خاورمیانه، از جنبشهای اجتماعی تا تغییرات سیاسی
گفتوگو با آصف بیات
اعظم خاتم
آقای بیات با تشکر از اینکه مصاحبه با سایت جمهوریخواهی را پذیرفتید. شما در کتاب جدیدتان، "زندگی به مثابه سیاست" بار دیگر به جنبشهای اجتماعی در خاورمیانه میپردازید و میگوئید در این منطقه درحد فاصل جنبشهای بنیادگرا ودولتهای اقتدارگرای سکولار یا مذهبی، یک فاعلیت گسترده و مردمی به سوی مدرنیته ودمکراسی وجود دارد که نحوه عملش غیر جمعی است و کنشگران آن منفرد هستند. شما می گوئید سلطه اقتدارگرائی مانع میشود که این حرکت جمعی افراد منفرد به جنبش اجتماعی تبدیل شود و سازمان و رهبری بیاید از اینرو آنرا ناجنبش میخوانید. در باره این مفهوم توضیح میدهید.
تبیین مفهوم "ناجنبش" بهطور کلی واکنشی است به نارسایی رویکردهای غالب در درک فعالیتهای جمعی در کشورهایی نظیر ایران. از دیدگاه این رویکرد غالب، جامعهای نظیر ایران، مصر، مراکش یا دارای جنبشهای اجتماعی هست یا نیست. و چون درک این رویکرد از جنبش اجتماعی همان است که مثلا در آمریکا و فرانسه میبینیم، نتیجه این میشود که ما بسیاری از حرکتها و کنشهای روزمره را که همواره در این جوامع در جریان هستند نمیبینیم و نمیتوانیم تغییرات اجتماعی در این جوامع را توضیح دهیم. منظور من از "ناجنبش"، کنشهای جمعی کنشگران غیرجمعی یا پراکنده است.
مقالات مربوط
تجربهٔ مصر
علی مزروعی
سوریه؛ فروپاشی یک ساختار
علی زمانی
پیامدهای ناخواسته بهار عربی
کریستوفر هیل
بدون تشکیل کشور فلسطین، خاورمیانه روی دموکراسی را نخواهد دید
امید نوری
مقالات تازه
پاسخ آقای عباس عبدی
عباس عبدی
کالبدشکافی یک "برداشت"
عباس رضاییان
جنبش ملی شدن صنعت نفت چه دستاوردی داشت؟
کورش زعیم
برای مثال به عملکرد تهیدستان شهری برخاسته از روستا بنگرید: به تنهایی یا با خانواده به شهر مهاجرت میکنند. در شهر در فضاهای غیررسمی اسکان میگزینند و پس از آن به آوردن آب و برق و تلفن از شبکه شهری، ساختن راه و زدن دکه و تجارت در خیابان و غیره و غیره اقدام میکنند. تقریبا همه این اعمال بهطور غیر رسمی و اغلب غیرقانونی صورت میگیرد. ولی در طی زمان، این افراد مجتمعهای فعال و پر از زندگی را در نقاط مختلف شهر ایجاد میکنند. یا جوانان را ببینید که چگونه در حرکات روزانه، آرام آرام آنچه سبک زندگی جوانانه مینامیم را طلب میکنند. سبک زندگیای که در قالب پوشیدن پوشیدن لباسهای ویژه، مدل موی سر، تفریح ویژه، گوش دادن یا اجرای موسیقیای ویژه، شکل رفتار جمعی، رفتن به فضاهای ویژه و غیره رخ مینماید.
هم آن تهیدستان شهری و هم این جوانان با کنشهای مستمر و اغلب غیرقانونی، خود را در جامعه تثبیت میکنند و هنجارهای نوینی را در جامعه پیاده میکنند به نحوی که رفتار و کردار آنها به هنجار تبدیل میشود، هر چند که اقتدار یا حاکمیت این نوع رفتار و کردار را جرم بداند. نکته کلیدی در اینجا این است که این افراد در وهله اول به ایجاد یک جنبش اجتماعی منسجم و سازمانیافته روی نمیآورند که از آن به عنوان اهرمی برای فشار به حاکمیت برای اعاده حقوق خود یا تحقق خواستههایشان استفاده شود. اصولا آنها احساس میکنند که نمیتوانند در جو سیاسی موجود به ایجاد چنین جنبشهای سازمانیافتهای دست پیدا کنند. از اینرو آنها استراتژی عمل مستقیم در زندگی روزمره را اغلب بهصورت انفرادی دنبال میکنند. این کنشگران یکدیگر را نمیشناسند و ضرورتا ارتباط مستقیمی با هم ندارند، اغلب پراکندهاند ولی همه یک هدف یکسان را دنبال میکنند. این افراد نه یک نفر یا دو نفر، بلکه هزاران نفرند که هر روز دست به عمل یکسان میزنند. این خلاصهای است از مفهوم "ناجنبش".
انفجار سیاسی اخیر درخاورمیانه نشانه تبدیل مقاومتهای فردی به اقدام جمعی است. این تحول چگونه رخ داد؟ چگونه صف اقتدارگرایان از هم پاشید؟ چگونه هویتهای جمعی که لازمه جنبش اجتماعی است خلق شد؟
پاسخ به این سؤال آسان نیست، چون ما هنوز راجع به طغیانهای سیاسی زیاد نمیدانیم. این مسائل نیاز به مطالعات دقیقتری دارد. اما با توجه به اطلاعات موجود میشود به بحثهایی دامن زد.
در میان خیزشهای جهان عرب، معمای کلیدی انقلاب تونس است. همه چیز از آنجا شروع شد. اینکه واقعا چگونه طغیان سیاسی به راه افتاد و آنقدر سریع توسعه پیدا کرد، هنوز یک معماست. درست که خودسوزی بوعزیزی نقطه آغازین عمل سیاسی بود اما بهنظر میرسد که در اعتراض به این واقعه اسفناک تعدادی از جوانان تصمیم میگیرند از طریق رسانههای جمعی متداول نظیر ایمیل و فیسبوک این خودسوزی را به یک اعتراض جمعی تبدیل کنند. این اعتراض ناگهانی در کشوری که این نوع اعتراض در سالهای اخیر در آن غیرقابل باور است، به عنوان یک نوآوری تکانی به مردم داد و همزمان حاکمیت را نیز غافلگیر کرد.
رژیم تونس در مقابل این گونه اعتراضات مصون نبود و از این رو دچار شک شد. عمل جمعی وسیع به نظر میرسد، و در فضای خیابان از طریق ایجاد آنی و فیالبداهه یک "شبکه غیرارادی" و تبدیل شدن به یک شبکه ارتباطات فعال یا ارادی تحقق پیدا کرد.
در مصر این الگو یا سرمشق تکرار شد. یعنی ایجادکنندگان اعتراضات خیابانی جوانان تحصیلکره و فعال اجتماعی بودند که از طریق رسانههای جمعی بهویژه فیسبوک و توئیتر با هم ارتباط داشتند و اعتراضات را سازماندهی کردند. این نوع سازماندهی در روزهای بعد با وسعت بیشتری ادامه پیدا کرد. وقتی به خیابان آمدی، شبکههای غیرارادی موجود اثر خودشان را میگذارند و در لحظاتی شکل فعال بهخود میگیرند. هر روز که بر تعداد تظاهرکنندگان افزوده میشد، ترس اعتراضکنندگان بیشتر میریخت و اعتماد بهنفس بیشتری مییافتند و به همین نسبت نیز حاکمیت را تضعیف میکردند. در واقع خیابان بود که به این جنبش اعتراضی هویت بخشید. افراد، حتی آنهایی که با فیسبوک و توئیتر با هم ارتباط غیرمستقیم داشتند، در خیابان -در میدان تحریر- یکدیگر را به عنوان عضوی از این کلیت دیدند. ولی نقطه عطف در قدرتگیری جنبش انقلابی زمانی پیش آمد که افراد عادی -یعنی سابقا غیر فعال- به تظاهرات یا جنبش پیوستند. درست که این افراد فعال یا کنشگران فعال هستند که چنین حرکتهای اعتراضی یا جنبشهای انقلابیای را آغاز میکنند، ولی این افراد قادر به غلبه کردن یا همان رسیدن به نقطه عطف نیستند. نقطه عطف زمانی میرسد که افراد عادی دست به چنین حرکتهای فوقالعتده بزنند.
نظریه دولت رانتی یا دولت نفتی طی این سالها جایگاه مهمی در نظریهپردازی علوم سیاسی درباره دولتهای خاورمیانه داشتهاست. چگونه دولتهای نفتی که همواره گفته میشد به دلیل رانت نفت مستقل از جامعه و فشارهای سیاسی هستند، آنهم در دوره رشد قیمت نفت و درآمدهای فزاینده چنین متزلزل شدند؟
نظریه دولت رانتی یا رانتجو به تعبیری نظریه نادرستی نیست. آنچه نادرست است این است که بگوییم نفت و درآمد بالای حاصل از فروش آن در یک کشور ضرورتا موجب غیرپاسخگو بودن دولت میشود. نروژ هم درآمد بالایی از فروش نفت دارد ولی دولتاش دمکراتیک است. ولی وجود درآمد بالای نفت یا محصول دیگر میتواند به وسیله هیئت حاکمه انحصارگر در جهت حفظ بقای خود در قدرت و سرکوب و کنترل جنبشهای مخالف استفاده شود. وقتی دولتی درآمد داشت میتواند بهترین تکنولوژی را برای انضباط و کنترل و امنیتی کردن جامعه تهیه کند. رانت همچنین میتواند برای خرید اپوزیسیون یعنی برای برآورده کردن نیازهای مادی بخشی از جامعه که پتانسیل مخالفت را داشته باشد مورد استفاده قرار بگیرد. همین روزها می بینیم که چگونه حاکمان بحرین و بخصوص عربستان سعودی تلاش میکنند با عرضه پول (عربستان سعودی ۳۷ میلیارد دلار) به مردم رفاه بفروشند تا رضایت سیاسیشان را کسب کنند. ولی واقعیت این است که وقتی جامعهای مانند ایران به درجهای رشد کرد که افراد به چیزهایی ورای نیازهای مادیشان حساسیت نشان بدهند، استراتژی "خرید اپوزیسیون" محدودیت خودش را نشان میدهد. چون برای بسیاری از شهروندان فقط درخواست شغل، مسکن و غذا مطرح نیست (اگرچه اینها نقش درجه اولی بازی میکنند)، بلکه سایر خواستهها به همان اندازه مهم میشوند. خواستههایی مانند احترام به عزت و شرافت فردی و جمعی. از این رو در جنبشهای کنونی در دنیای عرب عنصر دموکراسیخواهی و آزادیطلبی نقش کلیدی بازی میکند. و این، دولتهای رانتجو را به چالش جدی میکشاند.
علت سرایت تحولات سیاسی از یک کشور به کشور دیگرچیست؟ به نظر می آید مفهوم منطقه و دینامیزمهای سیاسی و اجتماعی مشترک منطقه ای باید بیش از گذشته در علوم اجتماعی مورد توجه قرار گیرند. جنبش خاورمیانه در ایران هم درست یا غلط الهامبخش روشهای تازهای برای احیای جنبش سبز شد. نظر شما در باره شباهتها و تفاوتهای کشورهای منطقه از جهت استراتژیهای پیشبرد دمکراسی چیست؟
این سوال جالبی است چرا که تفکر درباره آن ارتباط پیدا میکند به آن پرسش قدیمی که آیا چیزی به نام "خاورمیانه" یا حتی "ملت عرب" وجود خارجی دارد یا خیر. تردید در این واژهها به عنوان مقولههای معنی دار ناشی از مشاهده تفاوت قابل توجهی بین کشورهای موجود در این مقولههاست. این که مثلا مصریها خود را متفاوت از اعراب خلیج فارس میشناسند. البته باید به خاطر داشت چنین تفاوتهایی تقریبا درهر مقوله منطقهای نظیر امریکای لاتین یا جنوب شرقی آسیا و غیره یافت میشوند. آنچه به یک منطقه (مثل خاورمیانه) اعتبار علمی می دهد این است که تفاوتهای موجود درون یک منطقه به مراتب ناچیزتر از تفاوتهای این منطقه و بقیه مناطق عالم هستند. در مورد بخصوص خاورمیانه تحولات سیاسی و شعله ور شدن آتش خیزشها و انقلابها در کشورهای عربی یکی پس از دیگری خود نشاندهنده معنادار بودن مقوله خاورمیانه بهخصوص مقوله دنیای عرب است. واقعیت این است که علاوه بر شباهتها در سیستم سیاسی آنها (حکومتهای تک محور یا دیکتاتوری) برنامههای اقتصادی نولیبرال اقتصاد و دولتهای رانتی (پول نفت) و اسلام سنی به عنوان دین اکثریت، مهمترین عامل پیوند و ارتباط این مردمان طبیعتا زبان مشترک عربی است. وجود زبان مشترک استفاده از اخبار و ارتباطات رسانهای از طریق روزنامه و رادیو وتلویزیون و بهخصوص این روزها فیسبوک و ایمیل را بسیار تسهیل میکند. بنابرین فعالان عرب گروههای جامعه مدنی نیروهای اپوزیسیون ارتباط فعالی با هم دارند. اخبار یکدیگر را دنبال میکنند و از تجربیات هم بهره مند میشوند. از این گذشته حس اینهمانی نزدیکی به یکدیگر به عنوان جزئی از دنیای بزرگتر عرب نیروهای فعال سیاسی یک کشور عربی را نسبت به تحولات سیاسی در کشور همسایه به مراتب حساستر میسازد. از این رو بروز جنبشهای اعتراضی به شدت در بین مردم این کشورها تسری پیدا میکند.
چنانکه در جاهای دیگر هم بحث کردهام در حالی که شباهت قابل توجهی بین شکلهای اعتراض در بین مردم منطقه وجود دارد، اما واکنش دولتهای مختلف منطقه نسبت به این اعتراضها مختلف است و بنابراین ادامه و نتایج طغیانهای سیاسی هم مختلف است. توجه کنید به تفاوتهای این تحولات در تونس و لیبی (انقلاب)، لیبی (مقاومت قذافی و زایش نبرد نظامی انقلابی و ضد انقلاب) ایران استفاده از نهادهای پلیسی و امنیتی و بسیجی ها در سرکوب معترضین مدنی). یمن (قول اصلاحات قابل توجه ولی اپوزیسیون هنوز خواهان برکناری صالح علی است). بحرین (اصلاحات و قول اصلاحات سطحی و ادامه اعتراضات . عربستان سعودی و اردن (پیشدستی کردن دولت در تقویت طرحهای رفاهی و بعضا سیاسی).
شما جنبش سبز ایران، جنبش کیفایه مصر ، جنبش سدار لبنان و جنبشهای اخیر درتونس و لیبی را عکسالعملی به شکست پروژه اسلام گرائی در دو سه دهه گذشته می دانید و اینکه اسلامگرایان به تحقق وعدههای خود درپیگیری یا برقراری یک نظم دمکراتیک و همه شمول موفق نشدند. آیا واقعا همه این جنبشها نشانههای سیاست "مابعد اسلام گرائی" را با خود دارند، سیاستی که معتقدید درپی تلفیق ازادی با مذهب است و میکوشد یک دولت غیردینی دمکراتیک را با یک جامعه مذهبی توام کند؟
درک من از این جنبشهای متعدد ایناست که اینها اولا در شرایط زیستی "مابعد اسلامگرایی" به وقوع پیوستهاند (یعنی در حال حاضر ما وارد یک دوره مابعد اسلامگرایی شدهایم)، و در ثانی اینکه این جنبشها از حیث گفتمان و ایدئولوژی بهطور کلی تبلور گرایش مابعد اسلامگرایی هستند. این جنبشها رنگ و بوی مذهبی و بهخصوص اسلامگرایانه ندارند، نه در شعارهایشان، نه در گفتمانشان، نه در برنامههایشان و نه از منظر اکثریت کسانی که برای آنها فعالیت و در آنها مشارکت میکنند. البته اکثریت افراد شرکتکننده در این جنبشها مسلمان و مؤمن هستند (اگرچه بینشان غیر مسلمان و غیر مذهبی هم موجود است بهخصوص در مصر که حدود ده درصد جمعیت یا حدود هفت میلیون نفر مسیحی قبطی زندگی میکند.) نیروهای سیاسی اسلامی هم در این جنبشها مشارکت فعال دارند، نظیر اخوانالمسلمین در مصر که در واقع متشکلترین گروه اپوزیسیون است و یا حزبالنهضه در تونس. ولی این دو گروه اذعان کردهاند که خواهان دولت مدنی و منتخب مردم هستند. اخوانالمسلمین به مانند حزبالنهضه خواهان معرفی کاندیدای ریاست جمهوری نیستند. بهگفته هر دو گروه مدل حکومتی این دو حزب نه دولت اسلامی مانند ایران، بلکه حکومت دموکراتیکی مانند حزب عدالت و توسعه ترکیه است. البته این که حزب عدالت و توسعه چقدر به لیبرال دموکراسی اهمیت میدهد، چقدر به حقوق فردی مردم احترام میگذارد و غیره مورد بحث و جدل است.
در سالهای گذشته نشانههایی وجود داشت مبنی بر اینکه غرب آماده آشتی با بنیادگراهائی است که در حصار ملی مهار شده باشند. اما امروز صحنه بین المللی عوض شده است. دفاع از دیکتاتوری و استبداد در خاورمیانه برای تأمین منافع نفتی در غرب از هر زمان دیگری دشوارتر شده است.
من بهطور کلی با برداشت شما موافقم. دول غربی بهطور کلی، و آمریکا بهویژه، با دول بنیادگرای مذهبی که در حصار ملی خود محدود بوده و با غرب تعامل داشتهباشند کنار آمده. عربستان سعودی نمونه خوبی است. حتی و با وجود اینکه عربستان مدتها در سالهای ۱۹۹۰ گروههای سلفی را در گوشه و کنار دنیا حمایت میکرد. دولت بوش با وجود مبارزه علیه بنیادگرایی اسلامی با عربستان سعودی رابطه دوستانهای داشت. ولی خیزشها و انفجارات سیاسی کنونی این نوع تماملات غیر اصولی را با مشکل روبرو کردهاست. فشار برای ایجاد حاکمیت دموکراتیک در منطقه خاورمیانه خیلی بالاست. با این وجود این به معنای مرگ بنیادگرایی اسلامی نیست. اسلامگرایی میتواند هنوز در حاشیه به فعالیت ادامه دهد. اسلامگرایی حتا میتواند در غالب احزاب علاقهمند به بازی دموکراتیک نیروی تازهای بگیرد. ولی تاکنون روح دموکراسیخواهی کالبد خاورمیانه را فراگرفته و بهطور کلی اسلامگرایی ضد دموکراتیک را به حاشیه میراند. این که گروههایی باشند، مثلا در مصر، تبلیغ کنند که دموکراسی حرام است قابل تصور است. ولی این نظر - آنچه که افرادی مانند آیت الله مصباح یزدی در ایران تبلیغش را میکنند- در بین مردم خاورمیانه خریدار چندانی ندارد.
نگرشهای ناسیونالیستی، مذهبی و سکولار چه سهمی در این دمکراسیخواهی دارند؟ شما آینده دمکراسیخواهی دینداران را در شرایطی که ایجاد گفتگو بین نگرشهای سیاسی متفاوت و ائتلاف آنها اهمیت دارد چگونه میبینید؟
حاکمیت تک محور و دیکتاتوری مستمر در خاورمیانه ( چه در غالب ریاست جمهوریهای بیپایان، حاکمیت پادشاهی منطقه، حاکمیت شیوخ و یا حاکمیت ولایت فقیه) چنان در این جوامع چنگ انداخته که انزجار اکثریت شکننده مردم منطقه را موجب شده است. حاکمیتهایی که بهوضوح تصور تصاحب این کشورها را دارند موجب شده که اقشار مختلف با چارچوب های ایدئولوژیکی متفاوت ( مذهبی- سکولار- ناسیونالیست) به درک اهمیت دموکراسی و حکومت قانون بیش از پیش پی ببرند و برای آن مبارزه کنند. تصور من این است که درک این نیروها از دموکراسی متفاوت است و به احتمال زیاد در آینده در چارچوب فضای دموکراتیک بحث و جدل جدی بین این گروهها پیش خواهد آمد. البته این هیچ چیز غیر طبیعی نیست و میتواند با عقلانیت سیاسی مدیریت شود بهشرط آنکه همه تن به بازی دموکراتیک بدهند. نمونه خوب این بحث و جدل در ترکیه کنونی است. سئوال جدی در این کشور از دیدگاه نیروهای سکولار این است که حزب عدالت و توسعه تا چه اندازه اصول دموکراتیک را در صحنه عمل رعایت میکند. دنبال کردن این بحث ها در ترکیه میتواند به مبارزین دموکراسی در کشورهای عربی و ایران مفید باشد.
یکی از محورهای تحلیل شما خواستههای متفاوت و شکلهای ناهمگون مقاومت و اعتراض در میان گروهها و طبقات اجتماعی است. چه چیزی این خواسته های متنوع واشکال متفاوت مقاومت را به هم مربوط کرد؟
درست است که به نظر میرسد که این مقاومتها و اصولا کنشهای روزمره از جانب زنان، جوانان و تهیدستان نسبت به هم متفاوت هستند و در عرصههای کاملا جدا و بهوسیله کنشگران مختلف انجام میگیرند. پیوستگی و ارتباط اینها به یکدیگر در این است که همه اینها نمونههایی از مفهوم "ناجنبش" هستند -ناجنبشهای زنان، جوانان و تهیدستان. به عبارت دیگر، شباهت آنها در این است که اینها شکلی از مبارزات اجتماعی است که توسط کنشگران منفرد، غیرسازمانیافته صورت میگیرد، کنشگران منفردی که کنش و یا عمل و یا هدف واحدی را دنبال میکنند. همه این مقاومتها در بستری از مبارزه شهروندی است. زنان در پی حق برابری، جوانان حق سبک زندگی و تهیدستان حق زندگی شهری.
به نظر شما جنبشهای اخیر در خاورمیانه عمدتا چه گروههائی را بسیج کرده است؟
در انقلابها و خیزشهای کنونی در خاورمیانه اکثریت بسیار بالایی از شهروندان شرکت داشتهاند و چنانکه گفته شد در کشورهایی مثل تونس و مصر بسیج جدی برای اعتراض توسط جوانان تحصیلکرده صورت گرفت ولی از مرحلهای به بعد، با ورود مردم عادی نظیر طبقات متوسط پائین، طبقه متوسط و بخصوص کارگران، خیزشهای سیاسی به نیرویی مقاوم تبدیل شدند به نحوی که رژیمهای حاکم قدرت مقاومت و سرکوب جنبش را از دست دادند. نقش و حضور زنان در این انقلابها و نیز جنبشهای انقلابی کنونی مثلا در لیبی، بحرین و یمن بسیار قابل توجه است.
افرادی که به نوعی در قالب "سیاست حضور" که شما آنرا ناجنبش میخوانید فضای تغییر را بوجود میآورند، چگونه به جنبشهای سیاسی یا مدنی می پیوندند؟ به نظر میآید بسیاری از آنها مستقیما توسط جنبش سیاسی بسیج میشوند پیش از آنکه در ارتباط با فعالان جنبشهای مطالباتی مثلا زنان ، قومیتها و سایر جنبشهای مدنی قرار گیرند. همیشه این نگرانی هست که بدون حضور فعالان و سازمانهای مدنی که مطالبات این گروهها را نمایندگی کنند، آنها نتوانند خواستههایشان را به جنبش سیاسی منتقل کنند؟
بله این یک پرسش کلیدی است. یعنی پرسش از اینکه رابطه بین "ناجنبش ها" با جنبشهای اجتماعی و بخصوص انقلابی-سیاسی چیست؟ بگذارید روشن کنم که مفهوم "ناجنبش" بخودی خود نظریه تغییر سیاسی و یا تغییر رژیم انقلابی نیست. مفهوم ناجنبش و یا بطور عامتر نظریه "هنر حضور" (Art of Presence) توضیح دهنده تغییرات مهم ولی آرامی است که کنشگران منفرد و حتی اتمیزه در زندگی روزمره خود و از طریق فعالیتهای روزمره در زندگی خود و در جامعه بوجود می آورند. اینها تغییراتی است در جهت تحقق خواستهها و حقوق شان انجام می گیرد. مانند آنچه فرودستان شهری یا زنانی که از نابرابری حقوق رنج می برند و یا جوانانی که حق جوانی از آنان سلب شده و غیره انجام میدهند.
ولی این ناجنبشهای تهیدستان، جوانان و یا زنان بهنظرم پیوند مهمی به لحاظ نظری با جنبش اجتماعی و یا جنبش انقلابی-اصلاحی دارند. اول اینکه ناجنبشها اگر چه سازمانیافته نیستند، بدون رهبری هستند و اصولا ایدئولوژی بخصوصی راهنمای فعالیتشان نیست، ولی دارای خواستهای مشخصی هستند و در جهت برآورده شده این خواستها دائم و بهطور روزمره در حال فعالیت (مبارزه) هستند. گرچه مبارزه/فعالیت اینان اصولا بطور فردی و یا در ارتباط غیرفعال و تلویحی با دیگران صورت می گیرد.
به عبارت دیگر ناجنبشها بیانگر شکلی از بسیج فردی و روزمره است. حالا چون هزاران یا میلیونها نفر مشغول فعالیت در جهت برآوردن درخواست مشترکی هستند و همچنین از آنجا که این افراد اصولا دارای پیوند -اگر چه نه فعال و یا سامانیافته- بلکه تلویحی و غیرفعال (مثل تشخیص هویت مشترک زنان بدحجاب با دیدن همدیگر در خیابان) و بخصوص پیوند مجازی هستند (از طریق رسانههای اجتماعی و اینترنت و فیسبوک و غیره)، این ناجنبشها به نوعی خاص خصلت جنبشی هم پیدا میکنند. ناجنبشها اصولا محصول شرایط خفقان سیاسی است که اجازه فعالیت جمعی آزاد و پیوند فعال و سازمانی نمیدهد ویا محصول زمانی است که کنشگران احساس میکنند که حتی در شرایط سیاسی آزادتر رسیدن به حقوقشان/ درخواستشان از طریق ناجنبشها میسرتر است. درهرحال دقیقا به این علت که کنشگران در ناجنبشها همواره درحال بسیج یا فعالیت هستند (اگرچه فوری)، زمانی که فرصت سیاسی و یا فضای مناسب باز میشود میتوانند به سرعت به جنبشهای اعتراضی و سیاسی تبدیل شوند. آن چیزی که بنظر میرسد در جنبش سبز ایران و یا در جنبشهای اعتراضی مصر صورت گرفت.
تحلیل گران غربی حتی دانشگاهیانی چون مایک دیویس اسلام سیاسی و پدیده بنیادگرائی را محصول فقر و توسعه نیافتگی میدانند و تهیدستان شهری و آلونک نشینها را ستون فقرات این جنبشها میشمرند.شما با این نگرش مخالفت کردهاید و نشان دادهاید که اسلام سیاسی صدای طبقه متوسط سنتی حذف شده از سیاست سکولار و غربگرای حاکم بر جوامع خاورمیانه دردهه هفتاد و هشتاد بوده است. وضعیت این طبقه در ساختار اجتماعی امروزی خاور میانه چیست؟
نظر من این است که اسلام سیاسی در خاورمیانه در دهه ۱۹۸۰ توانست خود را به عنوان بدیل سیاسی طبقه متوسط رانده شده از برنامههای توسعه رژیمهای اقتدارگرا و همچنین طبقه متوسط حذف شده از سیاست سکولار و غربگرای حاکم معرفی کند. ولی شکست اسلام سیاسی در ایجاد یک نظام مبتنی بر عدالت و آزادی، شکست اسلام سیاسی در برآورده کردن خواستههای این طبقات و همچنین سیاسی کردن و ایدئولوژیزه کردن دین موجب رویگردانی بسیاری از مردم منطقه به پروژه اسلامگرایی شدهاست. از این رو این طبقات -بهویژه طبقه متوسط فقیر- به دنبال سیاست دیگری است. همانطور که پیش از این نیز اشاره کردم، انقلابیون خاورمیانه در حال حاضر نه بهدنبال اسلام سیاسی، بلکه در پی سیاستی مابعداسلامگرایی هستند که در آن به دموکراسی و حقوق بشر و عدالت اجتماعی تأکید ویژهای میشود.
با توجه به پیامد سیاستهای آزادسازی بازار وجهانی شدن نئولیبرال، تهیدستان چه نقشی در این جنبشها دارند؟ صدای اعتراضات اقتصادی تهیدستان شهری علیه سیاستهای آزادسازی در برخی کشورهای منطقه به روشنی شنیده می شد. در تونس و الجزایر تظاهرات علیه بیکاری، افزایش قیمتها و کنترل استفاده از خیابان برای کسب و کار غیر رسمی گسترده شد. اگر تهیدستان از وضعیت " پیشروی آرام" اجتماعی و عدم مداخله مستقیم سیاسی خارج شده اند می توان پرسید فاعلیت سیاسی این طبقات امروز با چه گفتارهائی فورموله میشود؟ آیا در جنبشی که شاهد آن هستیم خلاء گفتاری در حوزه عدالت در اپوریسیون وجود ندارد؟ آیا این گروهها میتوانند در فضای موجود صدائی متناسب با نقش خود پیدا کنند؟
سیاستهای نئولیبرالی در منطقه فقط تهیدستان سنتی را تهدید نمیکند، بلکه اقشار قابل توجهی از سایر طبقات را نیز در بر میگیرد. آن طبقه متناقضی که من آن را "طبقه متوسط تهیدست" نامیدهام. یعنی آن طبقهای که از نظر دانش به محیط اطراف و جهان، از نظر آرزوی زندگی طبقه متوسط است ولی واقعیت اقتصادی، وی را به سطح زندگی تهیدستان تنزل دادهاست. این پدیده در اغلب کشورهای منطقه از جمله ایران بهوضوح دیده میشود. این طبقه قابلیت بسیج سیاسی بالایی دارد.
با اینهمه و همانطور که پیش از این نیز اشاره کردم کاملا درست است که تهیدستان شهری، هر چند نه در ابتدا اما در مرحله تکاملیافتهتر از جنبش انقلابی وارد مبارزه شدند و به جنبش قدرت فائقی بخشیدند. در مصر، اولین اتحادیه مناطق فقیرنشین قاهره -مناطق عشوائیات- هم اکنون تشکیل شده و در اولین بیانیه خواستار اخراج استانداران و همچنین مقامات دولتی محلات شدهاند. البته باید دید که تا چه حد این تهیدستان برای دست یافتن به حق شهروندیشان به این مکانیسم مبارزات سازمانیافته روی خواهند آورد. اگر احساس کنند که یک چنین کانال مبارزاتیای پاسخگوی خواستههای آنان (به عنوان مثال در گرفتن حق انشعاب آب و برق یا دستیابی به امنیت قانونی برای سرپناههایشان) نیست، امکان رویآوردن مجدد آنها به استراتژی "پیشروی آرام" بسیار بالاست.
در جنبشهای انقلابی تونس و مصر، مسئله عدالت اجتماعی بسیار مطرح است، اگر چه تغییر رژیم خواست درجه یک معترضان بوده است. بهطور مشخص در مصر، شعار اصلی انقلاب عبارت است از "تغییر، آزادی، عدالت اجتماعی". در واقعیت امر در حال حاضر کارگران مصر از موقعیت انقلابی و وضعیت آزادی برای ابراز عقیده استفاده کرده نقش بسیار مهمی در ایجاد تغییر به سوی یک جامعه با عدالت اجتماعی گستردهتر ایفا میکنند. کارگران اتحادیه سابق را ملغی کرده و خواستار ایجاد یک اتحادیه نوین هستند. اعتصابات و اعتراضات کارگری در بسیاری واحدها در جهت بهبود وضعیت اقتصادی، کاری و سازمانی در جریان است.
بسیج بیسابقه کارگران در این برهه، بخشی از بسیج بخشهای مختلف جامعه (نظیر زنان، دانشآموزان، تهیدستان شهری، زارعین و خرده مالکان (یعنی کسانی که کمتر از ۵ هکتار زمین دارند) و شهروندان دیگر در وضعیت استثنایی انقلابی است. برای این شهروندان، در واقع انقلاب مصر تازه شروع شدهاست.
با تشکر از فرصتی که در اختیار ما قرار دادید.
برچسبها: جنبشهای اجتماعی ، خاورمیانه ،
پیامها
انتخاب جمهوریخواهی
مصاحبه هومان دوراندیش با عباس عبدی
جمعی از فعالین ملی-مذهبی و نهضت آزادی
اخبار و نکتهها
ایران معاصر
۲۹ اسفند ۱۳۲۹، به نام سعادت ملت ایران
فرامرز اصفیا



امتناع تفکر یا استیصال سیاسی
خاتمی ۲: اصلاحات و جنبش اجتماعی، سبزها و ابزار چانهزنی!
بیانیه غیرسیاسی یک جمع سیاسی
میانمار دولتهای آمریکا و اروپایی را برای نظارت بر رأی گیری دعوت کرد
دوره مأموریت احمد شهید تمدید شد
مؤتلفه همچنان از خود راضی است
دور جدید فعالیت روزنامه تأمین اجتماعی با پول بیمهشوندگان
ایران کمک های دهها میلیون دلاری به حماس را از سرگرفته است
تهدید مجلس به استیضاح وزیر: بخندیم یا بگرییم؟
مرخصی زندانیان سیاسی: سال به سال، دریغ از پارسال
۷ نظر
جواد سه شنبه ۹ فروردین ۹۰ ساعت ۱۶:۳۷
مصاحبه بسیار خوبی است، اما علیرغم توضیحات آقای بیات مفهوم "ناجنبش" همچنان ناروشن است. یعنی به نظر میرسد که تنها فرق جنبش با ناجنبش در نوعی ابراز آگاهی جمعی است که در این صورت در همان مقوله "هویت" حل میشود. علاوه بر این خواسته و ناخواسته به لزوم یک عنصر آگاهی بخش بیرونی التزام آور میشود تا این ناجنبش را به جنبش تبدیل کند. اینکه این عنصر بیرونی چگونه به این آگاهی دست می یابد خود البته موضوع سوال است.
ممنون می شوم آقای بیات پاسخی بدهند.
حسین زارع چهارشنبه ۱۰ فروردین ۹۰ ساعت ۰۷:۲۳
بسیار مصاحبه خوبی بود. آیا همه شورش هادر همه کشورهای خاورمیانه را میتوان با هم یکی دانست؟
بینام پنجشنبه ۱۱ فروردین ۹۰ ساعت ۱۸:۱۰
با جواد در مورد ناروشن بودن مفهوم ناجنبش موافقم، اما فکر میکنم میتوان آن را از طریق مفهوم "تغییر پارادایمی" به معنای فوکو (یعنی نوعی الگوسازی) تکمیل کرد و لزوما به بحث هویتی احتیاج نیست.
مریم م. جمعه ۱۲ فروردین ۹۰ ساعت ۱۴:۵۹
بسیار مطلب عالی ای بود.
سوال جمعه ۱۲ فروردین ۹۰ ساعت ۲۱:۴۹
گویی آقای بیات مسیری خطی برای کنش جمعی در کشورهای توتالیتر تعیین کرده که از پیش روی آرام شروع می شود، بعد ناجنبش، و بعد از فرصت فراهم شد جنبش. این مسیر نقاط همپوشانی و ابهام زیادی دارد. دو مفهوم پیشروی آرام و جنبش مشخص تر است، اما باید پرسید چه تفاوتی میان ناجنبش و شورش و طغیان وجود دارد؟ انگار ناجنبش تنها تبلور فوری پیشروی آرام در فرصت های پیش آمده است، و اگر این فرصت ها تداوم یابد به سمت جنبش سوق می یابد...
kj شنبه ۱۳ فروردین ۹۰ ساعت ۱۳:۳۶
خوشم نیومد!
روزبه یکشنبه ۱۴ فروردین ۹۰ ساعت ۱۸:۴۱
توصیفهای آقای بیات گاه جالب و گاه بسیار جالب هستند. مفهوم "ناجنبش" نیز به این دلیل که افق فکری را برای اندیشیدن در مورد کنشهایی باز میکند که میتوانند به نظر جمعی بیایند اما لزوما ارادهای بر جمعی بودن آن معطوف نبوده بسیار قابل تحسین است.
با اینهمه نقطه ضعف مصاحبه همانا پاسخ ندادن به پرسش کلیدی است، یعنی پرسش گذار از کنشهای جمعی (با نیت فردی یا با نیت جمعی) به جنبشهای سیاسی.
به عنوان سوال مشخص: زمینه اجتماعی - فرهنگی برآمدن جنبش سبز ایران چیست؟ اگر ناجنبشها بودهاند، کجا این ناجنبشها به یک چنین جنبش سیاسیای تبدیل شد؟