صفحه اصلی

ایمیل به سایت

درباره ما

فید مقالات

فید پیام‌ها




قبت نام در سبزنامه

جمهوری‌خواهی

خیزش راست سنتی: قدم اول یا نفس آخر؟


سه شنبه ۱۳ مهر ۸۹ - ۰ نظر ایمیل نسخه آماده چاپ اشتراک در فیسبوک اشتراک در توئیتر اشتراک در گوگل‌پلاس اشتراک در فرندفید


برنا مشیری
اظهارات علی مطهری در روز چهارشنبه ۱۷ شهریور را در مجلس می‌توان اولین تلاش جدی نیروهای راست سنتی دانست در توصیف وضعیت اسفناکی که این جناح با روی کار آمدن دولت دهم در آن گرفتار شده‌است. آیا این انتقاد ازخود قدم اولی خواهد بود در راه تبیین سیاستی برای بازیابی اعتبار گذشته‌ یا، نفس آخر نیرویی سیاسی‌ که تمامی سابقه خود را در قماری که با انتخاب محمود احمدی‌نژاد به عنوان نماینده‌اش کرد خواهد باخت؟


مقالات مربوط

مقالات تازه

پاسخ آقای عباس عبدی

عباس عبدی

کالبدشکافی یک "برداشت"

عباس رضاییان

جنبش ملی شدن صنعت نفت چه دستاوردی داشت؟

کورش زعیم


مدتهاست که راست سنتی از رفتار دولت دهم به ستوه آمده‌است. حق هم دارد: روزی نیست که یکی از وزرا، معاونان یا مشاوران احمدی‌نژاد یا یکی از وکیل‌الدوله‌ها، به رئیس مجلس، به کمیسیون‌های تحقیق، به دیوان محاسبات و حتی به قوه قضائیه مستقیماً یا غیر مستقیم اهانتی نکند. طی یک‌سال و اندی که از روی کار آمدن دولت دهم گذشته، مؤتلفه و سایر جناح‌های راست سنتی به این استدلال دل‌خوش کرده‌اند که بگویند برای جلوگیری از قدرت‌گیری مجدد گروه‌هایی که طی چهار دولت متوالی زمام امور کشور را از سال‌های پایانی جنگ در اختیار داشتند، راهی جز پشتیبانی فعال از احمدی‌نژاد نداشته‌اند. همین توضیح یا توجیه، بهانه‌ راست سنتی بود برای آنکه به اکثریت قریب به اتفاق کابینه پیشنهادی رئیس دولت رأی اعتماد دهد، بی‌اعتنایی‌های اهانت‌آمیز رئیس دولت را به نیروهایی که متحداً باعث روی کار آمدنش شدند تحمل و در مقابل زیاده‌خواهی‌های دولت در لایحه هدفمند شدن یارانه‌ها سر خم کند، شاهد عدم ابلاغ قوانین باشد و قدمی از ابراز نارضایی فراتر نگذارد. با اینهمه چند ماهی است که صدای اعتراض‌های اصولگرایان بیشتر و بیشتر به گوش می‌رسد.
آیا این اعتراضات را می‌توان جدی گرفت؟ آیا باید آنها را فقط به حساب موضع‌گیری‌های مشایی در مورد اسلام گذاشت یا می‌توان امیدوار بود که اصولگرایان بالاخره به اشتباه مهلکی که با پشتیبانی مجدد از احمدی‌نژاد کرده‌اند پی برده‌ باشند؟ آیا اینکه رئیس دولت علناً بگوید که مجلس را در رأس امور نمی‌داند بالاخره راست سنتی را به صرافت خواهد انداخت که در مقابل او بایستد؟ یا اینبار هم علی لاریجانی پس از یکی دو هفته تمارض به صندلی‌اش در مجلس باز خواهد گشت تا بگوید که هر چه باشد نقاط مثبت دولت دهم بر نقاط ضعفش می‌چربد؟
در عمل به نظر می‌رسد اظهارات رحیم مشایی در مورد "مکتب ایران" نقطه عطفی در رویکرد چهره‌های شناخته شده اصولگرایان با دولت دهم بود. زیرا علیرغم تمامی عملکردهای اشتباه و حساب پس ندادن‌ها و گردن‌گشی‌ها، تا همین چند ماه پیش اغلب اصولگرایان شناخته شده در مصاحبه‌های‌شان اعلام می‌کردند که اشتباهات و کاستی‌های دولت قابل تصحیح است. آنان هیچ ایرادی ماهوی به دولت دهم نداشتند و "فتنه‌گران" را متهم به سیاه‌نمایی کارنامه دولت می‌کردند. نهایت اعتراف راست سنتی در مورد احمدی‌نژاد آن بود که بگوید او نه کاندید ایده‌آل اصولگرایان که بهترین گزینه موجود بود. اکنون همین کاندیدی که گویی از سر ناچاری به او رای داده‌اند را یکی از شناخته شده‌ترین چهره‌های راست سنتی، یعنی سید مرتضی نبوی متهم به دنبال کردن سیاستِ اسلام منهای روحانیت می‌کند.
درست که اظهارات رحیم‌مشایی در مورد اسلام فرصت مناسبی به اصولگرایان داد تا انتقاد‌های‌شان از دولت دهم را با رنگ و لعابی اسلامی‌تر و در نتیجه با غیظی بیشتر از همیشه مطرح کنند، اما می‌توان حدس زد که اگر این مجموعه نتواند به مشکل اساسی‌ای که در طول این مدت برای مقابله جدی با احمدی‌نژاد داشت فائق آید، اینبار نیز از قهر و آشتی‌های معمول قدمی فراتر بر ندارد. این مشکل چیزی نیست مگر واهمه از اصلاح‌طلبانی که امروز در ردای جنبش سبز خود را بازسازی و نوسازی کرده‌اند. به این معنا، پرسش اصلی آن است که پس از تحمل تمامی این مصیبت‌ها آیا راست سنتی خواهد توانست بر واهمه خود فائق آید و در مقابل یکه‌تازی دولت بایستد یا نه؟
برای یافتن پاسخی به این پرسش اولا لازم است که این واهمه را جدی بگیریم و سپس برای درک عمق آن نگاهی هر چند گذرا به کارنامه فعالیت راست سنتی در صحنه سیاسی کشور از همان آغاز انقلاب بیندازیم.

در انتخابات مجلس پنجم بود که راست سنتی برای اولین بار در طول حیاتش در جمهوری اسلامی بالاخره تصمیم گرفت رأساً وارد صحنه شده و سیاست مستقلی را به پیش ببرد. این جناح که به علت تفوق بی‌چون‌و‌چرای جناح چپ در سال‌های اولیه انقلاب و سپس جنگ پشت هاشمی پنهان شده بود و در قبال سیاست‌های چپ اسلامی به اتخاذ رفتاری کژدار و مریز اکتفا می‌کرد، با شکست چپ در چهارمین انتخابات مجلس نفس راحتی کشید. اما هنوز گویا از ذهنیت تدافعی به در نیامده بود و همچنان زیر چتر جناح میانه به سرکردگی هاشمی حضور سیاسی خود را رقم می‌زد. چهار سالی که انتخابات مجلس چهارم را از پنجمین انتخابات مجلس جدا می‌کرد، سال‌های سرنوشت‌سازی برای راست سنتی بود. این نیرو که اکنون به خیال خود از وجود رقیبی به نام جناح چپ در صحنه سیاسی کشور آسوده شده‌بود مصمم گشت برای اولین بار به مصاف هاشمی برود. نتیجه این رویارویی از سویی پدید آمدن اولین تشکلات همسو با راست سنتی به سرکردگی ناطق نوری بود و از سوی دیگر اقدام طرفداران هاشمی به ایجاد یک تشکل سیاسی که با نام "کارگزاران سازندگی" وارد صحنه سیاسی کشور شد.
هر چند از نتایج انتخابات مجلس پنجم که در افواه عمومی شهرت یافت که در آن فائزه هاشمی توانسته بود اکثریت آراء مردم تهران را به دست آورد نیز می‌شد فهمید که راست سنتی توان بسیج چندانی ندارد، اما این انتخابات در مجموع بی‌رمق‌تر از آن بود که به این جناح، محدود بودن پایگاه اجتماعی‌اش را اثبات کند. پیروزی بی‌چون‌وچرای خاتمی در هفتمین دوره انتخابات ریاست جمهوری بود که راست سنتی را به میزان واقعی نفوذ اجتماعی‌اش آگاه ساخت. شکست سال ۷۶ اما فقط به معنی شکست از جناح چپ که راست سنتی طی یک دهه به آن عادت کرده‌بود به شمار نمی‌آمد بلکه شکستی بود که این نیرو را بدون هیچ پشتیبانی در صحنه سیاسی کشور رها می‌کرد، زیرا دیگر امکان بازگشت به سیاست اتحاد با هاشمی نیز برایش موجود نبود. این آن واهمه‌ای است که به نظر می‌رسد هنوز خاطره‌اش از ذهن راست سنتی پاک نشده‌است.
امروز مسلم شده‌است که اگر اصلاح‌طلبان سیاست مناسب‌تری را در قبال کارگزاران اتخاذ کرده بودند، راست سنتی به همان جایی باز می‌گشت که پایگاه اجتماعی‌اش به وی اجازه می‌داد، یعنی نیرویی تآثیرگذار اما نسبتاً حاشیه‌ای در صحنه سیاست کشور؛ نیرویی در مقام سخنگوی سنتی‌ترین اقشار اجتماعی، اما بیشتر در مقام یک گروه فشار تا در جایگاه یک حزب سیاسی؛ نیرویی که برای به دست آوردن اقتدار اجتماعی تلاش می‌کند، اما نه لزوماً برای به دست گرفتن دولت.
آگاهی از ناتوانی در بسیج مردمی - که انتخابات ۷۶ نشان داد همچنان ملک طلق چپ اسلامی در کشور است- کابوس دهه شصت را برای راست سنتی زنده کرد، کابوسی که برای گریز از ٱن این نیرو دیگر حتی نمی‌توانست به سیاست اتحاد با نیروهای میانه -که اینک در مقام سخنگوی صاحبان جدید سرمایه و شیوه زندگی متناسب با ٱن ایفای نقش می‌کردند- باز گردد. همین واهمه بود که راست سنتی را به اتخاذ سیاستی کشاند که محمد قوچانی به درستی آن را "بلند شدن راست از دنده چپ" نامید. به عبارت دقیق‌تر، به اتخاذ سیاستی که هدف آن به دست آوردن پایگاهی اجتماعی بود گسترده‌تر، توده‌ای‌تر و قدرتمندتر از پایگاه اجتماعی معمول راست سنتی. این پایگاه اجتماعی را از سویی برزمین‌ماندگانِ سیاست‌های بازسازی دولت هاشمی در اختیار راست سنتی گذاشتند و از سوی دیگر برکنار ماندگان از برنامه خصوصی‌سازی.
برای خروج از وضعیتی که می‌رفت تا راست سنتی را به نیرویی کاملاً حاشیه‌ای در صحنه سیاسی کشور تبدیل کند، این جناح مصمم به اتخاذ گفتاری شد که در دهه اول انقلاب از آنِ جناح چپ بود. گفتاری که به مردم وعده آوردن پول نفت را بر سر سفره‌شان می‌داد و همزمان به سرداران سپاه وعده بازیابی مقام و منزلتی را که در سال‌های جنگ داشتند. با این تفاوت که اینک مقام و منزلت نه به واسطه رشادت و ایثار در جبهه‌های جنگ که به میانجی پول و مقام و عضویت در هیئت مدیره این شرکت یا آن کارخانه خصوصی‌شده به دست می‌آمد.
سیاست جدید چهره‌های جدیدی می‌طلبید. چهره‌هایی که باید از سویی به سپاهیان این اطمینان را می‌دادند که حافظ منافع آنان خواهند بود و از سوی دیگربه توده‌های فقیرتر شده توسط سیاست‌های تعدیل می‌قبولاندند که چهره‌های جدید افرادی هستند از جنس خودشان. این ویژگی را نه آن گروه از سردارانی داشتند که در سایه هاشمی به مقام‌های عالیرتبه در نظام رسیده بودند و نه آن دیگر سردارانی همچون قالیباف که با گفتاری شِبه تکنوکراتیک بیشتر به طبقات مرفه جامعه چشم داشتند تا اقشار آسیب‌دیده. و نه به نحو اکید چهره‌هایی مانند خود ناطق یا اعضای مؤتلفه که از چشم مردم با بازار و پول و سرمایه -گیریم از نوع سنتی‌اش شناسایی می‌شدند. برکشیدن احمدی‌نژاد در مقام یک چهره سیاسی حاصل یک چنین نیازی بود. نیازی برآمده از ناکامی پی‌در‌پی راست سنتی در گسترش و حتی حفظ پایگاه اجتماعی‌اش در جامعه‌ای در حال تغییر سریع و همه جانبه.
برای مدت کوتاهی به نظر رسید که گزینش احمدی‌نژاد برای نمایندگی کردن جناح راست، گزینشی درست بوده‌است. گزینشی که با اندکی تقلب در انتخابات نهم ریاست جمهوری به بار نشست و با کمک بی‌دریغ شورای نگهبان در هشتمین انتخابات مجلس به تفوق کامل جناح راست که اکنون با نام اصول‌گرایی در صحنه سیاسی کشورعرض اندام می‌کرد انجامید. اما سرخوشی یک پیروزی تمام عیار فقط برای مدت کوتاهی توانست بر واقعیتی به مراتب دردناک‌تر از شکست سال ۷۶ سرپوش بگذارد: این که احمدی‌نژاد و یارانش در واقع، هم رقیبی هستند بس بی‌پرواتر از رقیب تاریخی‌ جناح راست یعنی جناح چپ، و هم رفیقی بس متزلزل‌تر از متحد تاریخی جناح راست، یعنی جناح میانه.
از این پس تاریخچه جناح راست در کشور چیزی نیست مگر تسلسل چشم‌پوشی‌ در مقابل زیاده‌خواهی‌ها و تکروی‌ها و عملکردهای غیرقانونی گروهی که به درستی تشخیص داده است که جناح راست، بازگشت پیروزمندانه‌اش به صحنه سیاست کشور را مدیون اوست. چشم‌پوشی بر سوء‌استفاده مالی در شهرداری، چشم‌پوشی بر تشکیل "رایحه خوش خدمت"، چشم‌پوشی بر بیرون کردن یک به یک چهره‌های شناخته شده راست از کابینه و دیگر چشم‌پوشی‌هایی که فهرست بخشی از آنها را در آغاز مقاله یادآور شدیم.
اینک حدود هشت سال از روزی که جناح راست از ترس حذف شدن از فضای سیاسی کشور با گروهی که به هیچ عنوان در قد و قامت وی نبود و کمترین ریشه‌ای در تاریخ سیاسی معاصر ایران نداشت معامله‌ای به ظاهر سیاسی انجام داده‌است می‌گذرد. هیچ ناظر بی‌طرفی نمی‌تواند تلاش‌های جناح راست را در این سال‌ها برای ایفای نقشی که قرار بود در این اتحاد جدید ایفا کند نادیده بگیرد. از منظر شناسایی کردن نقاط ضعف عملکرد دولت، مجلس اصولگرای هشتم همپا و همردیف مجلس هفتم است. اما در عمل نتیجه این همه تلاش در حد صفر بوده‌است. پرسش این است که چرا این همه تلاش نتیجه‌ای جز این نداشته‌است که دولت هربار در یکه تازی‌اش جری‌تر شود؟ آیا باید به توضیح باهنر مبنی بر اینکه اگر توصیه‌های رهبری نبود ما نیمی از وزرای پیشنهادی دولت دهم را رد می‌کردیم اکتفا کرد؟ مسلماً این توضیح، توجیهی بیش نیست. جناح راست بارها و به صورت آشکار به توصیه‌ها و رهنمودهای مستقیم بنیانگذار جمهوری اسلامی بی‌اعتنایی نشان داد، آنهم در سال‌های پر تنش جنگ. چه کسی از این جناح می‌پذیرد که امروز به صرف توصیه‌ جانشین ایشان در مقابل احمدی‌نژاد و یارانش سر خم کرده باشد؟
چه اتفاقی برای جناح راستی که در سخت‌ترین شرایط سرکوب از توان عرض اندام سیاسی برخوردار بود افتاده که امروز اینچنین حقیر و درمانده شده‌است؟ این جناح چه چیزی را در معامله سیاسی با احمدی‌نژاد از کف داده که امروز نمی‌تواند حتی در مقابل اهانت وی به مجلس شورای اسلامی عکس‌العملی شایسته نشان دهد؟
برنامه جناح راست آن بود که اقتدار و شناخته‌شدگی‌اش را در قبال به‌دست آوردن پایه اجتماعی گسترده‌تر و قدرتمندتری در خدمت جریانی نوظهور و ناشناخته قرار ‌دهد. تجربه این هشت سال نشان داد که ثمن این معامله چیزی بوده‌است بسیار بیش از بهای یک بده‌بستان ساده سیاسی. به نظر می‌رسد که در این معامله، جناح راست نه فقط شناخته‌شدگی و اقتدار که اعتبار و هویتش، یعنی روحش را دستمایه بازگشت به قدرت و انتفاع از لذت‌های آن قرار داده‌است و به همین دلیل نیز هر روز بیش از روز پیش از تبیین سیاستی که بتواند در مقابل این نیروی نوپا ایستادگی کند ناتوان‌تر می‌شود.
در تمامی دوران حیاتش جناح راست سیاستش را بر پایه‌ارزش‌هایش تبیین کرد. ارزش‌هایی برگرفته از قرائتش از اسلام، ارزش‌هایی ناظر بر خانواده و محله و هیئت. ارزش‌هایی در مجموع محافظه‌کارانه که اگر با تجدد و تغییر سریع سرِ آشتی نداشتند، دست‌کم از شیفتگی و خودباختگی در مقابل هر آنچه جدید است مبری بودند. ارزش‌هایی که شاید امروز به مذاق تعداد کثیری از شهروندان کشور خوش نیاید. ارزش‌هایی که بیشتر یادآور خاطرات دورانی ماضی‌‌اند که در آن بازار، نیرویی بود در کنار نیروهای ملی و همپای آنها در مقابل استبداد سلطنت ایستادگی می‌کرد. ارزش‌هایی که شاید برای طیف سنی بیست تا چهل ساله‌ای که امروز بدنه اصلی کنشگران سیاسی کشور را تشکیل می‌دهد و احساس می‌کند جوانی یا کودکی‌اش را در سال‌های دهه شصت از او گرفته‌اند، نه چندان قابل اعتنا هستند و نه عمدتاً قابل قبول. اما واقعیت آن است که همین مجموعه ارزش‌ها هنوز هم برای گروه نه چندان کوچکی در این جامعه معتبر هستند و از آن مهمتر هویت یا همان روح جناح راست را تشکیل می‌دهند.
نه جنبش سبز که با شعار در پیروزی ما کسی شکست نخواهد خورد به صحنه آمده است از جناح چپی که در سال ‌های اول انقلاب، هر آن آماده بود تا هر رقیبی را از صحنه حذف کند ترسناکتر است و نه توصیه‌های رهبری فعلی مؤکدتر از توصیه‌های بنیانگذار جمهوری اسلامی. آنچه جناح راست را فلج کرده‌است همان بی‌هویتی‌ای است که در اتحاد با احمدی‌نژاد به آن دچار شده‌است. بی‌هویتی‌ای که به وی اجازه تبیین سیاستی را که بتواند از بن‌بستی که خودش را در آن گرفتار کرده خارج کند. وگرنه شاید کمتر نیرویی سیاسی در کشور به اندازه جناح راست آگاه باشد که نیروی دست‌آموزی که خود راهی صحنه سیاست کرده‌است تا انهدام کامل کشور پیش خواهد رفت .
هیچ فرد و هیچ نیرویی نخواهد توانست به جای جناح راست سیاستی را که وی به آن نیازمند است برایش تبیین کند. همانطور که جناح چپ پس از شکست در انتخابات چهارم مجلس زمانی را در انزوا گذراند و با سیاست‌‌های جدیدی که ناظر بر جامعه مدنی بودند و مبلغ مدارا و همزیستی بار دیگر فاتحانه به صحنه آمد، جناح راست نیز چاره‌ای جز این ندارد که با حرکت از هویت اصیل خودش و ارائه قرائت جذاب‌تری از ارزش‌هایی که از آن خود او بوده و هستند سیاستی را تبیین کند که بتواند هم خودش و هم کشور را از مهلکه نجات دهد.
اینکه این سیاست چیست یا چه باید باشد روشن نیست. آنچه روشن است این است که جناح راست به عنوان یکی از ستون‌های سیاسی کشور نباید در تبیین این سیاست از گفتار و کلماتی که در شأن نیرویی نوپا، بی‌ریشه و بی‌تاریخ است استفاده کند و باید بیش از پیش به تاریخ و تاریخچه و هویت خود تکیه کند. یعنی از در غلطیدن در گفتاری که موسوی و خاتمی و کروبی را "سران فتنه" می‌خواند بپرهیزد، تعامل خویش را با جناح میانه گسترش دهد و از همه مهمتر با ایستادگی جدی در مقابل دولت دهم، در بازیابی هویت از دست رفته‌اش بکوشد.



برچسب‌ها: ، ،
ایمیل نسخه آماده چاپ اشتراک در فیسبوک اشتراک در توئیتر اشتراک در گوگل‌پلاس اشتراک در فرندفید

پیام‌ها

ارتباط با شبکه‌های اجتماعی