شاهد باشید ما شاهد بودیم
مریم بهنام
۲۰ خرداد ۱۳۸۸ حال و هوای ایران دوباره بوی انتخابات رو میده، بویی که بهت نوید میده الان میتونی یک کاری بکنی، حتی اگر فقط راه رفتن تو خیابونها باشه. قانون زندگی قانون باور است و ما هنوز باور داریم. آنقدر این چند روزه با بچهها تو کوچه و خیابون سرود "ای ایران" و "یار دبستانی من" خوندیم که صداهامون گرفته. ولی ای کاش مشکلات با همین خوندنها حل میشد.اما از همه دیدنیتر مناظره هاست.
مقالات مربوط
پاسخ آقای عباس عبدی
عباس عبدی
امتناع تفکر یا استیصال سیاسی
مصاحبه هومان دوراندیش با عباس عبدی
ما و رأی خاتمی
مقالات تازه
کالبدشکافی یک "برداشت"
عباس رضاییان
جنبش ملی شدن صنعت نفت چه دستاوردی داشت؟
کورش زعیم
۲۹ اسفند ۱۳۲۹، به نام سعادت ملت ایران
فرامرز اصفیا
۲۳ خرداد ۱۳۸۸ واقعا آدمی از وقاحت اینا مات میمونه. از ساعت دو تا الان که ۸.۳۰ شبه تو خیابونها راه میرفتیم. البته بیشتر دویدیم تا راه رفتن. کتک نخوردم اما واویلا. سه تا اتوبوس و چهار تا موتور آتیش زدخشدهبود. شیشههای چند تا بانک هم خرد شدهبود. اینها کار چه کسیاست؟ نیروها با باتوم پیر مردم رو در آوردن، تمام سایت ها بسته شده، شبکههای خبری همه قطعند.تهران از خشم از جان گذشته. موسوی رو تو خونه اش حبس کردند. "موسوی، موسوی رای منو پس بگیر"
۲۴ خرداد ۱۳۸۸ ساعت یک بامداد.شبکههای ماهوارهای هم قطع شد. مردم هنوز تو خیابونن. داره کار به تیر اندازی میکشه. بوی آزادی میاد. همه چیز خیلی خیلی سریع داره اتفاق میافته، یک عالم آدم رو گرفتن. اعتماد ملی رو بستن و همه اعضای حزب مشارکت رو از تو خونه هاشون بردند. خیابونهای تهران هنوز شلوغه. آخه کجای دنیا تنها چند ساعت بعد از اعلام نتایج، طرفدارهای کاندیدا ها رو دستگیرمیکنن؟ "نیروی انتظامی، ما هم ایرانی هستیم"
۲۵ خرداد ۱۳۸۸ ساعت چهار قرار راهپیمایی گذاشتن اما وزارت کشور و دادستانی تهران مجوز نداد. دور ایران رو دیوار کشیدن، در این وانفسا شکایت به کدام دادگاه ببریم. بیشتر از یک میلیون نفر درسکوت قدم زدند. العربیه رو مجبور کردن برای یک هفته تعطیل کنه. وزارت کشور که آمار رایها رو بدون تفکیک اعلام کرده بود، دیشب مجبور شد تا آمارهارو بطور تفکیکی اعلام کنه. حالا اینو گوش کن: در کردستان گفتن احمدی نژاد بیشترین رای رو آورده. در صورتیکه در کردستان رای خیلی کم میدن، اگر هم بدن بیشتر اصلاح طلبان هستند نه محافظه کاران حالا چطور یکهو چنین تغییر بزرگی امسال در کردستان اتفاق افتاده، الله و اعلم. رهبر به شورای نگهبان تاکیید کرده تا با دقت به شکایات آقای موسوی رسیدگی کند. راهپیمایی سکوت امروزیکی از بزرگترین وقایع تاریخی کشور ما بود.
۲۶ خرداد ۱۳۸۸ در چهارمین روز اعتراضها از ونک تا تجریش رفتیم با شعار آرامش به گلوله پیروز است. روبروی صدا و سیما در سکوت بر زمین نشستیم. فائزه رفسنجانی بدون خبر قبلی بما پیوست. برای بازشماری رایها ده روز وقت خواستهاند در صورتیکه چهل میلیون رای رو در کمتر از ۲۴ ساعت شمرده بودند. وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی اعلام کرده که هیچکدام از خبرنگاران خارجی اجازه گزارش دادن ندارند. اعتماد ملی درخواست ابطال انتخابات رو کرده. میگن برای اولین بار پس از نهضت مشروطیت در ایران چیزی عوض شده: خصیصه انسانیت مردم ایران، یک شانسی پیدا کرده تا در خیابانها بدنبال حق خود بگرده. تجمع امروز هم تجمع سکوت بود.
۲۷ خرداد ۱۳۸۸ تمام شبکهها و خطوط اینترنتی کاملا قطع شده. شجریان با نامهایی به عزتالله ضرغامی از وی خواسته تا از پخش آوازهای وی در صدا و سیما خودداری شود. استاد همه رو روسفید کرد. تو راهپیمایی امروز برامون اسفند دود میکردند. سپاه بیانیهای منتشر کرده به آشوبگران اینترنتی هشدار داده. دستگیری ها به ۷۹۲ نفر رسید. امروز فوتبال بین تیم ملی ایران و کره جنوبی بود، تیم ملی نیمه اول با دستبندهای سبز در زمین حاضر شد اما در نیمه دوم از آنها خواستند تا دستبند های خود را در آورند. امروز هم حدودا شش ساعتی نمادهی سبز در دست راهپیمایی کردیم. باز هم در سکوت.
۲۹ خرداد ۱۳۸۸" تقلب، یک درصد، دو درصد، نه پنجاه و سه درصد".........راستی واقعا چرا با اینهمه اختلاف؟ ۵۳%؟ چرا مثل دورههای قبل با فقط چند درصد قال قضیه رو نکندند؟ حتما باید شعور مردم رو هم، علاوه بر چیزهای دیگه، زیر سئوال میبردند؟ سخنرانی رهبر امروز همه ما رو تا ساعتها در بهت فرو برد. به زبانی ساده ایشان فرمودند: "ملت غیور ایران، شلوغ نکنید که ترورتون میکنیم". به زبون بی زبونی هم به رفسنجانی گفت:"درسته خیلی ساله میشناسمت ولی آروم بگیر وگرنه...." کروبی و موسوی رو هم همینطور. در ضمن فرمودند که انگلیس از همه خبیث تره. اوضاع تازه داره جالب میشه، نمیفهمم این یک اعلام جنگ داخلی بود یا یک قدرت نمایی جهانی؟. بههر صورت ساعت نه شب صدای الله و اکبر همه ایران رو پر کرد. برای تیز کردن شمشیر وجودمان، این التهاب، جذابترین و ارزنده ترین تجربه است.
۳۰ خرداد ۱۳۸۸ زنی ۲۷/۲۸ ساله، ندا آقاسلطان با گلوله کشته شد. ولی به این سادگیها نبود. مثل بقیه هم نبود،از این یکی درست در زمان تیر خوردن و جون دادن، فیلم گرفتن. تیر خورد و یکهو افتاد با چشمهای باز رو زمین. تو دوربین رو داشت نگاه میکرد که یکهو از یک چشمش خون ریخت بیرون و .... تمام. بنا بر گزارش محمد عسگری، مسئول امنیت شبکه تکنولوژی اطلاعات، در انتخابات با استفاده از نرم افزارهای جدید، آرا دریافتی تغییر داده میشد. گزارش بیانگر این بود که موسوی نوزده میلیون رای آورده است. محمد عسگری طی تصادف رانندگی مشکوکی کشته شد!!!! الان از میدون آزادی برمیگردیم. حرم امام رو بمب گذاری کردند؟ زهرا رهنورد و غلامحسین کرباسچی از مردم دعوت کردند تا در میدان انقلاب گرد هم آیند. باز هم وزارت کشور مجوز نداد اما ما رفتیم.در سکوت.
۳۱ خرداد ۱۳۸۸ مردم چرا نشستین، ایران شده فلسطین. بعد از اینهمه سال، حالا دولت به زبون بی زبونی میگه: "مردم بیاین حرف بزنیم؟" آخه در مورد کدوم اتفاق حرف بزنن؟ روی درد مرگ و بی حرمتی و سنت شکنی سی سال گذشته، مگه میشه به این آسونیها مرهم گذاشت. الان دارم از بیرون میام. یکعالم لباس شخصی با موتور و باتوم تمام شهر رو پوشوندن. دختر رفسنجانی رو بازداشت کردند. از خبرنگار بی بی سی خواستن ظرف بیست و چهار ساعت تهران رو ترک کنه. سه راه آذری و رباط کریم حسابی شلوغ شده. نهادهای مدنی کردستان مردم رو به اعتصاب در روز سه شنبه دعوت کردن. سانسور روزنامه ها بطور کاملا رسمی انجام میشه. ساعت ۹.۳۰ شب است و با تمام این خبرها صدای الله و اکبر گوش تهران رو کر کرده و من یکبار دیگه، حس افتخار به ایرانی بودنم را، تجربه میکنم.
۱ تیر ۱۳۸۸ خیابونها مملو از مأموره. بعضیهاشون پانزده سال هم ندارند و جالبه که تو چشم هر کدومشون نگاه میکردم، سرشو میانداخت پایین. راسته که میگن:" هیچ عضوی پر روتر از دهان و هیچ عضوی خجالتی تر از چشم نیست"
۲ تیر ۱۳۸۸ دفترچه عزیز، احتمالا از زور اینهمه خبر از دستم سردرد گرفتی اما نمیتونم نگم. حتی اگر هیچکس این دستنوشتههارو نخونه، حداقل تو شاهد باش که ما شاهد بودیم. ساعت ۲.۳۰ صبحه و امروز قراره اعتصاب بشه، منتظرم آفتاب در بیاد ببینیم چی میشه. یک سئوال داره دیوانهام میکنه: چه باید کرد؟ اکثر راها بستهاس اما راهش مطمئنا زدن و کشتن نیست. الان ۹ صبحه، اعتصاب اونطور که باید و شاید انجام نشد. آخه تو این بحران اقتصادی که همه هشتشون گرو نه شونه کی اعتصاب میکنه.اما هنوز شبها صدای الله و اکبر میاد.
۳ تیر ۱۳۸۸ رضایی اعلام کرده چون از لحاظ قانونی بةجایی نمیرسد دنبال شکایات خود را نمیگیرد وترجیح میدهد تا طرف مردم باشد (من شخصا فکر میکنم این آقا طرفدار حزب بادن). امروز رفتم جلوی مجلس، بیشتر از هزار تا نیروی ضد شورش اونجا جمع بودن. حس میکنم چه ما و چه این نیروها، هم یک جورهایی گیج و منگ دنبال راه حل میگردیم.
۶ تیر ۱۳۸۸ امروز هم باز راه رفتم، نگاه کردم. در سکوت.
۷ تیر ۱۳۸۸ نگاه کردن به مردمی که درست جلوی چشمام مورد ضرب وشتم قرار گرفتند به مراتب سختتر از خوردن ضربههای شلاق در ۱۷ سالگی به پشتم بود. هشت نفر از کارمندان سفارت انگلیس دستگیر شدند. رفتیم مسجد قبا، قیامت بود. پسر بهشتی اومد و حرف زد، مردم روی بالکن یک خونه، یک جعبه دیدن، پسری با صورت پوشیده با دستمال سبز رفت بالا و وقتی جعبه را بلند کرد، زیرش یک دوربین فیلمبرداری پیدا کرد،دوربین رو خرد کردن. این روزها راحت آدم میکشند.
۸ تیر ۱۳۸۸ کارگران هر روز صبح، نردههای خیابانها رو که مردم شب قبل از خشم از جا کنده اند، دوباره جاسازی میکنند. جالبه، صبح به صبح چهره شهر کاملا عادی بهنظر میرسه و شب به شب نردهها کنده میشن،سطلهای زباله آتیش زده میشن،شیشههای ایستگاههای اتوبوس خرد میشن و... انگار خودشون میخوان خودشون رو گول بزنن. از اون جالبتر اینه که، تو روزهای عادی، اگر مثلا زمین رو برای کارهای شهرداری میکندند، حداقل سه ماه طول میکشید تا دوباره چاله پر بشه و زمین آسفالت بشه حالا یکهو شهرداری چرا اینقدر فعال شده؟ امروز هم تو خیابون بودم...توی راه یک سیم گوشی موبایل خریدم، همینطور که داشتم از لای آقایون باتوم بدست میگذشتم، گوشی موبایلم رو هم با این سیم امتحان میکردم، یکدفعه یک آقای لباس شخصی با ریش و جای مهر و نگاهی ناپاک، اومد جلوم رو گرفت گفت: "لطفا موبایلتون رو بگذارید تو جیبتون". پرسیدم "چرا؟" خندید و گفت:"هیچی، همینجوری". با پوزخندی گفتم:"همینجوری؟ آهان، شما همینجوری میگین و منهم همینجوری باید بگم چشم......چشم". موبایلم رو گذاشتم توی جیبم و با حرص از کنارش گذشتم. مسافت زیادی رو پیاده آمدم و نگاه کردم و فکر.....توی خودم بودم که یکهو همون آقای لباس شخصی از پشت یک موتور پرید جلوی پاهام پائین. تازه دوزاریم افتاد.آقای بیکار اینهمه راه آروم آروم دنبال من اومده ببینه من موبایلم رو در میارم از خیابونها عکسو فیلم بگیرم یا نه. یک نگاهی بهش انداختم و با اخم پرسیدم:"دنبال منی؟" هول جواب داد:"نه بخدا". خوشحالم که ترس اونها از ما، صد برابر ترس ما از اونها ست. واسه همین هم همه چیز سرکوب شده، حتی سکوت.
۳۰ تیر ۱۳۸۸ زندانهای سیاسی تقریبا هر روز دارن جنازه تحویل میدن. بعضی از زور شکنجه رو تخت های بیمارستان از دست میرن و بعضیها به بیمارستان نمی رسن. نماز جمعه گذشته رفسنجانی حرفهای خوبی زد. مردم هم با الله و اکبرهمراهی کردن. باز یک عالم آدم رو گرفتند از طرفی خاتمی گفته که مشروعیت دولت باید تحت نظارت شورای مصلحت نظام باشه و به همه پرسی گذاشته شود، از اون طرف یزدی گفته که مشروعیت نظام رو خدا تعیین میکنه. امروز تو میدون هفت تیر باز لباس شخصیها و ضد شورشیها با مردم درگیر شدند. روزها دولت با صدای هلیکوپترهاش رو اعصاب مردمه و شبها مردم با صدای الله و اکبرهاشون رو اعصاب دولتن. تازه اینا همه خبر های داخلی، از لحاظ بین المللی هم شخصا فکر کنم بزودی میریم که کلی تحریمهای رنگ و وارنگ داشته باشیم.
۳۱ تیر ۱۳۸۸ امروز کلی از چهرهای فرهنگیوهنری روبروی سازمان ملل نیویورک اعتصاب غذای سه روزهایی رو شروع میکنن. ما ایرونی ها اصولا سیستممون اینجوری که سی سال هیچ کار نمیکنیم و یکدفعه تو همه جای دنیا ازابراز هویت میکنیم هشتم مرداد، چهلم ندا آقاسلطان است و مردم عزادار جوونهای هستند که معلوم نیست به چه جرمی تو کوچه و خیابون یا زیر شکنجه جون دادن. آقای موسوی گفت:"راه برون رفت از بحران کنونی، بازگشت به خواست واقعی مردم است" ولی کو گوش شنوا؟
۴ مرداد ۱۳۸۸ وزارت اطلاعات کتبا به مساجد تهران اعلام کرده که اجازه برگزاری مراسم برای ندا آقاسلطان و هیچیک از یک از کشتهشدگان طی درگیریهای اخیر، را ندارند.. به زبان سادهتر: عزاداری هم ممنوع شد. رفتیم سر خاک ندا، سهراب اعرابی و بقیه. غم انگیزترین جای ممکن در بهشت زهرا بخاک سپرده شدند، یکجای بی آب و علف، پر ازخاک وآشغال پشت جاده قم. روی اسم ندا یک دستمال سبز بسته شده که روش نوشته "ما همه با هم هستیم". محسن روح الامینی، پسر یکی از اعضای ستاد رضایی هم کشته شد. ۱۸ تیر دستگیرش کردن بعد هم کشتن. به همین سادگی. یک سری رفتم میدان ونک تا پیاده به خونه بیام،پره از مأمور. روی سینه هر کدومشون رو نگاه کردم ببینم اسمش چیه. متوجه شدم که اسمها شون رو کندن. اینان سربازان گمنام ایرانند. یکدفعه از ناکجا یک عالم لباس شخصی با موتور ریختن دور تا درو میدون وایستادن. با باتوم میزدن روی در مغازه و با فریاد از مغازه دارهای بخت برگشته میخواستن تا کرکرهها رو بکشن پائین. یک کوهنورد ایرانی امروز رفته قله کوه آتشفشان اکوآدور (که در ضمن بلندترین آتشفشان دنیاست) و پرچم ایران رو با نوشته "رای من کجاست" بر قله این کوه بر افراشته. در پاریس هم دارن یک طومار سبز پارچه ایی رو بهم میدوزن تا امضا بشه و از برج ایفل آویزون کنند. مردم ایران در عرض کمتر از شش ماه، با معرفی خود به جامعه بین الملل، حساب خود را از دولت کاملا جدا کردند.
۴ مرداد ۱۳۸۸ دارم از مسجد بلال بر میگردم. باز مردم با باتوم کتک خوردن.علاوه بر نیروهای رنگ ووارنگ دولتی، امروز نیروهای سیاهپوش هم از مردم پذیرایی میکردن. احمدی نژاد وزیر فرهنگ و ارشاد اسلامی و وزیر اطلاعات رو از کار بر کنار کرد، از قرار معلوم این آقا اصلا تاب ادمهای مخالف رو تو کابینهاش نداره. موسوی و کروبی باز از وزارت کشور برای پنجشنبه چهلم ندا، درخواست مجوز راهپیمائی کردن. حالا دو روز دیگه درخواست مجوز رد میشه و باز مردم میان تا حداقل کتک بخورند.
۷ مرداد ۱۳۸۸ من نفهمیدم...مگه کهریزک باز داشتگاه داشت که حالا بستنش؟ میگن یک سوله بوده. زندان اوین که لبالب پره پس زندانیهای بینوا کهریزک کجان. در اصفهان، پس از قتل حسین اخترزند، اونو از یک ساختمون پرت کردن پائین و از خانواده اش خواستن تا برگهایی رو امضا کنند که خودش افتاده. تنها چهل روز از این جنبش میگذره و این سمفونی زیبایی که توسط مردم ایران طی چهل روز گذشته نواخته شد، توجه جهانیان رو بخود جلب کرده. فردا روز مهمی خواهد بود. حرکت فردا پنجمین حرکت میلیونی مردم خواهد بود.۲۷ معاون و مدیرکل در حفاظت اطلاعات استعفا دادند. دیگه واسه بچههای جبهه آبرویی نمانده. قم اعتبار و منزلتش رو داره از دست میده.
۸ مرداد ۱۳۸۸ دو بعد از ظهر رفتیم بهشت زهرا.مردم دور قبر ندا جمع شده بودند و با صدای بلند فاتحه میخوندند، نه یک بار، نه دو بار نیروها روبروی ما ایستاده بودند و نگاه میکردند، صدای فاتحه بلند و بلندتر شد، با بلندگو اعلام کردند: "فاتحه تون رو بخونید و متفرق شوید". مردم فقط نگاه میکردند و به فاتحه خوندن ادامه میدادن و الله واکبر میگفتن. یکهو ریختن، با باتوم و گاز اشگ آور. آخه آدم تو بهشت زهرا گاز اشگ آور میزنه؟ مردم هم که با سنگ و دستهای خالی ول کن نبودند. یک سرباز درست جلوی من چنان با باتوم زد تو سر دوستم که تا آخر عمرم صداش رو فراموش نمیکنم، اگر باتوم چوبی بود حتما مخش ترکیده بود. به مادر ندا اجازه نداده بودند باید سر خاک بچش! بجاش خاله بیچارهاش اومده بود و هی تشکر میکرد. راه افتادیم اومدیم طرف تهران، مصلی و عباس آباد قیامت کبری بود. دیگه خیابونهای شهرم رو نمیشناسم. شعار، گاز اشگ آور، باتوم، آتیش، شعار،سنگ. ما دویدیم و رفتیم تو پیاده رو خیابون ولیعصر، داشتیم راه میرفتیم، نمیدویدیم که از پشت سر صدای موتور ها رو شنیدیم. با سرعت به ما رسیدن، رد میشدن و میزدن. اولین باتوم زندگیام رو خوردم. سوختم. شوکه شدم. کرکره یک مبل فروشی نصفه باز بود، پریدیم تو،رنگ دوستم مثل گچ سفید بود، دستهامون میلرزید. چند تا نفس عمیق کشیدم و کمی آب خوردم. امدیم بیرون، هوا بوی سوختگی میداد، نمیدونم مال آتیش بود یا باتومهایی که همه خوردن. مردم همه جا شمع روشن کردن و دولت حتی تو تلفن عمومی هم مأمور گذاشته. ماشینها بوق ممتد میزدند و مأمورها با باتوم ماشینهارو میزدن و پلاک ماشینهایی که بوق میزدند رو میکندند. امروز حتی پیرترینها هم باتوم خوردن.
۱۰ مرداد ۱۳۸۸ امروز دادگاه بازداشتشدگان شروع شد. دادگاه عجیبی است. سراسیمگی برگزاری این دادگاه، شبیه سراسیمگی شمارش رأیها بود. ابطحی، نبوی و دهها نفر دیگر. دو روز دیگه روز قسم خوردن احمدی نژاد است. راستی یکی از بچهها، سرایدارشان افغانیه و تعریف میکرد وقتی مردم شبها الله و اکبر میگن اونهم میاد رو پشت بوم و داد میزنه: "مرگ بر طالبان"
۱۲ مرداد ۱۳۸۸ امروز، روز تنفیذ حکم احمدینژاد بود. خیابونها مملو از مردم پیاده و سواره و البته مامورین هموطن ما. اوضاع جالبی شده، صبح: سر کار، بعد از ظهر: شعار در خیابان، شب: الله و اکبر از روی بامها. خامنهای حکم ریاست جمهوری رو تنفیذ کرد. بحران اعتماد هم به دیگر بحرانهای ایران اضافه شد. جالبه که تا حس انسانیت تو ایران قد علم کرد، خفقان پنهان تبدیل به خفقان آشکار شد. بوق، عزاداری، رنگ سبز، پیاده روی ممنوع.
۲۷ شهریور ۱۳۸۸ ده صبح زدم بیرون. طرف میدان انقلاب و پارک دانشجو پر بود ار طرفدارهای احمدی نژاد که با بلند گوها و باتومهاشون سعی میکردن صدای سبزها رو خفه کنند. تو بلند گو میگفتن: "برین خونتون بچه سوسولها". خب ما هم که بچه سوسولیم اومدیم خیابان ویلا و افتادیم تو یک موج سبز سبز سبز. بهطرف هفت تیر، انقدر زیاد بودیم که همه مونده بودن اینهمه آدم یکهو از کجا جمع شد اینجا. روی پل بودیم که بارون گرفت. مردم دست میزدن و میخوندن:"صل علی محمد، اشگ خدا در آمد". یکجا هم رسیدیم به چند تا رفتگر، مردم یکهو خوندن: "برادر رفتگر، احمدی رو وردار ببر".من واسه همین چیزها عاشق ایرانم. رسیدیم هفت تیر و دیدیم بله آقایون منتظر پذیراییاند. ما بهشون علامت پیروزی و صلح نشون میدادیم و اونها علامت پیروزی بر عکس. باز در گیری شد ایندفعه با گاز فلفل. مردم یکجا شش تا موتر رو با هم آتیش زدن. أاموره چنان زد تو سر یک پسر ۱۷-۱۸ ساله که صورتش یکهو غرق خون شد. ما پریدیم تو یک تاکسی و پسرک رو هم سوار کردیم تا یک جای امن برسونیمش چون این روزها اگر زخمی باشه دولت بجرم شورشی میگیرتش.خودشون میزنن، خودشون هم میگیرن. .پسرک با تشکر نشست تو تاکسی، تو دستش عکس ندا بود.
۱۳ آبان ۱۳۸۸ امروز دیگه واقعا جنگ بود. باز ایران رأس خبرهای جهان شد. تمام شهر تظاهرات بود.به مردم گلولههای رنگی بسیار دردناک میزدن تا بعد شناساییشون کنند. مردم سبد سبد شیشه خورده رو زمین پخش میکردن تا بلکه بتونن جلوی اون موتوریهای لعنتی رو بگیرن. شهر بوی دود میده. قلبها تند تند میزنند. دوباره بروی مردم آتش گشودند. امروز وضع زیر کنترل سپاه بود، میومدند لای مردم و یکدفعه میزدند و میزدند و میزدند. کروبی باز کتک خورد..موسوی هم که تو خونه حبس. و من راه رفتم و راه رفتم و راه رفتم و دیدم چادرهای سیاهی که زیرشان سبز سبز بود. و دیدم پسرهای نو جوانی که با صورتی آش و لاش هنوز سنگ پرت میکردند و بسیجیهایی که هر دقیقه خوارتر و هارتر میشدند.
۲۵ آبان ۱۳۸۸ پزشک وظیفه کهریزک، دکتر رامین پوراندرجانی به طرز نامعلومی دار فانی را وداع گفت. دادستان تهران حق مکالمه روزی پنج دقیقه رو کرده روزی دو دقیقه!
۱۶ آذر ۱۳۸۸ امروز هم یک روز سخت دیگه بود. مردم از ترس با اتوبوس خیابان انقلاب رو بالا پایین میکردن و البته از تو همون اتوبوسها، شعار هم میدادن. روی پلهای عابر پیاده، دیگه از عابر پیاده خبری نبود و جاش عدهای قلدر با باتوم ایستاده بودن و اجازه نمیدادن کسی حتی یک ثانیه هم توقف کنه. تعداد زیادی لباس شخصی هم با باتومهای جدید برقی نقرهای رو موتور گاز میدادن. امروز روز خیلی بدی بود، مردم خیلی کتک خوردن. وقتی بیرحمی انقدر به چشمها نزدیک میشه، نمیدونم باید همانطور میخکوب و مات نگاه کنم تا یادم بمونه یا چشمهام رو ببندم؟
۵ دی ۱۳۸۸ تاسوعا. درگیری شدید در جماران. چقدر آدمها رو زدند و چقدر آدمها رو بردند. چشمهام درد میکنند، نمیدونم از گاز فلفله یا دیدن اینهمه خشونت یکجا؟
۶ دی ۱۳۸۸ عاشورا. اینقدر آدم تو خیابون بود که نبروها نمیدونستند کجا رو جمع کنند. از روی پل کالج بهما تیراندازی میشد. ما هم ایستادیم و با کفش نماز خوندیم.. خواهر زاده ۳۵ ساله موسوی کشته شد به اضافه چهار شهروند دیگه. تمام کیسه شنهای شهرداری وسط خیابو نها بود.یک استگاه پلیس رو با وانتهاش آتیش زدن. باتوم چند تا پلیس رو بهزور گرفتن. برادر خاتمی، محمدرضا هم اومد. یک ماشین سپاه از روی دختری رد شد و تا اومدن برسوننش بیمارستان تموم کرد. این عاشورا با قمه و تیرو وانت سپاه از مردم پذیرایی گرمی شد. برگشتم خونه، یک دوش گرفتم و با بچه ها رفتیم بیمارستان ابن سینا، شام غریبان. خیابانهای میرداماد رو کلا بستن. تمام رسانههای بینالمللی تهران رو نشون دادند. تو سیاهی شب ازش آتش و دود بلند میشود.
۱۲ بهمن ۱۳۸۸ هفته گذشته، دو متهم را بدون اطلاع به خانواده و وکلای آنها، اعدام کردند. جنایت قانونی.
۲۲ بهمن ۱۳۸۸ امروز دیگه فقط تانک تو خیابونها جاش خالی بود!
و این ...
نسل جوان وطنم هست و بنازم // درسی که گرفتهست و رهی را که گزیدهست
برچسبها: جنبش سبز ،
پیامها
انتخاب جمهوریخواهی
جمعی از فعالین ملی-مذهبی و نهضت آزادی
اخبار و نکتهها
ایران معاصر
۲۹ اسفند ۱۳۲۹، به نام سعادت ملت ایران
فرامرز اصفیا



خاتمی ۲: اصلاحات و جنبش اجتماعی، سبزها و ابزار چانهزنی!
بیانیه غیرسیاسی یک جمع سیاسی
گزارش دیدار با سید محمد خاتمی
میانمار دولتهای آمریکا و اروپایی را برای نظارت بر رأی گیری دعوت کرد
دوره مأموریت احمد شهید تمدید شد
مؤتلفه همچنان از خود راضی است
دور جدید فعالیت روزنامه تأمین اجتماعی با پول بیمهشوندگان
ایران کمک های دهها میلیون دلاری به حماس را از سرگرفته است
تهدید مجلس به استیضاح وزیر: بخندیم یا بگرییم؟
مرخصی زندانیان سیاسی: سال به سال، دریغ از پارسال