صفحه اصلی

ایمیل به سایت

درباره ما

فید مقالات

فید پیام‌ها




قبت نام در سبزنامه

جمهوری‌خواهی

آزادی‌خواهی ما


سه شنبه ۲۴ خرداد ۹۰ - ۶ نظر ایمیل نسخه آماده چاپ اشتراک در فیسبوک اشتراک در توئیتر اشتراک در گوگل‌پلاس اشتراک در فرندفید


مریم بهنام

از خرداد ۱۳۸۸ تا همین دیروز که دومین سالگرد انتخابات بود، اتفاقات سیاسی تلخ و شیرین بسیاری رخ داده است. مروری بر تک تک این وقایع و نگاهی بر تحولات کشورهای همسایه ناخودآگاه این سئوال را بر ذهن متبادر می‌کند که آیا من و ما واقعا آزادی خواهیم ؟ آیا جایزم خود را آزادی خواه بنامم یا تلاش‌های آزادی‌خواهانه من، جزیی از سرگرمی‌ها و دل‌مشغولی‌های زندگی روزمره‌ام است. آیا آزادی خودم و وطنم، برای من الویت و ارجحیت بخصوصی دارد یا آزاد بودن را نیز همانند دیگر خواسته‌هایم فقط به فهرست آروزهایم اضافه کرده‌ام و زندگی عادی خود را دنبال می کنم به امید رسیدن به تمامی آنها.


مقالات تازه

پاسخ آقای عباس عبدی

عباس عبدی

کالبدشکافی یک "برداشت"

عباس رضاییان

جنبش ملی شدن صنعت نفت چه دستاوردی داشت؟

کورش زعیم


براستی چرا برخی افراد، از جان و مال و ناموس خود می‌گذرند و پای اعتقادات خود، راسخ و استوار می‌ایستند و برخی همچون من، فقط آزادیخواه هستند. می‌خواهم بدانم مگر کسانی که در راه جنبش سبز جان دادند، خانواده و امید و آرزو نداشته اند؟ پس چرا من در دل خود هراس دارم؟ آنها هم داشتند، اما در جا نزدند و جلو رفتند؟ چرا ایران ما، با اینهمه از خود گذشتگی هنوز به آزادی نرسیده اما کشوری همانند تونس، بخاطر جوانی که خود را به آتش کشید در عرض کمتر از یک ماه، تکلیف دولت خود را مشخص کرد.
در اینکه جنبش سبز آهسته اما پیوسته جلو می‌رود شکی نیست اما سئوال من اینجاست که من و منِ نوعی، چرا می‌ترسیم؟ و آیا اگر این هراس در دل من و امثال من نبود، امروز بجای ادامه این جدال خسته کننده، ایران در حال قدم گذاشتن به آینده روشن خود بود و سرگرم پرورش نسل جدیدش؟ ترس از مرگ، زندان، فشار بر خانواده و غیره و ذالک طبیعیست و جزیی از ذات آدمی اما مگر یار سبزی که ماه‌هاست در زندان تحت فشار است این ترس‌ها را ندارد؟ مطمئنا دارد. پس چطور و چگونه بر ترس خود غلبه می‌کند؟ شاید هم مثل من می‌ترسد و علیرغم آن به جلو پیش می‌رود؟ آیا شجاعت برای او یعنی: بترس و بلرز اما یک قدم به جلو بردار! شاید این شجاعت، از زمان کودکی در دلش ریشه دار شده و یا ذاتی است. شاید منِ نوعی که از انتخابات ۸۸ به این طرف ناگهان سیاسی شدم، ابزار لازم را برای حرکت به جلو، علیرغم خطرات آن ندارم. اگر برای رسیدن به آزادی باید هزینه‌اش پرداخت شود، چرا حاضر به پرداخت آن نیستم؟ اگر من واقعا آزادی خواهم پس چرا حاضر به فداکاری بدون قید و شرط نیستم! آیا دلیلش عشق به زندگیست؟ عشق به زندگی که در دل همه هست پس آیا عشقی که من به آزادی دارم کمتر است؟ آیا بعکس آنچه همه میگویند من و امثال من، از زندگی خود تقریبا راضی هستیم که سعی جدی‌تری در تغییر آن نمی‌کنیم یا وهم من از این است که اگر جلوتر بروم و زندگی‌ام را ببازم و آن روشنی نور را در آینده ایران نبینم؟ آیا بحد کافی برای حرکت بجلو انگیزه ندارم یا بحد لازم فشار روی من نیست؟ آیا برای غلبه بر این ترس باید فشاری بیش از این باشد؟
بحث رهبری را نمی کنم زیرا اگر با انصاف نگاه کنیم، رهبران جنبش سبز بیش از بیش آزادی‌خواهی و مردم‌داری خود را ثابت کرده‌اند.
اگر بخواهم صادقانه قضاوت کنم، بود و نبود رهبری، بحران‌های اقتصادی، فشارهای اجتماعی و دیگر معضلات، نه اینکه بی اثر باشد اما بهانه‌ایست برای کم‌کاری من و امثال من، چرا که تمامی این مشکلات باید باعث شود تا من فکری به‌حال اوضاع نا بسامان خود کنم نه اینکه مدام آنها را به‌رخ بکشم و کاسه چه کنم بر سر گیرم. بحث من بر سر برخی است که به زندان می‌روند و آزاد می‌شوند و محکمتر از همیشه به راه خود ادامه می‌دهند و برخی دیگر پس از زندانی شدن، بار سفر می‌بندند و از ایران می‌روند. تفاوت این دو گروه در کجاست؟ شاید شرایط مملکت ما بحدی خفقان آور است که چاره ایی نداریم جز حرکتی مورچه‌وار بسوی دموکراسی، اما آیا شرایط ما از شرایط لیبی خونین‌تر است؟ شاید مشکل اتحاد است پس چگونه مردم مصر به یکباره همانند ما یکپارچه شدند و پیروز اما ما در یکپارچگی خود همچنان دست و پا می‌زنیم؟ نمی دانم.
شاید من هنوز نتوانستم آنطوری که باید و شاید مسئولیت عضوی از جنبش سبز بودنم را بر عهده بگیرم همانگونه که میرحسین بر عهده گرفته است. شاید میرحسین آزادی را درخون خود دارد و آنرا حس می‌کند که اینچنین بسویش چنگ می اندازد و من نه. فرض بگیریم که من، بطرز معجزه آسایی از عهده اش بر آمدم پا روی وحشت خود گذاشتم و هر خطری را به جان خود و عزیزانم خریدم، اما دیگرانی همچون من، چگونه باید در این راه قدم گذارند تا به سر منزل مقصود برسیم؟
بحث مقایسه را هم نمی‌کنم زیرا هدف من مقایسه ایران با مصر و یا حتی تونس نیست. مسلم است که هر کشوری شرایط مخصوص بخود را دارد و این مقایسه هرگز بحث منطقی بدنبال نخواهد داشت. منظور من اقتادن یک اتفاق است که در ایران، علیرغم وجود تمامی فاکتورهای لازم و حتی شاید بیش از حد لازم، نمی‌افتد!
در این وانفسا که بد دیروز شده بدتر، به دستبند سبز بر دستم نگاه می‌کنم و با احساسی پر از شرم از خود می‌پرسم، آیا من واقعا آزادی‌خواهم؟ درست است که سبزی این دستبند، جنبش سبز را هر روز بخودم و دیگری یادآوری می‌کند، درست که در اجتماع گاه کاری را به‌دلیل سبزی دستبندم از دست می‌دهم و گاه بدلیل بودنش به من خوش آمد گفته می‌شود، درست است که با دیدن دستبندم، یا برقی را در چشم هموطنم می‌بینم یا انزجاری، درست است که گاه دستبند سبزم را پنهان و گاه با افتخار نشان دیگری می‌دهم، درست که گاه یادداشتی می‌نویسم و در همه تجمعات شرکت می‌کنم. اما آیا همه اینها کافیست؟ آیا من دین خود را نسبت به آزادی خودم و خاک ایران زمین ادا می‌کنم؟ می‌دانم که خیر. فکر اینکه شاید واقعا آنطورها هم که فکر می‌کردم عِرق ملی ندارم، پشتم را می‌لرزاند و احساس بی تعلقی وجودم را پر می‌کند.
آیا اینکه چرا حاضر به خطر کردن نیستم نشان از آن دارد که هنوز خودم را از وطنم مهمتر می‌دانم؟ چگونه شد که یار سبز من، وطن را در صدر جدولش قرار داد و من هنوز اندر خم کوچه تردیدهایم قدم می‌زنم؟ آیا من نیز همانند یتیمانی که کمبود پدر و مادر همیشه آزارشان می‌دهد اما به نبودن‌شان عادتی تلخ کرده‌اند، به آزاد نبودن عادت کرده‌ام که اگر اینچنین است وای بر من و منِ نوعی.



برچسب‌ها: ،
ایمیل نسخه آماده چاپ اشتراک در فیسبوک اشتراک در توئیتر اشتراک در گوگل‌پلاس اشتراک در فرندفید

پیام‌ها

۶ نظر

فريبا سه شنبه ۲۴ خرداد ۹۰ ساعت ۰۹:۴۴

فکر نمی‌کنم که آنها هم که هزیته‌ای بیشتر از ما دادند با این هدف به خیابان رفتند. دلسرد نشویم ! همین و بس.



رهام سه شنبه ۲۴ خرداد ۹۰ ساعت ۱۸:۵۵

مطلب خیلی به جایی بود البته به نظر من به جای اینکه سطح شجاعت رو در جامعه بخواهیم بالا ببریم و بچه ها رو برای دادن هزینه های بالا آماده کنیم باید حد ترس را پایین بیاوریم و اجازه ندهیم ترس بی مورد از شایعاتی که رژیم برای ایجاد وحشت پدید میاورد در بین بچه ها تاثیر گذار بشه



نادر ف. چهارشنبه ۲۵ خرداد ۹۰ ساعت ۰۶:۲۷

من با استدلال نویسنده موافق نیستم. عوامل "عدم موفقیت: یا طولانی شدن مسیر بسیار زیادند و فقط بحث بر سر اراده ما نیست.



ناصر پنجشنبه ۲۶ خرداد ۹۰ ساعت ۱۷:۱۲

نوشته بسیار دل‌نشینی بود، و با نویسنده هم‌نظرم.



از تهران جمعه ۲۷ خرداد ۹۰ ساعت ۰۷:۰۴

وقاحت و حماقت طرف مقابل را فراموش نباید کرد. ببینید با خودشان چکار می‌کنند. فحشی نیست که ندهند و تکفیری که نکنند. اما باز هم علیه جنبش سبز حاضر به اتحاد هستند.



مهسا پنجشنبه ۲ تیر ۹۰ ساعت ۱۳:۵۵

من متوجه نشدم نظر خود نویسنده چیست؟ خوب بود حداقل او در مورد خودش جواب سوا‌لهای خودش را می‌داد.




ارتباط با شبکه‌های اجتماعی