پاره شدن عکس امام: واقعیت، تخیل یا نماد؟
روزبه پاکسار
صدا و سیمای جمهوری اسلامی در اقدام بیسابقهای اقدام به پخش تصاویری کرد که در آنها دستی پوستری را که عکسهای امام خمینی وآیتالله خامنهای در آن در کنار هم بود آتش میزد و تصویر دیگری که عکسی پاره شده از امام را بر روی زمین نشان میداد. گفته شد که همة این اتفاقات در روز ۱۶ آذر به هنگام برگزاری مراسم روز دانشجو افتادهاست. صدا و سیما این عمل را اهانتی غیرقابل چشمپوشی دانست و مستقیماً و بهطور غیرمستقیم از عموم مردم خواست تا در مقابل این اهانت به بنیانگذار جمهوری اسلامی ساکت ننشینند.
مقالات مربوط
شبح سرگردان مردمسالاری
برنا مشیری
پاسخ آقای عباس عبدی
عباس عبدی
امتناع تفکر یا استیصال سیاسی
مصاحبه هومان دوراندیش با عباس عبدی
مقالات تازه
جنگ براى چه کسانى «نعمت» است؟
م. رها
اعلام موجودیت تشکل مستقل سیاسی زنان ایران
آیا پرونده نقض حقوق بشر جایگزین پرونده هستهای خواهد شد؟
مصاحبه با عبدالکریم لاهیجی
عدهای گفتند در مساجد بست خواهند نشست، تعدادی از طلاب قم برنامة راهپیمایی ترتیب دادند، برخی دیگر راهیِ مرقد بنیانگذار جمهوری اسلامی شدند تا در آنجا انزجار خود را از این واقعه فریاد کنند؛ مجلس نیز طبق معمول سنواتیِ این سالها کمیسیونی برای تحقیق و تفحص در مورد واقعه تشکیل داد. حرف همة این معترضان آن بود که دیگر تحملشان طاغ شده و باید هر چه زودتر جنبش سبزی را که موجب چنین فجایعی میشود جمع، و تکلیف شناختهشدهترین رهبرانش را که چنین هتک حرمتهایی را میبینند و حسابشان را از آن جدا نمیکنند روشن کرد. البته جنبش سبز و رهبران شناختهشدهاش هم ساکت ننشستند و به نوبة خود در مقابل این یکی هتک حرمت (یعنی پخش این تصاویر در صدا و سیما) زبان به اعتراض گشودند.
واقعیت این است که در سی سال گذشته عکس بنیانگذار جمهوری اسلامی میلیونها بار در روزنامهها منتشر شده است و به صورت پوستر و آویزهای تبلیغاتی و نقاشیهای کوچک و بزرگ دیواری در همة شهرها و روستاهای کشور دیده میشود. و نیز واقعیت آن است که در این سی سال همة ما شاهد پاره شدن این تصاویر، مچاله شدن آنها، افتادنش زیر پای تظاهرکنندگان در روزهای ۲۲ بهمن و قدس و ۱۳ آبان و دیگر روزهایی از این دست بودهایم. چه کسی میتواند ادعا کند که هیچیک از این عکسها به عمد پاره نشدهاند و هیچیک از افرادی که بر روی آنها راه میروند این عمل را با هدف بیاحترامیِ عمدی انجام نمیدهند؟ همین اتفاق بارها برای تصویر پرچم کشورمان افتاد و یکبار نشنیدیم که کسی این وقایع را هتک حرمت به نماد ملی کشور قلمداد کند؛ اعتراضی هم اگر بود به اِصراف و هدر دادن کاغذ و مقوا بود که با صرف هزینة هنگفت به کشور وارد میشوند. همچنین کافی است نگاهی به کف خیابانهای مجاور مدارس کشور در روزهای پایان سال تحصیلی بیندازیم تا در کنار صفحههای پاره شدة کتابهای درسی، عکسهای پاره شدة بنیانگذار نظام جمهوری اسلامی را که در اول همة این کتابهاست نیز در کف خیابان ببینیم. تا آنجا که من اطلاع دارم هر بار که مسئولان آموزش و پرورش در مذمت این رفتار گفتهاند، بهدرستی آن را بی احترامی به کتاب دانستهاند و صحبتی و اشارهای از بیاحترامی به صاحبان عکسهای اول کتابهای درسی نبودهاست. آیا میتوان ادعا کرد که هیچ دانشآموزی نیست که از سرِ غیظ به صاحبان عکسها و به عمد کتابش را پاره نکردهاست؟ اصولاً در کشوری که سبزیاش را در روزنامه میپیچند و لبو و چغالة بادام و گردوی تازه را هنوز در بسیاری نقاط شهر در قیفهایی ساخته شده از روزنامه دستِ مردم میدهند، چه جای شکایت از بیحرمتی به عکس و نوشته است. اصلاً مگر همین دست مسائل نبود که باعث شد به جای نوشتن نام الله در مطبوعات یومیه از سه نقطه گذاشتن در متن استفاده شود. غرض از یادآوری این واقعیتها آن بود که روشن شود ماجرای پارهشدن یا آتش زدنِ یک عکس هیچ چیزی برای آموختن ندارد. واقعهای است که هزاران هزار بار اتفاق افتاده و عمدی و سهوی بودنش هم تفاوتی در بیاهمیت بودنش نمیکند. این از واقعیت. وجه تخیلی ماجرا اما آموزههای بیشتری دارد.
میرحسین در یکی از همین اطلاعیههای اخیرش نوشته بود که کسانی که به مقابله با تظاهرکنندگان برخاستند اشتباه فاحشی مرتکب شدند و آخرین حربهشان را در اول استفاده کردند. اشارة او به استفاده از حربة خشونت است برای ساکت کردنِ اعتراض مخالفان به نتیجة انتخابات در همان اولین روزهای سربرآوردن این جنبش اعتراضی. و چون این حربه کارآیی نداشت، اکنون ماندهاند که چه بکنند. جالب آنکه، به همان اندازه که جنبش سبز نشان داده از قوة تخیل بالایی برخوردار است، به همان اندازه نیز در صف مقابل فقرِ تخیل بیداد میکند. آشکار است که جنبش سبز توانسته با قدرت تخیل خویش نماز جمعه، روزهای قدس و ۱۳ آبان را از فضاهایی که در آن دولت برای بسیجِ نیروهای خودش استفاده میکرد به روزهایی تبدیل کند برای رساندن صدای اعتراض به نتیجة انتخابات و همچنین گفتن آنچه سالها در دل نگاه داشته بود. یعنی بگوید که فقط ایران را لایق جانفشانی میداند، بگوید از شوروی و چین بیزار است چون به تحکیم استبداد در ایران یاری میرسانند، بگوید حرفشنوی ندارد از کسانی که حرف وی را نمیشنوند، و دهها و صدها فریادهای دیگری که سالها در گلو نگاه داشته بود. طرف مقابل اما در این چند ماهه به کدام ابتکار عملی دست زدهاست؟ یکبار لباسِ استتاری نظامی تن لباس شخصیها میکند که بگوید اینهایی که میزنند و میبَرند، نیروهایی هستند برخوردار از وِجهة قانونی، و بار دیگر لباسِ شخصی تن نیروهای انتظامی میکند تا بگوید اینها که باز هم میزنند و میبَرند، نیروهای خودجوش مردمیاند و دولت دهم دولتی است مردمی. اول دیوارنوشتههای جنبش سبز را به نام پاکیزه نگاه داشتن شهر پاک میکند تا فردا خود به جمع دیوارنویسها بپیوندد، والبته اینکار را به ابتذال بکشانند. آخرش هم راهی بهتر از این نمییابد که بگوید "سبزِ واقعی ماییم نه شما". دست مریزاد. اینک از این میزان نازل از تخیل چه انتظاری بیش از این میرود که برای شکاف انداختن در جنبش سبز عکس پاره شدهای از بنیانگذار جمهوری اسلامی و یا دستی را در حال آتش زدن عکس وی در صدا و سیما نشان داده و ندای وامصیبتا سر دهد. آیا براستی صف مقابل منبع و منشایی بهتر از تجربة ۱۴۰۰ سالة قرآن بر سر نیزه کردن و پیراهن عثمان را بر سر دست گرفتن برای پیشبرد سیاستش در اختیار ندارد؟ آری وجه تخیلی ماجرا بیش از هر چیز از این حکایت میکند که نیروهای پشتیبان دولت دهم از سطح نازلی از تخیل برخوردارند و سرکوب، و تدارک سرکوب یگانه راهی است که برای برون رفت از این مخمصه برای خود متصورند. و البته جای تعجبی هم نیست: اینک که انتخابات را به عنوان زمان و مکان سیاستورزی از میان برداشتهاند، اینک که مجلس را به ابزار دونی برای وجهة قانونی بخشیدن به هرآنچه برنامة ناپخته ونیندیشیدة خود است تبدیل کردهاند، اینک که صحنة سیاست بینالمللی نیز به دوروییشان پی بردهاست و مهمتر از همه، اینک که خیابان و مردم را از کف دادهاند با کدام گفتار و با کدام منطق و عقلانیت میتوانند به بسیج نیرویی برای پیشبردنِ سیاستشان بپردازند.
آنچه باقی میماند وجه نمادین ماجراست. وجهی که بهواقع مهمترین آموزة پردة اخیر در نمایش رویارویی جنبش سبز با کسانی است که کمترین تخیل و تصوری برای یافتن راهی برای همزیستی با آن ندارند و نیز آرزویی ندارند جز سرکوبش. پیش از هر چیز باید از خود بپرسیم که وجه نمادینی که در پاره شدن یا آتش گرفتن عکس بنیانگذار جمهوری اسلامی وجود دارد با واقعیت سیاسی امروز ایران همسو است یا به کل با آن مغایر است؟ اگر همسو بود نه فقط نمیتوان اینکار را اهانت به حساب آورد، بلکه باید به آن با دقت و حوصله نگریست و از آن برای چارهجویی برای برونرفت از وضعیت فعلی کشور مدد گرفت.
ویژِگی یک ارائة نمادینِ مناسب دقیقاً در همین است که بتواند به زبانی ساده وجوهی از واقعیت پیچیده را به رخ بکشد و درک و فهم آن را میسر سازد. کسی به نقاشیهای مکتب کوبیسم که در آن، اشیاء و بدنها به صورت شکسته و تکهپاره شده به نمایش در میآمدند ایراد نمیگرفت که چرا واقعیت را به صورت مُثله شده و انسانها را با بدنهای دریده شده به تصویر میکشد. این نقاشیها وجوه نمادین واقعیت خشن و انزوای فردیای را به نمایش میگذاشتند که حاصل نشستن مدرنیته بود بر زندگی مردم در جوامع اروپایی پایان قرن نوزدهم و آغاز قرن بیستم. وجه نمادینی که با بروز جنگهای جهانی اول و دوم و فجایعی که بههمراه داشت واقعیتش بر همگان آشکار شد. اینک آیا اشتباه است اگر گفته شود که آنجا که بحث بر سرِ به میراث بنیانگذار نظام جمهوری اسلامی است، پاره شدنِ عکس وی همانا بازتابی است از واقعیت سیاسی کشور در شکلی نمادین؟
سالهاست که هر یک از گروههایی که خود را وارث این میراث میدانند، دیگر گروهها را به خیانت به آن متهم میکنند، اما پیشامد انتخابات ریاست جمهوری نقطة عطفی است در این رویارویی. واقعیت آن است که در یکسوی این چندپارگی وارثانی ایستادهاند که میگویند اگر مردم ما را نخواهند، ما باید برویم و در آنسو وارثانی که نخواستن مردم را دلیلی میدانند در اثبات بیریشهگی و بیعقلی مردم. در یک سو کسانی ایستادهاند که بزرگترین وجه این میراث را حق خیزش علیه استبداد میدانند و در سوی دیگر کسانی که سرسپردگی مطلق به حاکم وقت را محور اساسی آن به شمار میآورند. هر یک دیگری را به زیرپا گذاشتن قانون اساسیای متهم میکند که به گفتة همگیشان مهمترین میراث مکتوب اوست. یکی بسیج بیست میلیونی را قابی میداند برای دیده شدن مردم و دیگری آن را ابزاری برای نادیده گرفتنِ رأی بیست میلیون مردم. یکی کشته میشود و دیگری میکشد. و ده ها و صدها مثال دیگر که همه از یک امر مشترک حکایت میکنند و آن اینکه پاره شدن و آتش گرفتن عکس بنیانگذار جمهوری اسلامی وجه نمادین این واقعیت است که امروز میراث وی حتی در میان وارثانش، دیگر نه محلی برای آشتی است و نه مِلاکی برای وحدت؛ وجه نمادین این واقعیت که آن دورهای از تاریخ ایران که در ۲۲ بهمن ۵۷ آغاز شد، در ۲۲ خرداد ۸۸ پایان یافت. اینک باید به ایران دیگری اندیشید
برچسبها: جنبش سبز ، خمینی ،
پیامها
انتخاب جمهوریخواهی
عباس رضاییان
جمعی از فعالین ملی-مذهبی و نهضت آزادی
اخبار و نکتهها
آرام موحّد
ایران معاصر
۲۹ اسفند ۱۳۲۹، به نام سعادت ملت ایران
فرامرز اصفیا



کالبدشکافی یک "برداشت"
خاتمی ۲: اصلاحات و جنبش اجتماعی، سبزها و ابزار چانهزنی!
بیانیه غیرسیاسی یک جمع سیاسی
مولوی عبدالحمید: جمهوریت به مفهوم انتخاب آزاد و حق پرسش مردم از حاکمان است
سختگیری بیشتر ترکیه در قبال سوریه پس از سفر به ایران
امید نام من است
کسانیکه از داخل زندان بیاطلاعند، اظهارات بیپایه و اساس میکنند
احمدینژاد به یارگیری ادامه میدهد
رئیس کل بانک مرکزی: سال ۹۰ بد بود، ۹۱ بدتر خواهد شد
میانمار دولتهای آمریکا و اروپایی را برای نظارت بر رأی گیری دعوت کرد
۳ نظر
آرش بهمنی جمعه ۲۰ فروردین ۸۹ ساعت ۰۹:۲۷
بعید نیست شخص رهبر هم تنزل جایگاه خمینی در اذهان خوشحال شود.
بینام شنبه ۴ اردیبهشت ۸۹ ساعت ۱۶:۳۰
در کشور ما همه چیز به مقدسات تبدیل می شود. از تیم فوتبال گرفته تا رهبر انقلاب. بالاخره یک فکری باید برای این فرهنگ کرد.
بینام چهارشنبه ۲۲ اردیبهشت ۸۹ ساعت ۱۵:۲۶
در هر دورهای از تاریخ ایران ما با این معضل تبدیل شدن یک آدم به نماد خداوند روبرو هستیم. اما اینبار کار آنقدر خراب شده است که فکر کنم تا ابد دیگر کسی این اشتباه را نکند.