صفحه اصلی

ایمیل به سایت

درباره ما

فید مقالات

فید پیام‌ها




قبت نام در سبزنامه

جمهوری‌خواهی

تغییر منزلت طبقه متوسط نزد نظریه‌پردازان چپ


سه شنبه ۲۹ دی ۸۸ - ۲ نظر ایمیل نسخه آماده چاپ اشتراک در فیسبوک اشتراک در توئیتر اشتراک در گوگل‌پلاس اشتراک در فرندفید


گفت‌و‌گو با مراد ثقفی

خیزش جنبش سبز نیروهای سیاسی چپ در ایران را به دو گروه کاملاً مجزا تقسیم کرد. گروه اول که بر تحلیل طبقاتی جنبش اصرار ورزیدند و به علت ضعف حضور طبقة کارگر در این حرکت، آن را تحقیر و گاه نیز تخطئه کردند. و گروه دوم که با آگاهی از تعدد و تکثر فاعل‌(های) تاریخ و اهمیت این جنبش در احیای امر سیاسی در کشور به پشتیبانی جدی از آن و مشارکت در آن پرداختند. در این مصاحبه که در تاریخ ۲۶ دی ۸۸ در ضمیمة روزنامة اعتماد منتشر شد، مراد ثقفی به سیر تجاربی اشاره می‌کند که باعث شد نیروهای سیاسی چپ بتوانند در مقام مدافعان آزادی و مبارزات سیاسی دموکراتیک ــ‌ فارغ از حضور یا عدم حضور طبقة کارگر در آن ــ برآیند. از نظر وی این مهم از طریق تغییر منزلت سیاسی طبقة متوسط نزد نظریه‌پردازان چپ ممکن گشت.


مقالات تازه

پاسخ آقای عباس عبدی

عباس عبدی

کالبدشکافی یک "برداشت"

عباس رضاییان

جنبش ملی شدن صنعت نفت چه دستاوردی داشت؟

کورش زعیم


از هیچ، به همه چیز
مصاحبه کننده: ثمینا رستگاری
نگاهی گذرا به نوشته‌های نظریة پردازان چپ امروز در جهان از این واقعیت حکایت می‌کند که "طبقة متوسط" جایگاه مهمی را در گفتار سیاسی آنها به‌منزلة طبقه‌ای که می‌تواند حامل و حامی خواست‌های عدالت‌طلبانه باشد اشغال می‌کند. آیا این ارزیابی درست است؟ و چگونه چپِ سیاسی و نظریه‌پردازانش به این‌جا رسیده‌اند؟

بله به نظرم این ارزیابی درست است. در واقع اگر بخواهیم تغییر منزلت طبقة متوسط را در یک قرن اخیر در دیدگاه چپ در یک جمله خلاصه کنیم می توانیم بگوئیم: "از هیچ، به همه چیز". یعنی امروز کم نیستند نیروهای چپی که به طبقة متوسط به عنوان آن گروه ممتازی می‌نگرند که می‌تواند با به ثمر نشاندن مطالبات و خواسته‌هایش مبنای جامعه‌ای را پی بریزد که آزادانه‌تر و عادلانه‌تر باشند. حال آنکه در یکصد و اندی سال پیش نیروهای سیاسی چپ نه فقط یک چنین مقامی و اقتدری برای این طبقه قائل نبودند بلکه با نگاهی تفرعن‌آمیز و تحقیرآمیز به آن می‌نگریستند. البته هنوز هم هستند نیروهای چپی که اگر حضور طبقة کارگر را آنهم در شکلی فرادست در یک جنبش اجتماعی نبینند یا آن جنبش را به هیچ می‌انگارند یا در صدد تخطئه‌اش بر میآیند. همچنین در میان برخی از چپ‌ها، به ویژه در میان روشنفکران چپ هنوز اِکراه در استفاده از این واژه مشهود است و اینها ترجیح می‌دهند از کلماتی همچون "مردم"، "جامعه"، "توده" و "اکثریت جامعه" استفاده کنند. سازمان‌های سیاسی چپ البته نه به‌دلیل اِکراه بلکه به دلیل تدقیق مخاطب، گاه از اصطلاح طبقة متوسط و گاه از اصطلاح "مزدبگیران" یا "مزد و حقوق‌بگیران" استفاده می‌کنند. اما خوب همانطور که خودتان هم مطرح کردید بحث اصلی بر سر این است که چگونه این تغییر و تحول به‌وجود آمد.
حالا اگر بخواهیم این پرسش شما را دقیق‌تر پاسخ بدهیم باید آن را به دو پرسش تقسیم کنیم. اول اینکه این تغییر از چه زمانی اتفاق افتاد و چه مراحلی را طی کرد؟ دوم اینکه دلیل آن چه بود؟ یعنی مبنایی نظری داشت یا اینکه نتیجة عملکرد نیروهای سیاسی چپ و نظریه‌پردازانش بود بر زمینة واقعی اجتماعی؟

از همان پرسش اول شروع کنیم. آغاز ارتقاء منزلت طبقة متوسط در دیدگاه چپ کی بود و چه مراحلی را طی کرد؟

اگر اجازه بدهید، ترجیح می‌دهم طور دیگری این بحث را باز کنم. یعنی ترجیح می‌دهم اول به پیشزمینة این ماجرا اشاره کنم. یعنی به آن شکافی اشاره کنم که به نظر من باعث شد نیروهای چپ جایی برای طبقة متوسط یا به زبان آن دوران "خرده‌بورژوازی" در تحلیل‌های‌شان و در یارگیری‌های‌شان باز کنند. این شکاف در آغاز هیچ ربطی به بحث طبقة متوسط یا خرده بورژوازی نداشت. شکافی بود که در درون جنبش کارگری به‌وجود آمد. شکافی بود که میانِ کارگرانی افتاد که فعالیت سیاسی را در اولویت قرار می‌دادند با آن بخشی که عملاً نشان می‌دادند که فعالیت صنفی برای‌شان مهم‌تر است. از چگونگی پدید آمدنِ این مسئله در اینجا می‌گذرم. آنچه برای بحث ما به مراتب مهم‌تر است اهمیت وحدتِ این دو نوع فعالیت است در دیدگاه چپ انقلابی در آغاز قرن بیستم میلادی، و در نتیجه درک اینکه چرا پدید آمدن این شکاف، نظریه‌پردازان و فعالان سیاسی را وادار به بازبینی جایگاه طبقات در مبارزات عدال‌خواهانه کشانید.
ببینید، در اندیشة چپ انقلابی و چپِ مارکسیستی انواع مبارزات طبقة کارگر باید از نوعی وحدت وجودی برخوردار باشد. دلیل این امر نیز عمدتاً دوچیز است، یکی همان به اصطلاح "رسالت تاریخیِ" این طبقه است در برداشتنِ نظم بورژوایی، و دوم اهمیت عمل یا به زبان امروز "کنش" است در تبیین و تدقیق این رسالت. همان‌طور که می‌دانید منشاء این رسالت تاریخی در جایگاه مهمی است که این طبقه دارد در چرخة تولید بدون آن‌که مالک ابزار تولید باشد. همین جایگاه است که وی را به نیرویی انقلابی، یعنی همان بردارندة نظم سرمایه‌دارانه تبدیل می‌کند. انقلابی که در آن این طبقه که در گذار از بحران‌های ادواریِ لاجرم ِنظم سرمایه‌دارانه، جز زنجیرهایی که بر پایش بسته است چیزی برای از دست دادن ندارد اما در عوض با منقلب کردن این نظم همه چیز به‌دست خواهد آورد. در یک چنین چشم‌اندازی، گذار از فعالیت صنفی به فعالیت سیاسی و بالعکس -چرخه‌ای که یکبار و یکباره هم اتفاق نمی‌افتد- نوعی تحرک استعلاییِ است که عاقبت نیز طبقة کارگر را به تسخیر قدرت و نجات خود و همزمان بشریت می‌کشاند، یا البته به امحاء تمامی طبقات درگیر این مبارزه.
ارتباط میان این دو نوع مبارزه، ارتباط آگاهی‌بخشی متقابل است به معنای مارکسیستی آن یعنی آگاهی-عمل. هم طبقة کارگر را به وجود و اهمیت خود آگاه می‌کند و هم باعث به‌وجود آمدن آن تشکیلاتی می‌شود که این طبقه از طریق آن در نبرد با بورژوازی نهایتاً پیروز میدان خواهد بود. اوج تعامل میان این دو شیوة مبارزه، اعتصاب عمومی است. یا به عبارت دقیق‌تر اعتصاب عمومی نقطة جوش و وحدت این دو نوع مبارزه است. اعتصاب، که ابزار مبارزة صنفی است، وقتی که عمومی و فراگیر می‌شود ، قدرت طبقة کارگر را برای خود وی آشکار می‌سازد و کل دستگاه بورژوازی را فلج می‌کند. اعتصاب عمومی بناگاه چشم‌انداز جهان دیگری را در برابر طبقة کارگر و باقی جامعه باز می‌کند. اعتصاب عمومی، تزلزل مالکیت، صوری بودن برابری افراد در نظام سرمایه‌داری، اسطورة بی‌طرفی دولت، پوشالی بودن فرهنگ بورژوازی و دیگر چیزهایی از این دست را که به وفور در ادبیات چپِ می‌توان یافت، برملا می‌سازد. به این معنا، هرگونه خللی در این مسئله یعنی در وحدتی که قاعدتاً اشکال متنوع مبارزات کارگری باید داشته باشند، خللی جدی است و نیاز به توضیح و توجیه دارد. اینک در آغاز قرن بیستم عملاً و تقریباً در تمامی کشورهای اروپای غربی، منجمله روسیه به دلایل متفاوت در این چشم‌انداز خلل‌های جدی وارد شده بود. همین خلل‌ها و راه حل‌هایی که هر یک از احزاب چپ برای توضیح آن ارائه کردند و نیز سیاست‌هایی که برای رفع و رجوع آن برگزیدند بود که راه را برای ارتقاء منزلت طبقة متوسط در اندیشه و عملِ نیروهای چپ باز کرد.
در آغاز قرن بیستم، در بسیاری از کشورهای پیشرفتة اروپای غربی، وضعیت کارگران دیگر در همة حوزه‌های تولیدی آن وضع فلاکت‌باری نیست که مثلاً در داستان الیور توییست توصیف می‌شود یا در رمان‌های ویکتور هوگو می‌توان خواند و مارکس هم در فصل اول کتاب سرمایه نمایی از آن را به‌دست می‌دهد. این بخش از جامعه اکنون سابقة یکصد سالة مبارزه برای احقاق حقوق خود را داراست، سندیکاها و احزاب قَدَری دارد که هم به تشکل‌یافتگی آن یاری رسانده‌اند، هم زبان گویای این طبقه هستند و هم به وی چشم‌انداز و امکان وجود نظم‌های دیگری را داده‌اند که وی می‌تواند در آنها از زندگی بهتری برخوردار باشد. همة اینها را دارد اما از آن وحدت مبارزاتی خبری نیست. بخش مهمی از این طبقه ابداً به مبارزة صنفی و سیاسی به چشم دو نوع مبارزه که نهایتاً یک هدف را دنبال می‌کنند نمی‌نگرد. حتی و در موارد بسیاری، سیاسی کردنِ مبارزة صنفی را به ضرر مبارزة صنفی می‌داند و از آن و از احزاب چپی که این انتظار را از وی دارند روی می‌گرداند. تازه این تفاوت‌ها در میان کارگران کارخانجات بزرگ تولیدی بود. در کارگاه‌های کوچک‌تر، برخی حتی از نزدیک‌شدن به فعالیت‌های صنفی نیز گریزان بودند و ترجیح می‌دادند به نوعی با کارفرمای خود به مصالحه‌هایی برسند و اغلب نیز پذیرش شرایط سخت کاری را به بیکار شدن ترجیح می‌دادند.

یعنی طبقة کارگر یا حداقل بخشی از آن به دنبال نجات خود است، اما برخلاف پیش‌بینی احزاب چپ این مبارزه به مبارزه برای نجات بشریت کاری ندارد؟

بله و در این سرپیچی از به اصطلاح "رسالت تاریخی" خود نکتة مهمی را برملا می‌سازد و آن اینکه وحدتی هم ندارد. یعنی این پیشفرض مهم را که جایگاه گروه‌های اجتماعی در چرخة تولید تعیین‌کنندة رفتار سیاسی‌شان هست را زیر سؤال می‌بَرَد. و این برای چپ در آن سال‌ها شکی نبود که بتوان از آن گذشت. تلاش برای برطرف کردنِ این شک همان نقطة حرکتی است که در آغاز مصاحبه به آن اشاره کردم. یعنی آغاز تغییر منزلت طبقة متوسط در دیدگاه چپ. آغاز آن بود، اما تا رسیدن به نتیجه‌ راهی طولانی و باید بگویم دردناک و غم‌انگیزی را طی کرد.
یکی از چپ‌ترینِ عکس‌العمل‌های جدی به این پدیده را در میان سوسیال دموکراسیِ آلمان می‌یابیم و در نوشته‌های رزا لوکزامبورگ.
رزا لوکزامبورگ مانند بسیاری از دیگر نظریه‌پردازان و فعالان چپ در این دوران و از آن جمله، کائوتسکی و برنشتاین از یکسو و پلخانف، اُتو باوئر و البته لنین و تروتسکی از سوی دیگر دلیل وجود تشتت و تفرقه در طبقة کارگر را "رشد ناموزون سرمایه‌داری" می‌دانست. به نظر وی و دیگرانی که نام بردم این ناموزونی - که بعدها به صورت خصلتِ ذاتیِ سرمایه‌داری وارد ادبیات چپ می‌شود-‌ باعث می‌شود کارگران از آگاهی‌های طبقاتی متفاوتی برخوردار باشند. نتیجه‌ای که او از این امر می‌گرفت که همانطور که توضیح خواهم داد، با نتیجه‌ای که سایرین می‌گرفتند تفاوت داشت این بود که این امر در واقع وحدت طبقة کارگر را زیر سؤال نمی‌بَرَد، بلکه شیوة حصول این وحدت را تغییر می‌دهد. به این معنا که وحدت مقدم بر انقلاب نیست، بلکه این انقلاب است که در روند خود و به شکلی "فی‌البداهه" موجب این وحدت خواهد شد.

این حرف به این معنی است که آنچه عنصر وحدت بخش است از بیرون از طبقة کارگر به وی تحمیل یا حداقل القاء می شود. پس دیگر تحلیل طبقاتی چه معنایی دارد؟ اگر انقلاب طبقة کارگر را متحد می‌کند چرا سایر طبقات یعنی مثلاً طبقة متوسط را هم متحد نکند؟ دیگر اهمیت طبقة کارگر در چیست؟

دقیقاً همین است که شما می‌گویید. یعنی روی نکتة اصلی انگشت گذاشتید. در واقع این دیگر روابط تولید و جایگاه طبقات در آن نیست که فاعل تاریخ را می‌سازد. یعنی آن کنشگری را که تاریخ را به جلو می‌راند. بلکه این تاریخ در شکل محتوم آن است که کنشگر خویش را به‌وجود می‌آورد. خوب به قول شما چرا این تاریخ طبقة متوسط را به عنوان فاعل خود برنگزیند؟ پاسخ یا دقیق‌تر بگویم باور رزا لوکزامبورگ و دوستانش مثل لیبکنخت و مِرینگ و دیگرانی که بعدها از سوسیال دموکراسی آلمان انشعاب کردند و گروه "اسپارتاکیست‌ها" را بنیان گذاشتند این بود که نظم بورژوازی را فقط و فقط طبقة کارگر بر خواهد داشت. از این رو اصلاً در تصورشان هم نمی‌گنجید که انقلابی به‌وقوع بپیوندد و طبقة کارگر در آن نقش اصلی و اولیه را ایفا نکند. باید بگویم این باور یکی از معمول‌ترین کژخوانی و منشاء بسیاری از کژخوانی‌های نیروهای چپ است از ماتریالیسم تاریخی مارکس. که البته این خود بحث دیگری است و فرصت خود را می‌خواهد. همانطور که می‌دانید عاقبت نیز رزا لوگرامبورگ جان خود را نیز بر سر همین تلاش برای برپایی انقلاب گذاشت و البته از وحدت طبقة کارگر هم خبری نشد.
در عین حال باور به اینکه انقلاب طبقة کارگر را متحد می‌کند بر ژسشفرض دیگری نیز استوار است و آن محتوم بودنِ انقلاب است. این محتوم بودن چندان در سوسیال دموکراسی آلمان شدید و غالب بود که کائوتسکی در سال‌هایی که رهبر بلامنازع سوسیال دموکراسی آلمان بود بر این نظر بود که وظیفة سوسیالیست‌ها ابداً تدارک انقلاب نیست بلکه تدارک حزب است برای انقلاب. یعنی وظیفة سوسیالیست‌ها نه انقلاب کردن که بهره بردن از آن است. به نظر وی و همچنین پلخانف، بنیانگذار و پدر معنویِ سوسیال دموکراسی روسیه آن بود که انقلاب حاصل لاینحل ماندن تناقضاتی است که نظم بورژوایی و نظام سرمایه‌دارانه به طور حتم با آن روبرو خواهند شد و آن‌گاه است که طبقة کارگر رسالت تاریخی خویش را ایفا خواهد کرد. همانطور که می‌بینید علیرغم آشکار شدنِ این شکاف هنوز جایی برای طبقة متوسط در دیدگاه چپ به‌طور جدی باز نشده است. باید نگاهی بیندازیم به آنچه مارکسیسمِ اطریشی نام گرفت و سپس به نظریة متحد عینی نزد لنین و انقلاب مداوم تروتسکی تا در آخرین پلة این بحث به نظرات گرامشی برسیم که در آن دیگر به نظرم نه فقط منزلت طبقة متوسط در مبارزات آزادیخواهانه روشن می‌شود بلکه مفاهیمی پایه‌ریزی می‌شوند که چپ را به کل از اقتصادگرایی و تحلیل طبقاتی به معنای زیربنای فهم سیاست و تاریخ می‌رهانند.
حکومت سلطنتی اطریش-مجارستان، وارث یا بهتر بگوییم ته ماندة امپراطوری‌ای بود که روزی قدرت غالب و محل آشتی اروپا بود. اتو باوئر شناخته شده‌ترین چهرة چپ اطریش بر خلاف همفکران آلمانی یا روس خود بر این نظر بود که تشتت طبقة کارگر در اطریش، نه نتیجة رشد ناموزون سرمایه‌داری به منزلة خصلت ذاتیِ آن بلکه حاصل میراث دوران امپراطوری در این کشور است. وی بر این نظر بود که می‌توان در اطریش-مجارستان به طور همزمان تمامی انواع نظام‌های تولیدی‌ای را دید که در اروپا و حتی ترکیه وجود دارند. به همین دلیل نیز در این کشور می‌توان شاهد درخشش انواع مبارزات سوسیالیستی بود: سوسیالیسم کارگران کارخانه، سوسیالیسم کارگران کارگاه، سوسیالیسم کارگران روزمزد و سوسیالیسم کارگران کشاورز. در چنین شرایطی و همچنین با وجود ملیت‌های مختلف در درون حکومت، باوئر بر این نظر بود که وحدت طبقة کارگر زمینة مادی ندارد و فقط و فقط می‌تواند توسط نیرویی روشنفکری تأمین شود که در درون حزب سوسیالیست گرد آمده است. راه آن نیز پذیرش نظریه‌ای است که او خود نامش را مارکسیسم اطریشی گذاشته بود. به عبارت دقیق‌تر، مارکسیسم اطریشی آن گفتار وحدت‌بخش و آن گفتار سیاسی بود که می‌توانست وحدت طبقه (های) کارگر را به‌وجود آورد.

یعنی برای باوئر گفتار -که در واقع به نظرم باید گفت ایدئولوژی- همان نقشی را بازی می‌کند که انقلاب برای رزا لوکزامبورگ؟
بله کاملاً همین‌طور است و اصلاً اگر اشتباه نکنم او خود از کلمة ایدئولوژی برای نظریه‌اش استفاده می‌کند.

اما در این صورت دیگر وحدت طبقة کارگر از جایگاه وی در روند تولید استنتاج نمی‌شود، بلکه توسط چیزی تأمین می‌شود که بیرون از خود او قرار دارد.
نه فقط بیرون از خود او بلکه به عنوان لحظه‌ای سیاسی.

در این صورت چرا سایر طبقات و گروه‌های اجتماعی را نتوان با همان گفتار سیاسی در این وحدت سهیم دانست؟

این دقیقاً نتیجه‌ای است که اتو باوئر از نظریه‌اش می‌گیرد. و ده‌ها نتیجة مهم دیگر که در گفت‌و‌گوی میان احزاب سوسیال دموکرات اروپای غرب و به ویژه آلمان و فرانسه و ایتالیا به دست می‌آید که در اینجا به تعدادی از آنها اشاره می‌کنم. اما برای بحث ما مهم‌ترین نتیجه همان است که شما گرفتید. نتیجه‌ای که برای شما به عنوان یک انسانِ آزاداندیشِ قرن بیست ویکمی گرفتنش آسان است، اما برای کسانی که یک عمر با بحث اقتصاد به منزلة زیربنای سیاست اندیشیده‌اند و با این تصور که طبقة کارگر به دلیل جایگاهش در تولید یگانه نیرویی است که می‌تواند نظم بورژوازی را بردارد و دیگر باورهایی از این دست، این نتیجه‌گیری سخت‌تر است. شاید اگر شما در سال‌های دهة ۱۳۴۰ با همین نوع باورها در ایران زندگی می‌کردید و از طرفی با تشتت طبقة کارگر مواجه بودید و از طرف دیگر هم به این نتیجه می‌رسیدید که عامل وحدت‌بخش باید از بیرون از طبقة کارگر برای وی به ارمغان آورده شود و در عین حال می‌دیدید که امکان ایجاد حزب را هم ندارید به این نتیجه می‌رسیدید که باید با صدای تیر و تفنگ پیام وحدت‌بخش‌تان را به گوش محرومان برسانید. یا در آمریکای لاتین اگر بودید، ارتش رهایی‌بخش را بر پایة همباهای روستایی تشکیل می‌دادید. بگذریم.
اما به هرحال سوسیال دموکراسی اروپا نیز چندان خالی از انسان‌هایی با ذهن آزاداندیش و خودمختار نبود و مباحث مطرح شده توسط اتو باوئر راه خود را در این جنبش باز کرد. سیاسی شدنِ وحدت بخشی به معنیِ رها شدنِ آن از قید جبر تاریخ زمینه‌ای بود که بحث‌های فراوانی را در جنبش چپ اروپا دامن زد. اول از همه الزام انقلاب کردن به هر قیمت یا فقط و فقط منتظر انقلاب ماندن را از دستور روز این سازمان‌ها خارج کرد و در عوضِ آن، لزوم پیکار برای بهبود وضع طبقة کارگر را تا رسیدن روز موعود در اولویت قرار داد. کائوتسکی اصلاح‌طلب شد و از لنین مدال "ارتداد" گرفت. برنشتاین که به این نتیجه رسیده بود که رشد سرمایه‌داری از سویی بخشی پرولتاریا را به شهروند تبدیل کرده است و از سوی دیگر چشم‌انداز انقلاب را به تأخیر انداخته است بر این نظر بود که باید ارزش هر یک از مراحل مبارزه را در زمان خود سنجید و سیاست مناسب با آن را تعبیه کرد. او نیز به عنوان "رویزیونیست" یا "مرحله‌گرا" مورد تمسخر انقلابیون حرفه‌ایِ چپ قرار گرفت. بخشی از چپ فرانسه به کل فعالیت سیاسی طبقة کارگر را فاقد اعتبار دانست و بر این نظر بود که آن وحدت موعود از طریق تبیین اصولی اخلاقی که مورد قبول جامعه باشد به‌دست می‌آید و طبقة کارگر باید تمامی تمرکز خود را بر فعالیت‌های صنفی بگذارد. کروچه، سوسیالیست و نظریه‌پرداز مشهور ایتالیایی با الهام از نیچه بر لزوم وحدت اراده‌ها تأکید گذاشت. عجیب‌ترین مسئله این است که چرا نظریة اوتو باوئر سوسیال دموکراسی اروپای غربی را به صرافت بسیج سایر گروه‌های اجتماعی به عنوان هم‌پیمانانِ مقطعیِ جنبش کارگری نینداخت. به عبارت دیگر تعجب‌آور است که چرا اُفت منزلت رهایی‌بخشیِ طبقة کارگر، در ذهن آنها به ارتقاء همین منزلت نزد سایر طبقات نینجامید. در واقع شاید آنها همچنان فقط خود را موظف به ماندن در چارچوب طبقة کارگر می‌دانستند. و شاید هم باید تجربة فاشیسم و نازیسم را در بسیج همین طبقة کارگر می‌دیدند تا دل از توانِ رهایی‌بخشی‌اش ببرند.
طنز روزگار این است که شاید تنها کسانی که عمیقاً نوآوریِ اوتو باوئر را درک کردند انقلابی‌ترین سوسیال دموکرات‌های روس و مشخصاً شخص تروتسکی و سپس لنین بودند که از آن برای منافع انقلابی خود بهره گرفتند. بحثِ تشتت طبقة کارگر ورشد ناموزون سرمایه‌داری که اوتو باوئر مطرح می‌کند با این بحث نزد رزا لوکزامبورگ و کائوتسکی فرق دارد. برای آنها رشد ناموزون مرحلة پیشرفته‌ای از سرمایه‌داری بود که می‌توانست از طریق دستمزدهای بالا به بخشی از طبقة کارگر در این طبقه شکاف ایجاد کند. اما برای اوتو باوئر، این در واقع رشدنیافتگی سرمایه‌داری در کشور اطریش-مجارستان بود که باعث این شکاف‌ها می‌شد؛ یعنی درست همان شرایطی که روسیه دچار آن بود.

یعنی نتیجه‌ای یکسان از دو پیش‌فرض متضاد؟

بله. لنین، پلخانف، تروتسکی و دیگر سران حزب سوسیال دموکرات روسیه بارها در مورد کاهلی بورژوازی روسیه نوشته‌اند. به زبان ساده ایراد آنها به این بورژوازی همیشه این بود که چرا رسالت تاریخی خود را انجام نمی‌دهد تا آنها نیز بتوانند با در اختیار داشتنِ خیل عظیمی از کارگران به رسالت تاریخی خود که همانا بسیج طبقة کارگر و انجام انقلاب سوسیالیستی است برسند. اینک نظریة اوتو باوئر در امکان جایگزین کردن جبر تاریخ به عنوان عنصر وحدت بخش توسط ایدئولوژی و حزب به کمک تروتسکی و لنین آمد تا با خیال راحت خود را ملزم به این نبینند که نیروی لازم برای انقلاب‌شان را فقط با فراخوان به طبقة کارگر متشتت، کم‌شمار، متفرق و عمدتاً غیرسیاسیِ روسیه بسیج کنند. دهقانان فقیر، زمین‌داران کوچک، درجه‌داران رده پائین ارتش، سربازان و بعدها خلق‌های تحت ستم تزاریسم و گروه‌هایی از این دست اکنون می‌توانستند در مقام متحد عینی طبقة کارگر وارد کارزار انقلاب شوند، انقلابی که هم انقلاب وظایف انقلاب بورژوایی را عهده‌دار بود و هم رسالت تاریخی انقلابی سوسیالیستی را. در یک کلام انقلابی بود مداوم. البته شریک کردنِ سایر طبقات و گروه‌ها در رسالت تاریخی طبقة کارگر یک شرط داشت و آن اینکه در این مبارزه طبقة کارگر در هر لحظه دستِ بالا یا فرادستی داشته باشد.

آیا به نظر این افراد، اینکه طبقة کارگر کار بورژوازی را انجام دهد خدشه‌ای به هویت وی وارد نمی‌کرد؟ به هر حال تا آنجا که من می‌دانم طبقات در دیدگاه چپ هویت یا بهتر بگویم ذاتی دارند و نمی‌توانند کاری را بکنند که در ذات آنها نیست. جمله‌ای است منتسب به لنین که می‌گوید: بورژوازی اگر فروش طنابی را که قرار است وی را با آن دار بزنند برایش سود داشته باشد، آن را خواهد فروخت. این جمله به خوبی نشان می‌دهد که برای چپ‌ها طبقات دارای ذاتی هستند و از آن گریزی ندارند. پس چگونه است که می‌توانند ردای بورژوازی را بر دوش بیندازند؟

این استدلال تا زمانی درست بود که رسالت تاریخی طبقات در کف خودشان بود. از زمانی که
این رسالت به قول لنین به طبقة سیاسی آنها یا دقیق‌تر بگویم به سرکردگان سیاسی آنها منتقل شد، دیگر همه چیز تبدیل به آگاهی شد و رابطة تعیین‌کنندگی یا زیربنایی اقتصاد به کل از بین رفت. در واقع سیاست و ارادة سیاسی جایگزین همة چیزهای دیگر شد. و همین ارادة سیاسی است که می‌تواند طبقة متوسط را به کارزار مبارزه دعوت کند، البته در مقام ابزاری برای به قدرت رسیدنِ - نه طبقة کارگرِ انقلابی بلکه- انقلابیونِ طبقة کارگر.
با اینهمه، علیرغم وجه فرصت‌طلبانة غلیظی که در نظریة لنین و تروتسکی وجود دارد که به آنها اجازه می‌دهد از سایر طبقات به عنوان گوشت دم توپ استفاده ببرند (قیمتی که سایر طبقات باید بپردازند تا منزلت رهایی‌بخشی‌شان ارتقاء پیدا کند)، این نظریه به معنایی یک قدم چپ را به سمت دموکراتیزه شدن پیش بُرد. به این معنا که در آن، سیاست به‌مثابة ابزاری تعریف می‌شود که می‌تواند خواسته‌های گروه‌های مختلف را به یکدیگر پیوند بزند تا نیروی لازم را برای پیشبرد اهداف مشخصی بسیج کند. چرا که برای دست زدن به این عمل شما باید این خواسته‌ها و بالطبع گروه‌های مطالبه کنندة آن را به رسمیت بشناسید. و این همان نقطه‌ای است که گرامشی با عزیمت از آن یکی از جذاب‌ترین و آزادیخواهانه‌ترین نظریه‌های چپ سیاسی در قرن بیستم را پی‌ریزی می‌کند.
در دیدگاه گرامشی، علیرغم تمامی تناقضات و ابهاماتش است که بالاخره زمینة نظری لازم برای به رسمیت شناختنِ نه فقط طبقة متوسط که گروه‌های محدودتر شهروندی و احترام به مطالبات‌شان فراهم می‌آید. گرامشی از سویی مفهوم شهروند شدنِ پرولتاریا را از برنشتاین به ارث می‌بَرَد و آن را به معنای پدید آمدنِ تعلقات متکثر در طبقة کارگر به‌کار می‌گیرد. تکثر تعلقاتی که به گفتة او نتیجة رشد اجتماعی فرد است و از این رو فرد دیگر به جایگاهش در چرخة تولید قابل تقلیل نیست. این بینش راه باور به تکثر فاعل‌های تاریخ، یعنی همان سیاست دموکراتیک را برای چپ باز کرد. از سوی دیگر بحث لزوم وجود ارزش‌های اخلاقی را که سورل و کروچه بسط داده بودند از آن خود می‌کند، اما دست‌آمدن آن را نتیجه رفت‌و‌آمد وکنش و واکنش اراده‌های متکثر و اهداف متعدد موجود در جامعه می‌داند. به نظر او فعل و انفعالات هستند که سازندة "فرد اجتماعی" بوده و امکان تسخیر فضای اجتماعی فرهنگی‌ای را که بورژوازی به ملک طلق خود تبدیل کرده است میسر می‌سازند. گرامشی مفهوم سیاست به منزلة عنصر وحدت‌بخش را از اتوباوئر گرفت، اما آن را به معنای خودمختاری سیاست از وابستگی‌های طبقاتی به کار برد. و بالاخره او مفهوم فرادستی را از لنین به عاریت می‌گیرد، برای آنکه پیش‌فرض اساسی آن را که لنین ابداً علاقه‌ای به درک آن نداشت، با شفافیت تمام بحث کند. یعنی اینکه برای استفاده از مفهوم هژمونی باید این فرض را پذیرفت که سیاست محل پیوند خواسته‌ها و منافع متفاوت است و نه محلی برای تجمیع اراده‌ها به قصد تسریع روند محتوم تاریخ.
باور به رشد اجتماعی فرد، تکثر فاعل (های) تاریخ، خودمختاری سیاست و توان وی در نشاط‌بخشی به جامعه، تلاش برای به رسمیت شناختنِ خواسته‌ها و منافع مختلف و ایجاد پیوند میان آنها، از آنِ خود کردن فضای فرهنگی اجتماعی و بسیاری مفاهیم ومقولات دیگری که به چپ نو این امکان را می‌دهد که همچون فعال جدی در جامعه حضور پیدا کند و از تفرعنِ طبقاتی دست بردارد مسیری نیم قرنی را طی کردند تا عاقبت زیر قلم گرامشی آنهم هنگامی که در زندان موسولینی بود بر روی کاغذ حک شوند.



برچسب‌ها: ، ،
ایمیل نسخه آماده چاپ اشتراک در فیسبوک اشتراک در توئیتر اشتراک در گوگل‌پلاس اشتراک در فرندفید

پیام‌ها

۲ نظر

بی‌نام سه شنبه ۲۴ فروردین ۸۹ ساعت ۰۶:۵۹

مصاحبه بسیار روشنگر است. اما طبقه متوسط نشان داده که می تواند مدافع خیلی چیزها باشد. از فاشیسم گرفته تا کودتای نظامی و البته دموکراسی.



بی‌نام دوشنبه ۱۳ اردیبهشت ۸۹ ساعت ۱۹:۳۶

این امر در مورد همه طبقات و اقشار اجتماعی و اقتصادی صادق است و ویژگی طبقه متوسط نیست. فاشیسم موسولینی بر دوش طبقات محروم مانند دهقانان فقیر و بخشی از کارگران استوار بود. فاشیسم هیتلر بر زمینه طبقات فرودست و به حاشیه رانده شده به خاطر بدهی های آلمان در جنگ اول جهانی و با پشتیبانی صاحبان کارخانمه های بزرگ. حالا استبداد تام‌گرای استالین و مائو را هم میتوان وارد بحث کرد.




ارتباط با شبکه‌های اجتماعی