اول نوشته: خدایان و خوابگردها: پیرامون علوم انسانی در ایران (۱)
بخش دوم نوشته: خدایان و خوابگردها: پیرامون علوم انسانی در ایران (۲)



برچسب‌ها: ، ،
ایمیل نسخه آماده چاپ اشتراک در فیسبوک اشتراک در توئیتر اشتراک در گوگل‌پلاس اشتراک در فرندفید

پیام‌ها

۲ نظر

بی‌نام چهارشنبه ۲ شهریور ۹۰ ساعت ۱۷:۵۵

جذابیت ضد ایدئولوژیک پست مدرنیسم را نمی‌توان نادیده گرفت.



شهلا جاهد پنجشنبه ۳ شهریور ۹۰ ساعت ۱۶:۱۲

پست مدرنیسم در عین حال پایان غرب محوری نیز بود.




ارتباط با شبکه‌های اجتماعی