صفحه اصلی

ایمیل به سایت

درباره ما

فید مقالات

فید پیام‌ها




قبت نام در سبزنامه

جمهوری‌خواهی

تو وطن بشناس ای خواجه نخست*


دوشنبه ۱۹ مهر ۸۹ - ۰ نظر ایمیل نسخه آماده چاپ اشتراک در فیسبوک اشتراک در توئیتر اشتراک در گوگل‌پلاس اشتراک در فرندفید


محمدرضا خوبروی پاک

الف- نخبگان محلی
حکایت امروزی پاره‌ای از نخبگان محلی ایران، بویژه در "بلاد غریب" بی‌شباهت به گفنه یکی از ملی گرایان افراطی فرانسه به نام ژوزف دومستر (۱۸۵۲- ۱۷۵۳) نیست که گفته بود: من ایتالیائی‌ها، روس‌ها، اسپانیولی‌ها، انگلیسی‌ها و فرانسوی‌ها را دیده‌ام اما تا کنون با بشر برخورد و آشنائی نداشته‌ام. نخبگان محلی، بویژه غربت نشینان، آنچنان راجع به گروههای گوناگون قومی و اقلیت (۲) بودن آنان داد سخن می دهند که دیدار با ایرانیِ غیر وابسته - به گروه قومی و یا اقلیتی- کم کم، دارد به آرزوئی حسرت آور تبدیل می شود (۳). آنان با این پندار بافی ها، در داخل و خارج کشور، زهرآبه بدگمانی و کینه توزی را در میان اقوام ایرانی می‌پراکنند.


مقالات مربوط

مقالات تازه

پاسخ آقای عباس عبدی

عباس عبدی

کالبدشکافی یک "برداشت"

عباس رضاییان

جنبش ملی شدن صنعت نفت چه دستاوردی داشت؟

کورش زعیم


اگر اصطلاح رایج نخبگان گروههای قومی را در باره "شوینیسم فارس"- باتوجه به این که قومی به نام فارس وجود ندارد- بپذیریم؛ محلی‌گرائی این گونه افراد به درجه‌ای است که امروزه می‌توان آن را به شوونیسم محلی تعبیر کرد. چنین به نظر می‌رسد که پاره‌ای از نخبگانِ شکست خورده در عرصه سیاسی ملی، شاید به هوای غنیمتی و نصیبی، به هواداری سرسختانه از محلی‌گرائی و قوم‌گرائی پرداخته اند. زیرا، گفتار و کردار آنان چنین القا می‌کند که می‌خواهند در سرزمینی محدود، و در میان مردمی بشمارِ کمتر از عرصه ملی، الیگارشی تازه‌ای را بناکنند و خود اگر نه رهبر، حد اقل، از سرکردگان آن باشند.
در ایران، بحث درباره فدرالیسم بیشتر از آنچه مورد درخواست اعضای گروه قومی باشد؛ محدود به نخبگانی شده‌است که خود را برگزیده گروههای قومی می‌دانند. اغلب اینان به دام اغراق و مبالغه درمورد محلی‌گرائی افتاده‌اند. و به گفته هابس باوم گرفتار پیش‌ملی‌گرائی خلقی و مردمی هستند (Protonationalisme populaire).
جمعبندی استدلال‌های این گروه از نخبگان را می‌توان به شرح زیر بیان کرد:
- در نزد این گونه نخبگان، فدرالیسم، آن اسم اعظمی است که با توسل به آن، طلسم همه خودکامگی دولتمردان، محرومیت‌ها و عقب‌افتادگی‌ها شکسته خواهد شد. اما کمتر دیده شده‌است که علت وجودی، مسئولیت‌ها، ابزار و صلاحیت‌ها و ارکان و نوع فدرالیسم را تعیین کنند‌. از این روی برخی از نخبگان خود را نماینده مردم و خلق دانسته و هواداری از خودمختاری و فدرالیسم را برای خود واجب عینی می‌دانند تا با آن حد و مرز جداگانه‌ای بیآفرینند .
- اقلیت‌سازی و ملت‌سازی یکی دیگر از اشتغالات فکری این نخبگان است. در حالی که مساله ملی- در سده نوزدهم میلادی، اساسا مربوط به ملت‌های اروپائی زیر ستم بود- که در سده بیستم به آسیا و آفریقا منتقل شد و در آنجا جنبه استعماری به خود گرفت(۴). نخبگان ما هم به دلائل مختلف، اقوام ایرانی را ملت نامیده و از "استعمار داخلی" داد سخن می‌دهند.
- تقلید از کشورهای دیگر، بوسیله برخی از نخبگان، بی‌توجه به تاریخ ایران، یکی از علل آشفتگی در مفهوم در امر تمرکز زدائی است که پیشینه ای دراز در تاریخ ایران دارد. این چنین نخبگانی، به این نکته ساده و روشن توجه ندارند که از تاریخ تشکیل دولت به معنای نوین آن در ایران، هیچ گروهِ قومی غیر بومی(Allogène) در ایران زندگی نمی‌کند. گروه‌های قومی بومی ما تا به امروز، در خاکی که اغلب اوقات به نام خود آنها نامیده می‌شود، زندگی می‌کنند؛ و شاید به همین علت است که رقابت، کینه توزی و جنگ میان اقوام، در کشور ما کمتر سابقه دارد. چنین وضعی نه تنها در منطقه، بل، در اغلب کشورهای اروپائی هم کم مانند است.
کردهای ساکن ترکیه، عراق، ارمنستان، سوریه وآذربایجان، غیر بومیانِ آن کشورها هستند؛ در حالی که در کشور ما چنین نیست. وجود هویت‌های گوناگون و همزیستی اقوام با یکدیگر در ایران، بسی ریشه دارتر از کشورهای اروپائی است؛ که پس از رنسانس و دوره روشنگری خواستند دیگری و دیگران را بشناسند. آنان، از اواخر سده نوزدهم موضوع هویت‌های گوناگون و اقلیت‌سازی را به کشورهای شرقی ( اعم از اروپا و آسیا ) صادر کردند و سبب برهم خوردن بافت اجتماعی و فرهنگ همزیستی در این منطقه ها شدند.
برخی از نخبگان محلی، فراموش می‌کنند که تارو پود ملی هر کشور تاریخی، ساخته و پرداخته مردم در درازای تاریخ آن کشور است. ماکس وبر می‌نویسد: تنها ادراک و دریافتِ تفاوتها با جوامع دیگر است که می‌تواند اخلاق و آداب مشترک را پایه‌گزاری کند. چنین آدابی از آبشخور تطبیق با شرایط طبیعی محیط و تقلید از همسایگان سیراب می‌شود؛ همان گونه که اعتقاد به نیای مشترک اساس و پایه تشکل گروه قومی است(۵).
فرهنگ ایرانی، به معنای عام آن، مشترک میان همه اقوام ایرانی است. موسیقی ایرانی آئینه تقریبا کاملی از گوناگونی فرهنگ ایرانی است: هریک از "گوشه‌"های دستگاههای موسیقی ما، "راهی" به دیاری و یا مردمی از کشور دارد.
هردِر نخستین کسی است که بر این نکته تاکید نهاد که نیاز تعلق به یک جامعه، همپای دیگر نیازهای اساسی انسان مثل خوردن و نوشیدن نیازی بنیادی است. هردرنخستین کسی بود که این را گفت؛ تعلق به جامعه، نیاز اساسی است. هِردر هرگاه واژه "ملی" یا "روح ملی" را به کار می‌برد؛ منظورش فرهنگ ملی است. به این سبب او با همه صور تمرکز ضدیت دارد(۶).
نمونه دیگر، اشتراک افسانه‌ها میان قومهای مختلف ایرانی است که همه آداب و تارو پودِ بافته به‌دست مردم را در خود جای داده است(۷). افسانه‌هائی که یادبودهای گذر از تاریخی طولانی است و مردم ایران تا کنون با همه اغتشاش‌ها، یورش‌ها و حکومت خودکامگان نگذاشته و نمی‌گذارند نابود شود. نقالی در قهوه خانه‌های ایران یکی از راه‌های حفظ این آداب نیست؟ هر قوم ایرانی نوروز، رستم و یا کاوه را از آنِ خود می داند؛ آیا این نشانه‌ای از همبستگی به تعلقات ملی نیست؟ تا کنون شنیده نشده است که کردهای ساکنِ ترکیه داستانِ دده قورقود را -که ترکها به حق یا بناحق از آنِ خود می پندارند- برای فرزندان خود حکایت کنند و یا به نقل آن در قهوه خانه‌های ترکیه بپردازند. در حالی که همان کردها برای برپائی جشن نوروز، پنجاه نفر کشته می‌دهند(۸) و هنوز خود را از بازماندگان کاوه آهنگر می‌دانند. و بنظر مسلم می‌آید که کردهای ساکن عراق نیز، بخت‌النصر را از خود نمی‌دانند و یا به قادسیه افتخار نمی‌کنند.
به گفته ارنست رنان، جوهر یک ملت این است که همه افراد نقاط مشترک داشته باشند. در انسان چیز والاتری از زبان وجود دارد و آن اراده است. یک ملت اصلی است روحی، نتیجه پیچیدگی عمیق تاریخی، خانواده‌ای روحانی نه یک گروه معین که به‌وسیله پیکر زمین مشخص شود. یک ملت همبستگی بزرگی است که براساس فداکاری‌های گذشته و احساس آنهائی که هنوزحاضر به فداکاری هستند تشکیل می‌شود. حاصل آنکه "ملت بیشتر مربوط به روح است تا جسم"(۹). روح هر ملتی را باید در فرهنگ آن جستجو کرد.
برخی از نخبگان ما، فراموش می‌کنند که کینه‌توزی‌های سیاسی سازمان یافته، بوسیله برخی از روشنفکران اروپائی، براساس تئوری‌های ملی‌گرائی خشن و تئوری طبقات اجتماعی در سده نوزدهم میلادی(۱۰) کشتار و خرابی‌های وحشتناکی را به‌بار آورد. همان کینه توزی، در دهه نودِ سده بیستم و در آغاز سده بیست و یکم، موجب کینه و بیزاری میان قومهای گوناگون وجنگهای خانمان برانداز شده و می‌شود. محلی‌گرائی بر اساس ایل و عشیره و یا بر اساس مذهب و زبان؛ خطرهای فراوانی دارد و نمونه‌هائی از آنرا پس ار فروریزی اتحاد جماهیر شوروی در اروپای شرقی و مرکزی و در نسل‌کشی روآندا دیدیم. بقول کارل پوپر، هر چه تلاشِ برگشت به دوران قهرمانی جامعه ایلی افزایش یابد؛ تفتیش عقاید، پلیس مخفی و گانگستریسمی که صورتکی رومانتیک برچهره دارد افزوده می شود. حاصل این گونه تفکر، انجمادی فکری، اشتیاقی عمیق، برای ساختمان ایده آلی مجرد است. به گفته آلبر کامو فاجعه قرن ما در آن است که کسانی که از نظر تاریخی بارِ کشیدن طلب آزادی را به دوش داشتند، از وظیفه خود اعراض کردند(۱۱).
نخبگان محلی، مانند دیگر سرآمدان و نخبگان ، باید امانت‌داران واقعی فرهنگ و تاریخ مملکت خود باشند. آنان باید حافظان خاطرات تاریخی و نگهبانان نظام ارزشهائی شوند که تاریخ، فرهنگ و تمدن ایرانی بر آن بنا شده‌است و همبستگی و سرنوشت مشترک ما به آن وابسته‌است .نخبگان قومی و محلی ایران، مانند دیگر نخبگان ایرانی باید نخست برای استقرار آزادی فردی در سراسر کشور تلاش کنند و سپس به "آزادسازی"اقوام بپردازند. برقراری نظام استبدادی در ایران - بویژه در دوران پس از مشروطیت- برای سلطه و تفوق قومی خاص نبوده است؛ آنچه را که مورد سرکوب قرار گرفت و از میان برداشته شد آزادی‌های فردی بوده و هست.

جهانی سازی

همانگونه که در پیش گفته شود، ملت تجلی شکل‌گیری اراده ملی- مرکب از همه گروه‌ها اعم از قومی وغیره- است. به همین دلیل باید همه گوناگونی‌های گروههای مختلف حفظ شود وگرنه در روند جهانی شدنِ کنونی، که خواستار متحد الشکل شدن همه اقوام و ملتها است(۱۲)؛ همه ویژگی‌های هویت ملی از میان خواهد رفت. از این روی، می‌بینیم دولتها و نخبگان اروپائی در صدد پیدا کردن راه حلهائی برای جلوگیری از جهان روائی هستند: در این کشورها هر یک از دولتهای ملی با توسل به ابزار گوناگون، کوشش لازم را برای حفظ گوناگونی‌هائی که تشکیل دهنده هویت آنان است؛ به عمل می‌آورند. زیرا در برابر نیروی جهان‌مداری که یکسان‌ساز، قهار و خوار انگار است، حاکمیت‌های ملی قرار دارند که نمی‌خواهند ویژگی ها خود را از دست بدهند.
فرهنگهای قومی آنچنان نقشی در غنای فرهنگ‌های ملی و حتی قاره‌ای دارند که کشورهای اتحادیه اروپا در قراردادِ مایستریخ ( ماده ۱۵۱ ) ذکر کرده‌اند‌: اتحادیه باید برای شکوفائی فرهنگهای هر کشور عضو- با حفظ و احترام به گوناگونی ملی و منطقه ای - کوشش کرده تا این میراث مشترک، شکوفا و قابل استفاده همگان گردد.
واکنش علیه جهانی‌سازی دلائل گوناگون دارد از یک سو برای حفظ استقلال نهادها، سازمانها و نظامهای ارتباطی موجود در محل زندگی مردم است. و از سوئی دیگر آن که شبکه جهانی، مرزهای زمان و مکان را نابود می سازد و فرد و جامعه پایگاه خود را از دست می دهند . از این روی، جامعه های مدنی در کشورهای غربی و دولتهای ملی همه کوشش خود را بکار می گیرند تا خللی به هویتشان وارد نیاید. بیهوده نیست که برخی عصر جهانی شدن عصر خیزش دوباره ملی گرایان می دانند(۱۳). نمونه‌های واکنش علیه جهان‌روائی را می‌توان در سطحی کوچکتر، در داخل برخی از کشورها دید. آنجا که دولت به‌زور و قهر، ایدئولوژی و یا مذهب خاصی را به صورتی بنیادی به همه گروه‌های یک کشور تحمیل می‌کند؛ هویت و مقاومت در میان گروههای ناهمانند (اعم از قومی و مذهبی) پرورش می‌یابد. افراد این گروهها نهایت کوشش را به عمل می‌آورند که تا آنجا که مقدور باشد از نهادهای دولتی بگسلند و پیشینه تاریخی همزیستی خود را با دیگران هرقدر هم که طولانی باشد مورد انکار و تردید قرار دهند. به این ترتیب برای خود هویت جداگانه می‌سازند. این واکنش گروه‌های نا همانند در برابر دولت، خودکامه‌ای که تنها برای منافع خود به یکسان سازی می پردازد، کاملا طبیعی بنظر می‌رسد.
نخبگانِ چنین جامعه‌هائی وظیفه دارند که هویت و مقاومت جامعه در برابر قدرت حاکم را به صورت ملی و همگانی در آورند نه آنکه آن را در قالب محلی و قومی نگاه دارند؛ زیرا در این صورت همه رشته‌های عاطفی میان مردم خواهد گسست. باید توجه داشت که جهانی سازی، وابستگی متقابل دولت ها را تشدید کرده و همه معانی حاکمیت ملی را خدشه دار ساخته است(۱۴). دیده و اکنون نیز می‌بینیم که چگونه پس از فروپاشی امپراتوریها، خلق‌ها علیه یکدیگر بپا می‌خیزیند. جهانی‌سازی با تضعیف حاکمیت‌های ملی به سوی یک بالکانیزاسیون همگانی به پیش می‌رود که نمونه‌های تاثر انگیز آن را در دهه اخیر شاهد بوده ایم. ازبه اصطلاح «جامعه بین المللی» نباید انتظار هیچ راه حلی را داشت. تنها توانائی ملت‌ها، خلق‌ها و ایل‌ها- که بر حسب پیش آمد‌های تاریخی در کنار یکدیگرقرار گرفته اند- در پذیرفتن دو سویه یکدیگر و تجمع آنهاست که می‌تواند به مقابله با خطرات جهان روائی بر خیزد(۱۵).
شاید نیازی به گفتن نباشد که ملی‌گرائی بیگانه ستیز، بویژه در سطح محلی و قومی، گمراهی غرور آمیزی را به‌وجود می آورد؛ که در آن، تصور می‌شود که هر قوم و ملتی قادر به هر کاری هست و به تنهائی می تواند در سطح جهانی نقشی ایفا کند. در حالی که امروزه با توجه به ظهور قدرت فرا جهانی و این که دولتها محکوم به اتحاد با یکدیگر هستند؛ در داخل یک کشور "خاطر به‌دست تفرقه دادن نه زیرکی‌است". نمونه‌هائی فراوانی از ملی‌گرائی بیگانه ستیز را می‌توان در کشورهای مختلف و نیزدر همسایگان ما ملاحظه کرد. مانند ادعای عراقیت برای مردم ساکن عراق و ادعای سوریت برای مردم سوریه که هر دو به قیمت سرکوبی مردم کرد انجامید. فالانژهای لبنان نیز می‌خواستند به دنبال فرضیه ملی‌گرائی مذهبی، مسیحیت را برای عرب‌های مسیحی علم کنند که نتیجه آن ایجاد گتوهای متعدد برای مسیحیان در شرق بیروت شد. آخرین نمونه ناسیونالیسم بیگانه ستیز ادعای عاجیت برای مردم ساحل عاج در آفریقا که دارد (در ژانویه ۲۰۰۳ میلادی) به جنگ داخلی منتهی شده است.

پ- رؤیای فدرالیسم

فدرالیسمی را که امروزه به‌ویژه در محافل چپ ایران- بیشتر از سوی برخی از نخبگان قومی- عنوان می‌شود؛ توهمی شاعرانه بدون توجه به تاریخ و سنتهای ما و بدون مطالعه در تاریخ، سرنوشت مشترک و الزامهای فدرالیسم است. در آغاز فدرالیسم برای تاسیس دولت ملی در مورد جوامعی بود که به دلیل‌های گوناگون توانائی تشکیل دولتی متمرکز را نداشتند و از سوی دیگر می‌خواستند با اتحاد میان خود در برابر دشمن مشترک ایستادگی کنند. همه جوامعی که در جستجوی تعادلی شایسته میان وحدت ملی و چندگانگی خواستاری ( قومی، مذهبی، زبانی و عیره) بودند؛ فدرالیسم را به عنوان یک نظریه سیاسی پذیرفتند اما توفیق رفیق اکثر آنان نبود. در کشورهائی هم که فدرالیسم به موفقیت نسبی دست یافت هنوز انبوهی از مشکلات همزیستی برجاست :
- اتحاد شوروی، کشوری فدرال بود که امروزه به چهارده جمهوری مستقل تقسیم شده است؛
- یوگسلاوی فدرال، امروزه به صورت صرب، اسلوونی، بوسنی، کروآت، مقدونیه و کوزوو در آمده است؛
- در کانادای فدرال ، مردم کبک فرانسه زبان و مردم استانهای غربی به دنبال استقلال خود هستند؛
- مبارزانِ آسامی، پنجابی و کشمیری در هندِ فدرال برای استقلال مبارزه می کنند؛
- در مکزیک، فدرالیسم قادر به جلوگیری از ورشکستگی اقتصادی و حل جنبش چیاپاس نیست که این خود نشان دهنده حل نشدن مساله همزیستی است؛
- در نیجریه و کامرون نیز جنبش های حدائی خواهانه ادامه دارد؛.
- در استرالیا، کهن بومیان تقاضای حفظ حقوق و ویژگی های خود را دارند تا آنجا که سازمان ملل حقوق آنها را به رسمیت شناخته است؛
- در ایالات متحده آمریکا، فدرالیسم با همه قانون‌گذاریهای نوین هنوز مشکل فقر روز افزون سیاه‌پوستان را حل نکرده است؛
- در امارات عربی متحده فدرال نه از انتخابات اثری هست و نه از احزاب سیاسی و این خود نمونه جالبی برای ملت سازی و تقلید از بیگانگان است ؛
- در آلمانِ فدرال دولت هنوز نتوانسته است حقوق فرهنگی اسلاوهای ساکن آلمان (سوراب‌ها) را به گونه کامل تامین نماید؛(۱۶)
- در مالزی با تغییرات فراوانی که این فدراسیون به خود دیده‌است و با جدا شدن سنگاپور از آن، هنوز فدرالیسم قادر به حل مشکل همزیستی میان مالزی‌ها ، ماله‌ها و چینی‌ها نشده است . برنامه‌های اقتصادی تبعیض‌های فراوانی میان مناطق و مردم ساکن این کشور پدید آورده است و هم اکنون نیز جنبش های جدائی خواهان در آن فعال هستند؛
- پاکستان را که از سال ۱۹۷۳ روش فدرالی برگزیده است، با توجه به مشابهت‌هائی که، از لحاظ تجمع ایل‌ها، کوچ‌نشینی و تفاوت توسعه مناطق، با ایران دارد به عنوان نمونه آخرین ذکر می کنم:
قانون اساسی این کشور در موارد بسیار به مانند قانون اساسی هند، بویژه در مورد تقسیم اختیارات میان مرکز و استانها است. چهار ایالت بلوچستان، ایالت سرحدی شمال غربی ، پنجاب و سند تفاوتهای فراوانی دارند. ۶۰% مردم کشور در ایالت توسعه یافته پنجاب سکونت دارند؛ در حالی که بلوچستان با داشتن وسعتی به اندازه نصف مساحت کشور، تنها ۵ % مردم پاکستان را در خود جای داده و بهره اندکی از پیشرفتهای صنعتی و مدنی برده‌است. در نتیجه، رقابت میان پنجاب و دیگر ایالتها به تنش‌های دیگری که در این کشور وجود دارد اضافه می‌شود: تنش میان اهالی سند، موضوع مهاجران (پناهندگانی که از هند به پاکستان آمده اند) که به تمام صنایع پاکستان و خدمات عمومی کلان‌شهری مانند کراچی تسلط دارند؛ این در حالی است که طبقه کارگر مرکب از پشتو و بلوچ‌هاست، در بلوچستان تنش میان پشتو و بلوچ ادامه داشته و سر انجام آن که ایالت سرحدی شمال غربی‌، از لحاظ اقتصادی وضع بهتری از بلوچستان دارد. در این ایالت قانون و نهادی به نام دفتر فدرالی مدیریت ایلات برای ایل‌هائی که در آن منطقه زندگی می‌کنند وجود دارد که به علت عدم حاکمیت قانون فدرال، از خود مختاری وسیعی برخوردارند و اغلب به سرکشی و طغیان می‌پردازند. این روش بوسیله انگلیسی‌ها بوجود آمده بود تا از مزاحمت ایل‌ها جلوگیری شود. موضوع تقسیم منابع آب که آنهم به‌وسیله انگلیسی‌ها ایجاد شده است یکی دیگر از موارد تنش دائمی میان ایالت‌هاست. افزون بر آنچه ذکر شد به هنگامی که حزب حاکم در حکومت فدرال با احزاب حاکم در ایالت‌ها تفاوت دارد تنش‌ها و سرکشی‌ها به‌ویژه در ایالت پنجاب بالا می‌گیرد.
بدیهی است بر سر آن نیستم که تمام نا رسائی‌ها را، که علل گوناگون اقتصادی و اجتماعی دارند، به حساب فدرا لیسم بگذارم. اما نظریه فدرالیسم که در آغاز برای آشتی دادن یگانگی دولت با ناهمگونی گروه‌های داخل یک جامعه بود، امروزه گاه سبب عمده تنش و کشمکش است.
اشتباه عمده مبلغان چپگرای فدرالیسم این است که خیال می‌کنند هر جنبش جدائی‌خواهانه و یا خود‌مختاری‌طلبی الزاماً چپ است و قابل احترام؛ که نمونه کاملی از ایستائی طرز تفکر و یادگار آموزش‌های حزب توده است. در حالی که در ایتالیا ( با گزینش روش خودمدیری و منطقه‌مداری) و در بلژیک فدرال شده، نه تنها اتحادیه شمال در ایتالیا و جنبش فلاماندها در بلژیک چپ نیستند بل تمایلات افراطی راست در آنها بسیار قوی است.
آن گروه از نجبگان قومی که ایدئولوژی محلی‌گرائی را مقدم بر بشر تلقی می‌کنند - (انتخابِ رفتاری اعتقادی به جای رفتاری مسئولانه)- از خطرهای چنین تقدمی، بویژه در جامعه ما، غافلند. زیرا نه تنها بهانه به‌دست حاکمان می‌دهد تا خشونت بیشتری را بکار گیرند و از هر گونه روا داری بپرهیزند، بلکه افراد گروه قومی را نیز تنها در چهار چوب طبقاتی و یا بهتر بگوئیم در محدوده اجتماع قومی، محلی و یا زبانی جای داده و قفل دیگری بر "زندان سکندر" می‌افزایند. این ایدئولوژی تمایز طلبانه، فرد گرائی را در ذهن و روح حاکم کرده و راه را به روی دشمنی‌های فرضی و پیش داوری‌های غرضی می‌گشاید؛ به گونه‌ای که جائی برای بشردوستی باقی نمی‌ماند و افراد گروه قومی بی هیچ دلیلی گروه قومی دیگر و اعضای آن را دشمن خود تصور می‌کنند. بدیهی است منظور از بشر دوستی آن نیست که چون همه را اعضای خانواده بشری می‌دانیم؛ تفاوتها و گوناگونی آنان را انکار کنیم. اما لزومی ندارد که فرد را در یک گتوی ویژه محبوس نمائیم؛ بل، باید از او خواست که هویت فرهنگی خود را با زندگی شخصی اش در آمیزد و در همان حال فعالانه در امور عمومی مداخله کند.
نهایتِ محلی‌گرائی، بی‌اعتنائی به همانندی‌ها، اشتراک منافع و سرنوشت مشترک است. پافشاری برخی از نخبگان محلی‌گرا به تفاوتهای اغراق آمیز و یا به‌کلی ساختگی، بی‌تردید زاینده بیزاری است. اگر هم در آغاز، داعیه داران آن انکار ورزند سرانجامی جز جدائی‌خواهی و گرفتاری‌ها و پریشانی‌ها نخواهد بود که - برابر آنچه در جاهای بسیار شاهدیم - در وهله نخست گریبانگیر جامعه‌ای می‌شود که آنگونه گزافها را به نام او عرضه می‌دارند.
بدیهی است که قوانین و نهادهای مردمی و دموکراتیک باید مشارکت فرد را تضمین کنند؛ و در همان حال نجبگان قومی نیز وظیفه دارند که قابلیت شخصی افراد را برای رسیدن به هدف مشارکت آماده کرده و آن را متعالی سازند. آنچه را که باید مورد نفی و طرد قرارداد؛ تفکر سلطه است و آنچه را که باید ایجاد کرد حاکمیت مردم از راه انتخابات آزاد و کنترل قدرت است. دموکراسی عبارتست از واداشتن همگان به احترام هر چه بیشتر گوناگونی‌ها با رعایت قوانینی که آزادانه تهیه و تصویب شده باشد.
تجربه جوامع دموکرات و آزاد نشان می‌دهد که تحقق آزادی و تضمین آن، جامعه را به انشقاق و تشکیل خرده اجتماع نمی‌کشاند، بل راهی به دیار همزیستی و همیاری می‌گشاید و بنا به گفته ادگار مورن جامعه شناس فرانسوی، یگانگی چندگونه بوجود می‌آورد . بر عکس در جوامعی که دگراندیشی جرم تلقی شود راه تبادل فکری و بهزیستی اجتماعی مسدود می‌گردد و حاکمان با سرکوبگری در پی یگانگی یک پارچه‌ای هستند که گروه‌ها و تیره‌ها آن را بر نمی‌تابند .
در برابر بحران کنونی که گریبان حاکمیت انحصاری و فراگیرِ ملت‌های جهان را گرفته است، باید روابط دیگری در داخل کشور میان مقامها و نواحی مختلف ایجاد کرد. نویسنده ناگزیر از تکرار و تاکید است که: در نظم نوین جهانی مورد نظر قدرت‌های بزرگ، به غیر از حق مداخله‌ای که برای خود قائل‌اند، روش فدرالیسم را برای تمام کشورهای خاور نزدیک و نیز کشور ما به بهانه حل مسئله اقلیت ها پیشنهاد می کنند(۱۷).
نه تنها برای مقابله با این گونه طرحهای مداخله‌جویانه، نه تنها برای حفظ هویت غنی‌تری که تعلق به ملت ایران دارد، نه تنها برای پاسخگوئی به اغراقهای محلی‌گرایان، بلکه برای بهروزی و تفاهم ملی باید به چاره اندیشی های گوناگونی دست یازید و نویسنده پیشنهاد خود را بدین گونه خلاصه می کند که:
با واگذاری قدرت تصمیم‌گیری و اجرا به منطقه‌ها، شهرستانها و دهستان‌ها ، روشه‌ائی که راه های کلی آن به وضوح در قانون اساسی پیشین- بی قصد دفاع از کل آن- و قانون انجمن‌های ایالتی و ولایتی وجود دارد، می‌توان به نوعی از خود مدیری رسید که سر آغازی است برای دمکراسی مشارکتی و واگذاری کار مردم به مردم.

* این مقاله برای سایت جمهوری‌خواهی ارسال شده‌است.

ــــــــ
(۱)- مولوی
(۲)- برای شناخت "اقلیت سازی" در منطقه خاورمیانه و بالکان، بنگرید به Corm Georges, L'Europe et

l'Orient, de la balkanisation à la libanisation. Histoire d'une modernité inaccomplie, La découverte/ Poche, Paris ۲۰۰۲ ,صص ۹۳ - ۹۲

(۳)- نک، "نگرشی بر سرکوب اقلیت‌ها ..." ، پایگاه گویا در اینترنت، هفتم ژوئن ۲۰۰۳. مقاله برای "هموطنان و همقبیله‌ای‌های گرامی" نوشته شده‌است. می‌توان چنین تصور کرد که هموطنانی هستند که همقبیله‌ای نیستند و هم‌قبیله‌ای‌های وجود دارند که هموطن نیستند!!.
۴- Karl Polanyi, La grande transformation, Gallimard, paris, ۱۹۸۳, p. ۲۱۰, ۳
۵- Danille Juteau-Lee, « La sociologie des frontières ethniques en devenir », in Frontières ethniques en devenir, Ottawa, les éditions de l'Université d'Ottawa, ۱۹۷۹, pp.
۳- ۱۸
۶ - آیزیا برلین، در جستجوی آزادی، مصاحبه های رامین جهانبگلو، ترجمه خجسته کیا، نشر گفتار، تهران، ۱۳۷۱، صص ۱۲۵-۱۲۲-۱۱۳ -۱۱۲
۷ - درباره نقش افسانه ها در همبستگی ملی، بنگرید :
Gabriel Galice, Du peuple Nation, Mario Mella Edition, Lyon, ۲۰۰۲

۸ - از همین نویسنده ،
Une République éphémère au Kurdistan, L'Harmattan, Paris ۲۰۰۲, p. ۲۸۵

۹- George Burdeau, L'état, Seuil-Points, Paris, ۱۹۷۰, p. ۳۵
۱۰- Julien Benda, La trahison des clercs, J.J. Pauvert (rééd.), Paris ۱۹۶۵, p. ۲۹

۱۱ - مصطفی رحیمی، تراژدی قدرت در شاهنامه، انتشارات نیلوفر، تهران، ۱۳۶۹ ، ص ۱۲۹
۱۲- J. Julliard,in Le Monde des débats, Janvier ۲۰۰۱, Paris
۱۳ - برای اطلاع بیشتر نک : مانوئل کاستلز، عصر اطلاعات : اقتصاد، جامعه و فرهنگ، ح ۲ ، قدرت و هویت، ترجمه حسن چاووشیان، تهران، طرح نو، ۱۳۸۰
۱۴- B.Badie, Les États sans souveraineté, Fayard, Paris ۱۹۹۹
۱۵- A. Fountain, « Jusqu'à la dernière minute, la violence » Le Monde ۱۵/۱۲/۹۹
۱۶- Denis de Rougemont (SD), Dictionnaire international du Fédéralisme, Bruylant, Bruxelles, ۱۹۹۴, pp ۴۲۰- ۴۲۲, ۳۹۱ - ۳۹۳

۱۷ - از همین نویسنده، نقدی بر فدرالیسم، تهران، شیرازه، ۱۳۷۷ ص



برچسب‌ها: ، ،
ایمیل نسخه آماده چاپ اشتراک در فیسبوک اشتراک در توئیتر اشتراک در گوگل‌پلاس اشتراک در فرندفید

پیام‌ها

ارتباط با شبکه‌های اجتماعی